|
|
|
|||||||
عضویت در هم میهن
|
شبکه اجتماعی
|
پخش زنده |
میکروبلاگ |
کاربران آنلاین |
گروه ها |
| خانواده و زندگی زناشویی مباحث مربوط به خانه و خانواده ، ازدواج ، زندگی زناشویی ، و بهره گیری از تجارب دیگر کاربران |
|
|
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
__________________
|
|
|
|
|
|
#2 (لینک نوشته) |
|
شهروند هم میهن ![]() |
فقط مادر شوهر نیست که...
فضولی خواهر زن...دخالت مادر زن...اینها رو هم بگید...
__________________
تا که بودیم نبودیم کسی ... کشت مارا غم بی همنفسی. تا که رفتیم همه یار شدند ... خفته ایم و همه بیدار شدند. قدر آیینه بدانیم چو هست ... نه در آن وقت که اقبال شکست. به اومدنم اعتباری نیست
![]() |
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#3 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
خيلی ها هستن ولی راه حل چيه؟ مخصوصا اگه خيلی با سياست وکئنه ای باشن؟
|
|
|
|
|
|
#4 (لینک نوشته) | |||
|
شهروند هم میهن ![]() |
1. جنگیدن. 2. فرار کردن حالت اول خیلی مشکلات داره پس حالت دوم رو بست میدیم. فرار کردن خودش 2 حالت داره: 1. در برابرشون کوتاه بیایی 2. بری یک شهر دیگه زندگی کنی. اگه رفتی یک شهر دیگه که هیچی... ولی اگه خواستی کوتاه بیای...2 حالت داره 1. دوام میاری. 2. دیگه نمیکشی. اگه دوام آوردی که هیچی ولی اگه نکشیدی 2 حالت داره: 1. دادت در میاد 2. میشینی گریه میکنی. اگه گریه کردی که هیچی. ولی اگه دادت در اومد 2 حالت داره (ادامه بدم؟ )
|
|||
|
|
|
|
|
#5 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
نه ديگه خيلی دارين تند ميرين
با وجود Tel ,internet که دوری دردی دوا نمی کنهه ويرايش توسط midnight sun : 10-17-2006 در ساعت 12:26 AM |
|
|
|
|
|
#6 (لینک نوشته) |
|
همکار قدیمی |
بستگی به نوع دخالت ها داره یکی یکی بپرس جواب بدیم
__________________
|
|
|
|
|
|
#7 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
من از همون اول محدوده ها رو مشخص میکنم
یعنی نمیتونم دخالت کسی رو تو زندگی خصوصیم تحمل کنم...
__________________
![]() |
|
|
|
|
|
#8 (لینک نوشته) |
|
همکار قدیمی |
منم کاملا با مریم جون موافقم باید از همون اول حد و مرز ها رو مشخص کرد به هیچ عنوان دخالت کسی رو توئی زندگیم نمی تونم منم تحمل کنم
|
|
|
|
|
|
#9 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
سلام دوستان یه مشکل دارم امیدوارم کمک کنید .
مدت 5 ساله ازدواج کردم . و همسرم رو دوست دارم ولی مادرزنم خیلی دخالت میکنه و انسان بسیار کینه ای سعی میکنه همیشه دخالت بی جا انجام بده . تاحالا تو این چند سال تحمل کردم ولی حالا دیگه صبرم تموم شده نمیدونم چی کار کنم من همسرم رو دوست دارم لطفا راهنمتیی کنید . |
|
|
|
|
|
#10 (لینک نوشته) | |||
|
شهروند هم میهن ![]() |
__________________
![]() چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد ای مانثارعافیت تو! |
|||
|
|
|
|
|
#11 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
سلام به نظر من اگه دو سه بار که دخالت کرد محل نذاریدو براتون مهم نباشه دیگه این کارو نمیکنه وقتی حرف میزنه یه جوری برخورد کن که انگار نه انگار که حرف میزنه قول میدم اگه حساسیت به این موضوع نشون ندید خودش دیگه دخالت نمیکنه
|
|
|
|
|
|
#12 (لینک نوشته) |
|
شهروند هم میهن ![]() |
دوري و دوستي!
__________________
دو چیز نهایت ندارد :وقاحت و جهالت
|
|
|
|
|
|
#13 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
اول با همسرتون صحبت کنید و صادقانه احساستون رو در میون بذارید ضمنا حتما یاداور بشید که مادرزنتون رو خیلی دوست دارید وبراش احترام زیادی قائلید و احتمال داره شما اشتباه کنید تا جبهه نگیره و نخواد مقابل به مثل کنه و از رفتار اعضای خانواده ی شما ایراد بگیره و براش توضیح بدید که دوست دارید کمی مستقل تر باشید و ازش خواهش کنید که کمکتون کنه کمی این رفتارهارو کاهش بدید . بهش بگید برای اصلاح این احساس ناخوشایند احتیاج به زمان و کمک همسرتون دارید . روی رفتارهای مادرزنتون بیشتر دقت کنید وسعی کنید بفهمید چه زمانی دخالتها محسوستر هستند سپس کوشش کنید توی اون موقعیت ها درگیر نشید . حساسیتون رو کم کنید و توجهی نکنید تایید کنید ولی انجام ندهید . این مسئله رو هم در نظر بگیرید که شاید شاید ایشون فقط قصد کمک و نصیحت دارند نه دخالت و شما رو مثل بچه ی خودشون میدونند که هنوز کوچکید و نیاز به کمک دارید .
|
|
|
|
|
|
#14 (لینک نوشته) |
|
شهروند هم میهن ![]() |
به نظر من تو زندگی زناشویی بایستی دخالت کننده اصلی خود زن و شوهر باشن بقیه هم صرف نظر از جنبه های عاطفی و ... نباید دخالت کنن چون زن و شوهرن کی زندگیشونو میسازنن تصمیم گیرنده اونا هستن خودشون باید راجب به زندگیشون تصمیم بگیرن مطابق میل هم رفتار کنن با هم بسازن البته مشورت و دخالت خیلی مجزا ولی ای کاش به این فرهنگ میرسیدیم که تو زنگی دیگران اگرم خیلی بهمون نزدیک باشه سرک نکشیم چون هر چی باشه زندگی شخصیه خودشونه خودشون
__________________
خودت باش و هميشه بخند
|
|
|
|
|
|
#15 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد.
عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتروبهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است .
__________________
*** رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود *** |
|
|
|