تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum              

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > تالارهای موضوعی > فلسفه و منطق
ثبت نام آموزش کار با هم میهن بازی آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

فلسفه و منطق بحث و گفتگو در باب فلسفه و منطق آشنایی با فیلسوفان و بررسی مسائل و موارد موجود

   
پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 10-01-2010  
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض اخلاق، ژن، فلسفه




اخلاق، ژن، فلسفه


در ایران ما عادت داریم بیش از آنچه که به اصل موضوع توجه داشتته باشیم به حواشی آن بپردازیم. زیست شناسی تکاملی نیز از این بحث مستثنی نبوده است. داروین بنیان گذار انقلابی در علم می باشد که پهنه علم را می شکافد و گستره خود را تا باورهای اعتقادی و فکری ما بسط می دهد. همین ویژگی باعث می شود تا بسیاری بدون پرداختن به نظرات علمی ایشان و پارادایم زیست شناسی تکاملی (رفتار شناسی، سوسیوبیولوژی، ژنتیک و ...) تنها و تنها به نفی یکسره آن بسنده کنند. این آفاتی است برای درک درست و علمی از وقایع روزمره که هر آنچیزی را که باورهای اولیه ما تضاد دارد را به طور یکسره رد کنیم (شاید جالب باشد بدانید در کشور آمریکا نیز بعضی مدارس مذهبی آموزش آموزه های داروین را ممنوع کرده اند و از بیان آن جلوگیری می کنند)

کاربر این شناسه با دانش اندک خود همواره سعی در ترویج این ایده ها بوده است تا بتواند افق فکری هم میهنان هم زبانش را بهبود ببخشد و در این میان خود نیز بتواند به دانش خود بیفزاید. (به قول جناب مزدک (نامی)؛ بی شرمانه در حال نشر عقاید خود)

این تاپیک جایی خواهد بود برای بحث روی تکامل داروینی، زیست شناسی،انتخاب طبیعی، بحث های رفتارشناسی حیوانات و جانداران و حتی انسان، ژنتیک، دوراهی های اخلاقی و در یک جمله شناخت بهتر از سرشت زیستی ما انسانها و موجودات که علت اصلی بسیاری از رفتارهای ما ریشه در آن دارد. امید دارم دوستان قدیمی و صد البته دوستان جدید مرا در این را یاری دهند.



پ.ن: خوشبختانه در سالهای اخیر ترجمه کتب کاربردی در این خصوص رشد به سزایی داشته است و دوستان می توانند برای تکمیل مطالعات خود بدین کتابها مراجعه کنند، این بیان اشاره ضمنی بدان مطلب است که ایده های که در این تاپیک مطرح خواهد شد مراجع مشخص دارند و هیچکدام جزء کشفیات شخص نگارنده نمی باشد.

ويرايش توسط ratso : 10-01-2010 در ساعت 04:34 PM
ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
8 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-09-2010   #16 (لینک نوشته)
مشاور ارشد سایت
 
Borhan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

ارتباطی بین محتوای تاپیک و مباحث فلسفی مشاهده نمی شود.

بیشتر سمت و سوی زیست شناسی دارد .

اگر روال این تاپیک به همین شکل پیش رود ، پیشنهاد تغییر عنوان تاپیک و انتقال به تالار دانش و فن آوری را دارم.
__________________
اخلاق، ژن، فلسفه

أميري حسينو نعم الأمير
Borhan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 10-10-2010   #17 (لینک نوشته)
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

نوشته اصلي بوسيله borhan نمايش نوشته ها
ارتباطی بین محتوای تاپیک و مباحث فلسفی مشاهده نمی شود.

بیشتر سمت و سوی زیست شناسی دارد .

اگر روال این تاپیک به همین شکل پیش رود ، پیشنهاد تغییر عنوان تاپیک و انتقال به تالار دانش و فن آوری را دارم.
درود
همانطور که پیشتر نوشتم، نظر من در ابتدا تالار هم اندیشی بود، اگر امکانش باشد آنجا به نظرم منطقی تر است ولی خوب اگر نظر شما غیر از این است و همچنان موافق انتقال آن به تالار دانش و فن آوری هستید، مخالفتی ندارم.
__________________
حَمَل/امپراتور/سر و صورت/قرمز/کوارتزبنفش/پولاد نداریم لطفاً سوال نفرمایید.
ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 10-10-2010   #18 (لینک نوشته)
معاون شبکه اجتماعی
 
Bozorgmehr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

نوشته اصلي بوسيله ratso نمايش نوشته ها
درود
همانطور که پیشتر نوشتم، نظر من در ابتدا تالار هم اندیشی بود، اگر امکانش باشد آنجا به نظرم منطقی تر است ولی خوب اگر نظر شما غیر از این است و همچنان موافق انتقال آن به تالار دانش و فن آوری هستید، مخالفتی ندارم.
درود بر شما
نخست به شما خیرمقدم عرض نموده و امید دارم دانش و معرفت شما یاری گر ما در تارنمای وزین هم میهن باشد.
گمان میکنم اگر به نام جستار یعنی مباحثی پیرامون ژن ، اخلاق زیستی و فلسفة زیست شناسی بازگردید و روایت کردن «تاریخچة زیست شناسی» را به پایان برید اینجانب و دیگران بتوانند در ادامه به شما اضافه شوند.



*توصیه : انتقال به تالار دانش و فناوری در هم میهن به مثابه تبعید است.
__________________
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ

وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ


اخلاق، ژن، فلسفه
شبکه اجتماعی هم میهن
اخلاق، ژن، فلسفه
Bozorgmehr هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-10-2010   #19 (لینک نوشته)
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

در قرن هفدهم، یک اسقف اعظم ایرلندی از شجره نامه های ثبت شده در انجیل که در انتها به آدم منتهی می شود استفاده کرد و گفت: هفته خلقت باید در 4004 سال قبل از میلاد مسیح اتفاق افتاده باشد که این موضوع ممکن است برای ما خیلی ساده به نظر برسد،
اخلاق، ژن، فلسفه
ولی کشف عمر حقیقی زمین و حیات تا زمان کشفیات ماری کوری در خصوص عناصر رادیو اکتیوته و نیمه عمر آنها طول کشید و نشان داد عمر زمین و حیات بسیار بیشتر از شش هزار سالی است که کتاب مقدس روایت کرده است. براساس این مطالعات عمر زمین چیزی حدود چهار میلیارد و ششصد میلیون سال است که در حدود سه میلیارد و هشتصد میلیون سال پیش مناسب حیات بوده است. مثلاً امروز ما می دانیم که اکثر دایناسورها در 65 میلیون سال پیش منقرض شده اند.
یکی دیگر از انتقادها به تئوری داروین در زمان خودش این بود که چگونه ممکن است از یک نوع خاص از موجودات در سراسر گیتی وجود داشته باشد. (سوسک ها بطور مثال یا قورباغه و بسیاری از موجودات ابتدایی تر) و وجود این گونه ها در قاره های مختلف دلیل ان است که خداوند آنها را در همه جای گیتی قرار داده است. امروزه می دانیم که صفحات تکنونیکی وجود دارند که قاره ها روی انها شناور هستند و قاره های متصل امروز زمانی تحت یک قاره پهناور به نام پانگه ها بودند که تمام خشکی ها موجود را شامل می شد و حیات از زمان جدا شدن این قاره ها از یکدیگر راههای تکاملی مجزایی را طی نموده است.
اخلاق، ژن، فلسفه
ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-10-2010   #20 (لینک نوشته)
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

نوشته اصلي بوسيله bozorgmehr نمايش نوشته ها
درود بر شما
نخست به شما خیرمقدم عرض نموده و امید دارم دانش و معرفت شما یاری گر ما در تارنمای وزین هم میهن باشد.
گمان میکنم اگر به نام جستار یعنی مباحثی پیرامون ژن ، اخلاق زیستی و فلسفة زیست شناسی بازگردید و روایت کردن «تاریخچة زیست شناسی» را به پایان برید اینجانب و دیگران بتوانند در ادامه به شما اضافه شوند.



*توصیه : انتقال به تالار دانش و فناوری در هم میهن به مثابه تبعید است.
درود گرامی
سپاس از نظر لطف شما و امید آنکه فصل مشترک خواست شما و آمال بنده برابر باشد با روشنگری و ارتقاء کیفی هم میهنان عضو در این تارنما.

پیش از پرداخت به گمانه زنی های منطقی شما جا دارد که ایده خود را بیشتر تشریح کنم. سوابق فارومی (وحتی فرافارومی) من به من می گوید که علت اصلی بسیاری از عدم همفکری ها نداشتن پیش فرضهای اولیه مناسب از دستاوردهای علمی و دانشیک است، هدف من از ذکر آنچه شما "تاریخچه زیست شناسی" می نامیدش، رسیدن به حداقل های گفتگو در گام اول است تا بدین ترتیب مخالفان نظری بحث های علمی بتوانند در مقابل انباشت تجربیاتشان قضاوت بهتری نسبت واقعیت های پیرامونشان داشته باشند. از سویی شما می توانید در پست آغازین برنامه کلی من را در این تاپیک مشاهده کنید:

نوشته اصلي بوسيله ratso نمايش نوشته ها
این تاپیک جایی خواهد بود برای بحث روی تکامل داروینی، زیست شناسی،انتخاب طبیعی، بحث های رفتارشناسی حیوانات و جانداران و حتی انسان، ژنتیک، دوراهی های اخلاقی و در یک جمله شناخت بهتر از سرشت زیستی ما انسانها و موجودات که علت اصلی بسیاری از رفتارهای ما ریشه در آن دارد. امید دارم دوستان قدیمی و صد البته دوستان جدید مرا در این را یاری دهند.
پیشنهاد من این است که اگر دوستان دوست دارند در این تاپیک در مورد مباحثی پیرامون ژن ، اخلاق زیستی و فلسفة زیست شناسی گفتگو و تبادل اندیشه نمایند، بسیار خوب بنده نیز بر حسب توان در آن شرکت خواهم کرد و این مطلب تضادی با مطالب بنده ندارد و اتفاقاً سبب می گردد، بنده در انتخاب خوراکی که باید سر سفره بیاورم دقت بیشتری به خرج دهم و براساس فضای گفتگو در مورد آن سخن برانم.

پ.ن: همچنان به نظرم هم اندیشی تالار موجهی جلوه می کند و از سویی فکر می کنم خط کشی های بسیار دقیق ارمغانی جز محدود کردن فضای بحث ندارد. (اگر اینجا تاپیکی برای گفتگوی علمی صرف یا فلسفی صرف بود، این خط کشی ها اثری مثبت داشتند ولی در حال حاضر شک دارم) به نظر شما با هدف کلی که بنده تعیین کرده ام کدام تالار مناسب تر است، در حالی که پیامد های آن توصیه انتهای پست شما نیز شامل حال ما نگردد؟
ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-11-2010   #21 (لینک نوشته)
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

تئوری داروین بر این مبنا استوار شده است که خصوصیات و صفات اختصاصی از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند. امروز می دانیم که این وظیفه بر عهده ی ژن ها قرار دارد و حتی برخی بر این باورند که ژن ها حتی رفتار موجودات را به راههایی تحت تاثیر قرار می دهند که موفقیت تولید مثلی خود را تضمین کنند. (ایده ی ژن خودخواه داوکینز که بدان نیز خواهیم پرداخت) احتمالاً بسیاری از شما در خصوص ژن ها می دانید و می دانید که ژنها بر روی مولکولهای فوق العاده بلندی به نام دی اکسی ریبونوکلئیک یا DNA کد می شوند

اخلاق، ژن، فلسفه

و باعث می شوند فرزندان شبیه والدین خود باشند و این نکته ایست که همه با آن آشنا هستیم و قبل از کشفیات مندل که اتفاقاً با داروین هم عصر است، واقعاً کسی نظر درستی برای توصیف چگونگی این اتفاق نداشت. (ارسطو معتقد بود که اسپرم مردان حاوی مردان و زنان کامل مینیاتوری است که در بدن مادر تنها بزرگ می شوند و متولد می گردند) مندل بر اساس ازمایشاتش استدلال کرد که موجودات زنده دارای فاکتورهایی هستند که مسئول تولید صفات اختصاصی ویژه هستند که امروزه ما ان فاکتورها را ژن می نامیم. مدل DNA سالها بعد از مندل توسط کریک و واتسون در دانشگاه کمبریج تکمیل می شود و ما امروز از مکانیسم عملکرد ژنها آگاهی کافی داریم.
ژنها پس از شناسایی و به کمک ابزارهای علم مهندسی ژنتیک قابل جابجایی هستند. مثلاً شما می توانید گوش انسان را روی پشت یک موش پرورش دهید.

اخلاق، ژن، فلسفه
اثر انگشت ژنتیکی امروز یکی از قوی ترین ابزار شناسایی روابط فامیلی یا حتی رهگیری آثار جرم است، که در پرتو این دانش می توان نسبت تشابه موجودات زنده را نیز نسبت به هم شناسایی کرد و فهمید کدام گروه از جانداران از لحاظ تکاملی به هم نزدیک هستند و از هم مشتق شده اند. مثلاً بررسی ژنتیکی کانگورو و کوالا نشانده ی ارتباط نزدیک بین این دو جانور هستند (که یکی روی زمین زندگی می کند و دیگری روی درختان) موشها و خفاش ها فامیل های نزدیکی هستند و شاخه ای از فیلها در مسیر تکاملی خود دوباره به مانند اجداد دورشان به دریاها بازگشتند و گاو های دریایی را بوجود آوردند. بدین ترتیب 150 سال پس از تئوری داروین سرانجام علم ژنتیک توانست مدارک اصولی داروین را بطور یقین تایید می کند و نشان می دهد کل حیات به همدیگر متصل است و دارای ارتباط و احتمالاً در 3 میلیارد سال پیش از دریاها آغاز شده است و همچون درختی رشد کرده است و امروز ما شاهد این تنوع بزرگ از جانداران هستیم. بینش عمیق داروین در نوع نگرشی ما به دنیا انقلابی ایجاد کرد و حالا می فهمیم که چرا گونه های بسیار متفاوتی وجود دارند. اما شاید عمیق ترین دستاورد داروین این است نشان داد انسان از دنیای طبیعی جدا نیستیم و ما بر خلاف ایده ی کتاب های مقدس حق مالکیتی بر موجودات اطرافمان نداریم و این امتیازی است که ما به زور تصاحب کرده ایم.
ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-11-2010   #22 (لینک نوشته)
معاون شبکه اجتماعی
 
Bozorgmehr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

درود بر شما
در نسک مقدس کاربست ِ مدل ِ «پدر» را براي پیوند ِ خداوند با انسانها می بینیم و در حالیکه در يك جامعة پدرسالار ، نمایش خداوند در مقام «مادر» نادر است لیکن گاهي نیز به چشم می خورد (براي مثال اشعياء) امّا تمثيل «والدین ـ فرزندي» (parental analogy) نیز عموماً از والدیني كه كودك در حال رشد را می پرورانند اتخاذ می شود نه از تولد و زايش. به ذهن می رسد اين تمثیلی بایسته از نحوة پیوند خداوند با جهان می تواند باشد. دکتر ایان باربور در نسک معروف خود «علم و دین» که شهرتی جهانی دارد و دکتر خرمشاهی آنرا بازگردان کرده است دربارة مدلهای تعاملی ِ دین و علم و چنین تمثیلهایی مفصل بحث کرده است ،Elliott SoberوMichael Steel در
«Testing the Hypothesis of Common Ancestry» با استفاده از يافته هاي موجود گفتگو میکنند كه ممكن است معرفت به حوادث تاريخي اصولاً ممكن نباشد ، در نتیجه ما در تبیین و توصیف «فراگشت» (تا اینجا که دنبال کرده ام این واژه نخستین بار توسط ملک الشعرای بهار در 1342 در دفتر چهارم از بخش یکم در نسک «تاریخ تطور شعر فارسی» بکار رفته است و سپس توسط ادیب سلطانی در دهة 70 مرتب بکار گرفته شد ، اینرا بدین سبب گفتم که امروزه چند نفر در اینترنت پیدا شده اند و این واژه را متعلق به خودشان میدانند ! ) ممکن است با مشکلاتی روبرو باشیم که هیچگاه حل نشوند .هنگامیکه برخي از ژنها با دستكاريهاي ژنتيكي کنار گذاشته میشوند باقی ِ ژنها ميتوانند وظيفة ژن / ژنهای مخذوف را انجام دهند ، اين يعني آنکه گاهي ممكن است دگرگونی های اوج و حضیضی در فراواني الل ها داشته باشيم لیکن در سطح فنوتيپ دگرگونی را تشخيص ندهيم .بیشتر میخواستم به این سخن ارنست مایر برسم که :
«... من از وجود هیچ شاهد علمی که نشان دهد تفاوت های ژنتیکی موجود در میان نژادهای انسانی کوچکترین تأثیر روی شخصیت افراد دارند ، خبر ندارم»
البته ژنوم انسانی همة انسانهای امروزی به گونة شگرفی شبیه هم هستند ، در سطح انفرادی ژنوم عظیم ما تنها 1/0 با هم تفاوت دارد ، به بیان دیگر از زاویة ژنتیکی ما
99/9 درصد شبیه همدیگر هستیم.به ذهن می رسد شما قصد دارید بررسی اخلاق را با اثر ژن های خودخواه داوکینز دنبال کنید.
به منظور پربارتر شدن جستار گزیده ای از مطالب پروفسور آلوین پلانتینگا را قرار میدهم که شرح جالب و مفصلی از زیست شناسی فراگشتی دارند که به اختصار و اشاره تنها بخش پایانی آنرا بازگو خواهم کرد :
1-« Archaeopteryxتنها نامزد جدی برای حلقة واسطه بودن میان خزندگان و پرندگان بود که بنا به اعتقاد برخی بوسیلة کشف جدید پرندگان کهن از آن متزلزل گردید... گویی بواقع برعکس شده است ، داروین میگفت : «وقتی من دربارة چشم می اندیشم ، لرزه بر اندامم می افتد» زیرا او به پیچیدگی های فراوان چشم فکر میکرد ... داروین همچنین به ایرادهای خاص میوارت می اندیشید ، اگر او از آگاهی به پیچیدگی های چشم بی اختبار بر خود می لرزید ، امروزه نیز این پیچیدگی ها در برابر ماست و ما از آن آگاهیم.
2- وقتی ما به irreducible complexity (پیچیدگی تحویل ناپذیر) می اندیشیم ، نگرانی میوارت بسیار جدی تر میشود.به نظر مایکل بیه ، مژه مرکب از شش مولکول است که اگر یکی از آنها نباشد ، کارکرد مژه ها غیرممکن میشود ، بیه میگوید : «مژه ها یک مجموعة پیچیدة تحویل ناپذیرند» بطوریکه نمیتوانیم هیچ شکل ساده تری را تصور کنیم که کار مژه را انجام میدهند.بیه همچنین میگوید این نمونه از پیچیدگی فقط یکی از نمونه های فراوان «پیچیدگی های تحویل ناپذیر» است ، برخی از آن نمونه ها :
دستگاهی که پروتئینها را برای انتقال به بخشهای یاخته ای فرعی هدف گیری میکند ، ساختارهایی همچون جنبه هایی از لخته های خونی ، چرخ بستةDNA ، انتقال الکترون ، فلاگلومهای باکتریایی ، تلومرهان ، فتوسنتزها .
3-در روزگار داروین ممکن بود علت ناکامی در یافتن اشکال واسطه ای میان طبقة اصلی را در دسترس بودن قرائن سنگواره ای دانست ، اما از آن روزگار به بعد شمار فهرست و اکتشافات سنگواره ای به صدها برابر افزایش یافته است ، دیگر امکان بهانه تراشی وجود ندارد و شکافها دستکم به همان بزرگی قبلی دیده میشود.با اینکه مجموعه های فراوانی با برخی تغییرات ، همچون تریلوبیتها ، یافته شده اند ، اما شکافهای بزرگ همچنان پابرجا هستند.
4-میان امور زنده و غیرزنده شکاف بزرگی است ، این شکاف از زمان داروین تا کنون بسیار بیشتر شده است.
5-انفجار کامبرایی (cambrian explosion) به چشم می خورد .... هیچ یک از اینها در زمان داروین شناخته شده نبود وگرنه او را به درنگ واداشته بود ، اما اکنون در جریان اخیر علم متوجه می شویم که زمان وقوع این انفجار بسیار کمتر از آنی است که پیشتر گمان می رفت ، کل این انفجار طی یک دورة تقریباً پنج یا ده میلیون سالهرخ داده است ، دوره ای که گنجایش آن برای چنین نوآوری تکاملی سرسام آوری ، دستکم طبق ساختکارهای شناخته شده بسیار کوتاه است.»

البته ایشان در پایان هنرمندانه می نویسند :

«... با توجه به این مطالب ، احتمال می رود که اگر داروین از دانسته های کنونی ما دربارة پیچیدگی چنین سازواره هایی ، مانند چشن پستانداران و مغز انسان ، با پیچیدگی های بی شمار آشکار شده به وسیلة زیست شیمی و زیست شناس مولکولی (شامل پیچیدگی حیرت زای ساده ترین اَشکال حیات) ، انفجار کامبریایی ، و فقدان بستار (Closure) در قرائن سنگواره ای آگاهی داشت ، نه یک داروینی می بود و نه یک هواخواه TCA .
بنابراین از دیگاه یک مسیحی مقاوم در برابر فشارهای طبیعت گرایی ، نگرش درست به TCA همانا یک شکاکیت صمیمی ویژه است ، زیرا TCA نظریه ای بسیار زیبا با محسنات نظری فراوان و منبع خوبی برای طرحهای تحقیقاتی گوناگون است و جذابیتش در این است که جزئی از نمایش آفرینش خداوندی و تجسد است ، امّا از این نکته بر نمی آید که نظریه ای درست است ، یا احتمال درستی اش از احتمال نادرستی اش بیشتر است»
هنگامیکه این سخنان دانشمند برجسته ای چون آلوین پلانتینگا را در مقالة Science : Augustinian or Duhemian میخوانیم بایستی توجه داشته باشیم که ایشان استاد بکار بردن فنون «تئوری و منطق احتمالاتی» هستند ، استفاده از قواعد احتمالاتی درست نمایی و تئوری بیز یکی از ویژگیهای مقالات مطالعاتی ایشان است.
Bozorgmehr هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-12-2010   #23 (لینک نوشته)
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

نوشته اصلي بوسيله Bozorgmehr نمايش نوشته ها
درود بر شما
در نسک مقدس کاربست ِ مدل ِ «پدر» را براي پیوند ِ خداوند با انسانها می بینیم و در حالیکه در يك جامعة پدرسالار ، نمایش خداوند در مقام «مادر» نادر است لیکن گاهي نیز به چشم می خورد (براي مثال اشعياء) امّا تمثيل «والدین ـ فرزندي» (parental analogy) نیز عموماً از والدیني كه كودك در حال رشد را می پرورانند اتخاذ می شود نه از تولد و زايش. به ذهن می رسد اين تمثیلی بایسته از نحوة پیوند خداوند با جهان می تواند باشد. دکتر ایان باربور در نسک معروف خود «علم و دین» که شهرتی جهانی دارد و دکتر خرمشاهی آنرا بازگردان کرده است دربارة مدلهای تعاملی ِ دین و علم و چنین تمثیلهایی مفصل بحث کرده است ،Elliott SoberوMichael Steel در
«Testing the Hypothesis of Common Ancestry» با استفاده از يافته هاي موجود گفتگو میکنند كه ممكن است معرفت به حوادث تاريخي اصولاً ممكن نباشد ، در نتیجه ما در تبیین و توصیف «فراگشت» (تا اینجا که دنبال کرده ام این واژه نخستین بار توسط ملک الشعرای بهار در 1342 در دفتر چهارم از بخش یکم در نسک «تاریخ تطور شعر فارسی» بکار رفته است و سپس توسط ادیب سلطانی در دهة 70 مرتب بکار گرفته شد ، اینرا بدین سبب گفتم که امروزه چند نفر در اینترنت پیدا شده اند و این واژه را متعلق به خودشان میدانند ! ) ممکن است با مشکلاتی روبرو باشیم که هیچگاه حل نشوند .هنگامیکه برخي از ژنها با دستكاريهاي ژنتيكي کنار گذاشته میشوند باقی ِ ژنها ميتوانند وظيفة ژن / ژنهای مخذوف را انجام دهند ، اين يعني آنکه گاهي ممكن است دگرگونی های اوج و حضیضی در فراواني الل ها داشته باشيم لیکن در سطح فنوتيپ دگرگونی را تشخيص ندهيم .بیشتر میخواستم به این سخن ارنست مایر برسم که :
«... من از وجود هیچ شاهد علمی که نشان دهد تفاوت های ژنتیکی موجود در میان نژادهای انسانی کوچکترین تأثیر روی شخصیت افراد دارند ، خبر ندارم»
البته ژنوم انسانی همة انسانهای امروزی به گونة شگرفی شبیه هم هستند ، در سطح انفرادی ژنوم عظیم ما تنها 1/0 با هم تفاوت دارد ، به بیان دیگر از زاویة ژنتیکی ما
99/9 درصد شبیه همدیگر هستیم.به ذهن می رسد شما قصد دارید بررسی اخلاق را با اثر ژن های خودخواه داوکینز دنبال کنید.
به منظور پربارتر شدن جستار گزیده ای از مطالب پروفسور آلوین پلانتینگا را قرار میدهم که شرح جالب و مفصلی از زیست شناسی فراگشتی دارند که به اختصار و اشاره تنها بخش پایانی آنرا بازگو خواهم کرد :
1-« Archaeopteryxتنها نامزد جدی برای حلقة واسطه بودن میان خزندگان و پرندگان بود که بنا به اعتقاد برخی بوسیلة کشف جدید پرندگان کهن از آن متزلزل گردید... گویی بواقع برعکس شده است ، داروین میگفت : «وقتی من دربارة چشم می اندیشم ، لرزه بر اندامم می افتد» زیرا او به پیچیدگی های فراوان چشم فکر میکرد ... داروین همچنین به ایرادهای خاص میوارت می اندیشید ، اگر او از آگاهی به پیچیدگی های چشم بی اختبار بر خود می لرزید ، امروزه نیز این پیچیدگی ها در برابر ماست و ما از آن آگاهیم.
2- وقتی ما به irreducible complexity (پیچیدگی تحویل ناپذیر) می اندیشیم ، نگرانی میوارت بسیار جدی تر میشود.به نظر مایکل بیه ، مژه مرکب از شش مولکول است که اگر یکی از آنها نباشد ، کارکرد مژه ها غیرممکن میشود ، بیه میگوید : «مژه ها یک مجموعة پیچیدة تحویل ناپذیرند» بطوریکه نمیتوانیم هیچ شکل ساده تری را تصور کنیم که کار مژه را انجام میدهند.بیه همچنین میگوید این نمونه از پیچیدگی فقط یکی از نمونه های فراوان «پیچیدگی های تحویل ناپذیر» است ، برخی از آن نمونه ها :
دستگاهی که پروتئینها را برای انتقال به بخشهای یاخته ای فرعی هدف گیری میکند ، ساختارهایی همچون جنبه هایی از لخته های خونی ، چرخ بستةDNA ، انتقال الکترون ، فلاگلومهای باکتریایی ، تلومرهان ، فتوسنتزها .
3-در روزگار داروین ممکن بود علت ناکامی در یافتن اشکال واسطه ای میان طبقة اصلی را در دسترس بودن قرائن سنگواره ای دانست ، اما از آن روزگار به بعد شمار فهرست و اکتشافات سنگواره ای به صدها برابر افزایش یافته است ، دیگر امکان بهانه تراشی وجود ندارد و شکافها دستکم به همان بزرگی قبلی دیده میشود.با اینکه مجموعه های فراوانی با برخی تغییرات ، همچون تریلوبیتها ، یافته شده اند ، اما شکافهای بزرگ همچنان پابرجا هستند.
4-میان امور زنده و غیرزنده شکاف بزرگی است ، این شکاف از زمان داروین تا کنون بسیار بیشتر شده است.
5-انفجار کامبرایی (cambrian explosion) به چشم می خورد .... هیچ یک از اینها در زمان داروین شناخته شده نبود وگرنه او را به درنگ واداشته بود ، اما اکنون در جریان اخیر علم متوجه می شویم که زمان وقوع این انفجار بسیار کمتر از آنی است که پیشتر گمان می رفت ، کل این انفجار طی یک دورة تقریباً پنج یا ده میلیون سالهرخ داده است ، دوره ای که گنجایش آن برای چنین نوآوری تکاملی سرسام آوری ، دستکم طبق ساختکارهای شناخته شده بسیار کوتاه است.»

البته ایشان در پایان هنرمندانه می نویسند :

«... با توجه به این مطالب ، احتمال می رود که اگر داروین از دانسته های کنونی ما دربارة پیچیدگی چنین سازواره هایی ، مانند چشن پستانداران و مغز انسان ، با پیچیدگی های بی شمار آشکار شده به وسیلة زیست شیمی و زیست شناس مولکولی (شامل پیچیدگی حیرت زای ساده ترین اَشکال حیات) ، انفجار کامبریایی ، و فقدان بستار (Closure) در قرائن سنگواره ای آگاهی داشت ، نه یک داروینی می بود و نه یک هواخواه TCA .
بنابراین از دیگاه یک مسیحی مقاوم در برابر فشارهای طبیعت گرایی ، نگرش درست به TCA همانا یک شکاکیت صمیمی ویژه است ، زیرا TCA نظریه ای بسیار زیبا با محسنات نظری فراوان و منبع خوبی برای طرحهای تحقیقاتی گوناگون است و جذابیتش در این است که جزئی از نمایش آفرینش خداوندی و تجسد است ، امّا از این نکته بر نمی آید که نظریه ای درست است ، یا احتمال درستی اش از احتمال نادرستی اش بیشتر است»
هنگامیکه این سخنان دانشمند برجسته ای چون آلوین پلانتینگا را در مقالة Science : Augustinian or Duhemian میخوانیم بایستی توجه داشته باشیم که ایشان استاد بکار بردن فنون «تئوری و منطق احتمالاتی» هستند ، استفاده از قواعد احتمالاتی درست نمایی و تئوری بیز یکی از ویژگیهای مقالات مطالعاتی ایشان است.
سپاس
به نظرم جالب آمد، راستش پیش از این به عنوان TCA برنخورده بودم. خوشحال می شوم اگر فرصت داشته باشید در خصوص این فرضیه و تشکیک فلسفی/منطقی/علمی برایمان بیشتر بنویسید.

براساس قضاوت روی تک پست شما می توان چنین حدس زد که این فرضیه یکی از بنیادی ترین پیش فرض های زیست شناسی در خصوص تبار یکسان موجودات زنده، در حیطه روش شناسی اثبات آن را به چالش می کشد، خوشحال می شود اگر در اشاعه بیشتر و شفاف سازی این ایده بیشتر بنویسید. (البته اصل مقاله ژورنال تئوریکال بیولوژی موجود است و Impact factor پنج ساله 2.7 نشریه دلیل بر علمی بودن مباحث مندرجه در آن است، ولی قبول دارید که مباحث آزمون شده علمی یک بحث است و استنتاجات فلسفی و تحلیل های منطقی از آن یک بحث جدا که امکان دارد لزوماً مورد تایید علمی نباشد)

در مورد موارد دیگری که نوشتید هم اگر اجازه دهید چند خطی می نویسم.

1- تا همین اندازه که از TCA فهمیدم به نظرم نیامد که این فرضیه تضادی با تئوری تکامل داروین داشته باشد. تکامل داروینی نمایش دهنده رویکرد انشقاق گونه هاست و بحث های ژنتیکی که شما نیز بدان اشاره کردید (در خصوص مشابهت انسانها و نزدیکی ژنوم آنها) روی این مسئله صحه می گذارد (انشقاق گونه ها) ولی اینکه براساس تکامل داروینی باید همه موجوات ریشه مشترکی داشته باشند، از بسط نظریات داروینی حاصل می اید و تبینی منطقی در بحث منشاء گونه هاست و حتی در صورت رسیدن به چند دودمان و نیای ژنتیکی (که بنده بدان شک دارم) باز به چهارچوب های تئوری های داروین در خصوص تکامل خدشه ای وارد نمی شود. (یا حداقل من اینطور استنباط می کنم، اگر در اشتباه هستم لطفاً روشنگری کنید) در همین راستا پاسخ به چند سوال فکر می کنم راهگشا باشد:
1-1: تفاوت ژنتیکی انسان و یک باکتری و یا انسان و یک گاو بر اساس درصد چه میزان است؟
1-2: آیا می توان هنوز باور داشت که تک تک گونه ها توسط خداوند ایجاد شده است، یا منطقی تر است بپذیریم به فرض وجود خداوند، ایشان روند تکامل گونه ها ساماندهی کرده اند؟ (این سوال پر مدعا تنه می زند به همان ایده ی مطهری در خصوص سمبولیک بودن روایت آفرینش و عملاً بی اعتبار بودن آن به عنوان یک واقعیت تاریخی)

2- بحث Archaeopteryx صرفاً تحلیلی براساس فضای علمی دوره داروین می باشد که با پیشرفت دانش ژنتیک پرداختن بدان به نظر برخی اصلاً لزومی ندارد ولی با این حال هدف نشان دادن دودمان تکاملی یا به عبارتی درخت حیات می باشد. حال در مقام رد یا قبول بحث انتخاب طبیعی داروین آیا واقعاً فرقی می کند که مثلاً پلاتی پوس پستانداری بوده است که در روند تکامل به پرنده ها شبیه شده یا اینکه از اجداد پرنده خود مشتق شده و به نوعی پستان دار شده است؟ ایا رد شدن فرضی تمامی حلقه های واسطه یافت شده بدین معناست که گونه ها از هم مشتق نمی شوند؟ و ایا این بدان معناست که از شروع خلقت تنوع حیات به اندازه ی امروز بوده است؟ (بنده شک دارم جواب این سوالات آری باشد)

3- اتفاقاً مثال چشم مثال بسیار مناسبی است گرامی، فکر می کنم پاسخ های خود داروین خصوص تکامل چشم ها و یا بال پرندگان به اندازه ی کافی متقاعد کننده باشد، در دنیای زیست شناسی تکاملی امروز بحث روی مباحثی چالش برانگیزتر به مانند بحث منشاء ژنتیکی و تکامل زبان نیز تقریباً حل شده می نماید. (حتی با مخالفت های به مانند ایده های متاخر چامسکی که سعی دارد، روند شکل گیری زبان را جدا از فراورده ی نیروهای انتخابی (انتخاب طبیعی) قلمداد کند و آنرا خصلتی نوخاسته، از افزایش اندازه مغز بداند.) شکل گیری چشم از چند سلول ساده ی حساس به نور تا چشم امروزی انسان به سادگی در استدلالهای داروین قابل پیگیری است و قضاوت منطقی بودنش به خواننده واگذار می گردد. پنج درصد از چشم امروزی ما در موجودات بسیار ساده تر بصورت سلولهای حساس به نور آنقدر شایستگی زیستی ایجاد می کند که روند انتخابی آنرا باور پذیر کند.

4- اینکه در دوره ای به زعم شما کوتاه (پنج الی ده میلیون سال دوران کمبرین) شاهد جهش های بسیار بوده باشیم و روند تکامل با سرعت بیشتری پیگیری شده است، به نظر شما چه چیز را نشان می دهد که سبب می گردد داروین تبارشناسی شده ی در بیان نظراتش تردید روا دارد؟*





*به نظر من اگر داروین زنده بود و پیشرفت علم ژنتیک را به چشم می دید، به جای تامل 20 ساله همان شب اول جرقه زدن ایده اش به نشر آن همت می گمارد
ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-14-2010   #24 (لینک نوشته)
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

درود
راستش از جنبه ای کاملاً حق به جانب جناب بزرگمهر است. پرداختن به این مباحث بدون اشاره به تز داوکینر در خصوص "ژن خودخواه" قطعاً چیزی کم دارد ولی وارد شدن به بحث داوکینز بدون پرداختن به دیگر جنبه های بیولوژی تکاملی آب در هاون کوبیدن است. اگر شخص من به دو دهه قبل بازگردم و بدون هیچ پیش زمینه ای به من گفته می شد که ما موجودات برده ژن های خود هستیم و تنها هدف ما انتقال این کدها به آینده است، بی گمان با ریشخندی از سر آگاهی کل بحث را احمقانه می پنداشتم ولی امروز زدن آن ریشخند کار ساده ای نیست و برایم سخت است به راحتی بیاندیشم داوکینز اشتباه می گوید.
برای رسیدن به بحث داوکینز باید راهی که اندیشمندان در عرصه زیست شناسی را تا بدینجا طی کرده اند را پیمود و درک کرد، تا فهمید هر باوری چگونه به بار می نشیند.
برای داشتن خوراک بحث این پست سرکار خانم "روژان" (؟) را کوت کرده و در موردش با اتکاء به چند پست قدیمی مبحثی جدید را در این تاپیک می گشایم. (فکر می کنم، توانایی داشته باشیم، هم زمان چند زیر بحث از تاپیک را به جلو برانیم)



نوشته اصلي بوسيله Roojan نمايش نوشته ها
مطالعه جدیدی در مورد اندازه مغز طیف وسیعی از پرندگان و پستانداران فاش کرده است که گونه‌هایی که به نسبت جثه‌شان، بزرگترین مغزها را دارند، دقیقا همان گونه‌هایی هستند که فقط با یک همسر زندگی می‌کنند.
به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز به نقل از “اسکاتس‌من” ، آندسته از حیوانات که در گله‌ها یا دسته‌های بزرگ بطور جمعی زندگی می‌کنند و از لحاظ جفت‌گیری محدودیتی ندارند، کوچکترین مغزها را دارند.
این مطالعه ثابت می‌کند که زندگی با یک شریک، پرچالش بوده و قدرت مغزی بسیاری می‌طلبد.

پرندگان تک همسر، در دو گروه کاملا جداگانه قرار می‌گیرند. یک گروه، از جمله بسیاری از پرندگان باغی مانند سینه‌سرخ‌ها و چرخ‌ریسک ها، هر فصل زادآوری، یک جفت تازه انتخاب می‌کنند.
اما بسیاری از دیگر پرندگان، از جمله بسیاری از پرندگان شکارچی، مانند جغدها و برخی از پرندگان از خانواده کلاغ‌ها، تمام عمر با یک همسر زندگی می‌کنند.
گروه دوم بزرگترین مغزها را دارند و اندازه مغز آنها به مراتب بزرگتر از مغز پرندگانی است که در هر فصل زادآوری یک جفت تازه برمی‌گزینند و این امر حتی با در نظر گرفتن تفاوت در شیوه زندگی، غذا و اندازه جثه این پرندگان، صادق است.
در میان پستانداران تک همسری بسیار نادر تر است (تنها پنج درصد پستانداران تک همسر هستند) اما در این گروه نیز آنهایی که یک جفت برمی‌گزینند، مانند بسیاری از خانواده سگ‌ها مانند گرگها و شغالها یا برخی از خانواده گوزنها، در مقایسه با جانورانی مانند آهوی سرخ و غزال‌ها که در گروه‌های اجتماعی بزرگتر و بدون محدودیت جفتگیری می‌کنند، مغز بزرگتری دارند.
زیست شناسان می‌گویند یکی از دلایل مهم بودن بزرگی مغز آنست که در جریان تکامل، رشد یافتن و حفاظت از مغز، برای یک موجود بسیار گران تمام می‌شود. تحقیق انجام شده نشان می‌دهد که ادامه روابط دوجانبه به مراتب دشوارتر و پرچالش تر از زندگی در یک گله و دسته نامشخص است.
شاید کسی چنین استدلال کند که تک همسری در سراسر عمر خطرات زیادی به همراه دارد. از جمله این که در ابتدای زندگی مشترک، انتخاب نامطلوب در انتخاب همسر، مثلا جفتی که نازا باشد، پدر یا مادر تنبلی از کار درآید و یا گرایش به خیانت داشته باشد، می‌تواند کمک فرد به مجموعه ژن‌های این گونه جانوری را به مخاطره اندازد.
بنابراین، از لحاظ زیست شناسی صرف، درک این موضوع چندان دشوار نیست که اگر موجودی مغز بزرگتری دارد، منطقی است که این مغز تواناتر بتواند آن را قادر سازد که اگر نشانه‌های منفی از آینده جفت خود دید، آنها را تشخیص دهد. و این منطقی است که با پیش‌بینی این مسائل، از انبوهی مشکلات آینده پیشگیری کند و در مسیر پیشبرد فرآیند تکامل، عملکرد بهتری ارایه نماید.

اما تک همسری، جنبه بسیار مهم دیگری نیز دارد.
یک مرغ آوازخوان معمولی در یک باغ را مجسم کنید. انتخاب جفت به پایان رسیده، مرغ ماده روی تخم‌هایش نشسته است و اکنون قسمت سخت زندگی فرامی‌رسد:
وظیفه بلندمدت نشستن در لانه روی تخم‌ها برای گرم نگاه داشتن آنها و سپس دادن غذا به جوجه‌ها.
در این شرایط، اگر مادر یا پدر جوجه‌ها اوقاتش را در محلی شبیه به پاتوق تفریحی انسانها بگذراند، جفت او در شرایطی قرار می‌گیرد که یا باید از روی جوجه‌ها برود و آنها را در مقابل سرما رها کند تا به دنبال غذا برود و یا در لانه روی تخم‌ها بماند و از گرسنگی بمیرد.

برای پرنده کوچکی که برای زنده ماندن باید هر روز هم‌وزن خود غذا بخورد، پیدا کردن غذا کار ساده‌ای نیست.
خلاصه مطلب آنکه، جفت یک موجود باید به اندازه کافی باهوش و زرنگ باشد که بداند نیازهای طرف چیست و چه زمانی باید برای برعهده گرفتن وظایف خود در کار لانه‌گذاری در آشیانه باشد.
به راستی چه چیزی باعث می‌شود روابط تک همسری تا این حد به قدرت شناختی نیاز داشته باشد؟
شاید علت آنست که تک همسران در رابطه دوجانبه، باید با یک قدرت شناختی زیاد، دیدگاههای جفت یا همسر خود را بشناسند و آن‌ها را در مغز خود جای دهند و پردازش کنند که این کار به مغز بزرگتری نیاز دارد.


pezeshk . us
برای قبول یا رد این پست سرکار علیه "روژان" به نظرم می رسه داشتن یک سری اطلاعات اولیه لازمه. قبل از ارائه اون اطلاعات فرض خودم اینکه سیستم های جفت گیری بیشتر براساس مهیایی (availability) منابع شکل می گیرند تا قوه درک و اندازه مغز یا قدرت پردازش اطلاعات. البته این بدان معنا نیست که این نتایج از قِبَل آن بدست نمی اید! اینجا سوال این است که اگر اینفرض درست است، چرا انسان و اکثر پستانداران که نسبت مغز به کل بدن بالایی دارند، چند همسره هستند؟

قبل از پاسخ به این سوال بهتر است ببینیم اصولاً سیستم های جفت گیری چیست؟ (اینجا از یک پست قدیمی کمک می گیرم)

به طور کلي سيستم هاي جفت گيري به قراره زيره:
1- تک همسري: (Monogamy) . يک نر و يک ماده پيونده زناشويي تشکيل مي دهند.اين پيوند ممکن است کوتاه يا دراز مدت (در بخشي از فصل توليد مثل يا تمام آن و يا حتي تمام عمر ) باشد.اغلب والدين از تخمها و بچه ها مواظبت مي کنند.
2-چند زني (Polygyny) هر نر با چند ماده جفت مي شود اما هر ماده فقط با يک نر. ارتباط نرها ممکن است همزمان با چند ماده باشد (چند زني همزمان) يا در پي هم (چند زني متوالي) در چند زني اين ماده است که معمولاً وظايف والديني را برعهده دارد.
3- چند شويي: (Polyandry). اين درست برعکس چند زني است. ماده يا همزمان با چند شوهر است.(چند شويي همزمان) و يا در پي يکديگر (چند شويي) متوالي. در اين موارد مواظبتهاي والديني توسط نر صورت مي گيرد.
4- هرج و مرج جنسي (Promiscuity). نر و ماده هردو چندين بار با افراد مختلف جفتگيري مي کنند. لذا اين مورد مخلوطي است از چند زني و چند شويي. هر کدام از دو جنس ممکن است از تخمها يا بچه ها مواظبت کنند.

توضيح : اصطلاح پلي گامي (Polygamy) يک لفظ عمومي مشتمل بر حالت پلي آندري و پلي گيني است . به عبارت ديگر زماني که در يک گونه يک فرد از هريک از دو جنس بيش از يک همسر داشته باشد؟

سوال:
انسانها براساس خصوصيات زيستي جز کدوم دسته هستن؟
آيا اين ويژگي زيستي به نظر شما تخطي ناپذيره و ازش فراري نيست؟



ويرايش توسط ratso : 10-14-2010 در ساعت 06:48 AM
ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-19-2010   #25 (لینک نوشته)
معاون شبکه اجتماعی
 
Bozorgmehr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

(برای دیدن این پیک به شکل بایسته به فونت IranNastaliq حاجت است)
د
رود بر شما و سپاس از شما دوست ارجمند


معنایی که پلانتینگا از TCA مراد میکند در واقع «تئوری نیای مشترک» است که مخفف
Theory ofCommonAncestryاست و وی آنرا از عناصر «سناریوی بزرگ تکامل» یا مختصراً GES که کوتاه شدة عبارت GrandEvolutionaryScenario می باشد ، میداند . با توجه به فقرات پایانی سخن پلانتینگا چیزی که مطلوب ایشان است در واقع نقد فقراتی است که ایشان از چند فراگشت گرای (تقریباً متعصب) یاد میکند ، نمونه های ایشان از این قرار است :
«بسیاری از متخصصان میگویند که تکامل یا حداقل TCA قطعی است ، به همان قطعیتی که زمین به دور خورشید میگردد، بلکه بیشتر از آن ! »
در ادامه ایشان به چند فراگشت گرای قوی رجوع میکند که رفرنسهای ایشان را به سبب پرهیز از اطالة کلام نمی آورم:
«فرانسیسکو جی . آیالا (Francisco J. Ayala) میگوید : «تکامل همچون گردش زمین ، حرکت سیارات و مؤلفة مولکولی ماده ، مسلم است»
طق نظر استفن . جی . گولد : « تکامل یک حقیقت اثباتشده است و فقط یک نظریه نیست ! ، و هیچآدم عاقل و آشنا با شواهد و قرائن در این خصوص تردیدی به خود راه نمی دهد»
به نظر ریچارد داوکینز : «نظریة تکامل همچون گردش زمین به دور خورشید «یقیناً صادق» است» او ضمن یک بررسی در نیویورک تایمز میگوید : «مطلقاً مانعی ندارد بگوییم اگر کسی را دیدیم که ادعا میکند به تکامل باور ندارد ، چنین شخصی جاهل ، کودن ، دیوانه یا مغرض است ! »
فیلیپ اسپیث در مقاله ای که در جلسة مشورتی دربارة کیهان شناسی و الهیات مورد حمایت کلیسای پرسبیتریابی امریکا در دسامبر 1987 ایراد شد ادعا میکند که : «یک قرن و ربع پس از انتشار بیناد انواع داروین ، زیست شناسان میتوانند با اطمینان بگویند که ... همچون گردش زمین به دور خورشید قویاً اثبات شده است»
ارنست مایر نیز معتقد است :
«تکامل از مشاهدة گردش زمین به دور خورشید قطعی تر است»
مایکل رز نیز با اشتیاق نوعاً آرام و خونسردی میگوید :
«تکامل یک حقیقت است ، یک حقیقت است ، یک حقیقت است!»»
در واقع آنچه که ما میگوئیم این قسمت از سخن پلانتینگا است :
«... چنین مدعا[هایی]بسیار مبالغه آمیز است ... بنابراین به نظر من ، ادعای قطعی بودن TCA بی معناست و اینگونه اعلام صریح قطعیت دربارة آن باید از منبعی غیر از نگاه سرد ، مستدل و بی طرفانه ناشی شده باشد ، شاید این نویسندگان.. این نکته را که TCA بهترین فرضیة موجود یا بهترین فرضیة سازگار با نیازهای طبیعت گرایی روش شناختی است اشتباهاً به معنای قطعی بودن آن میگیرند ، گمان قوی ترآن است که ایشان احتمال معرفت شناختی TCA بر مبنای قرائن تجربی را با احتمال آن بر مبنای قرائن همراه با طبیعت گرایی خلط میکنند.»
جالب اینجاست پلانتینگا درپاورقی مقاله اش ، از همان استفن گولد که در بالا فراگشت را در جایگاهی برتر از «نگره» مینشاند واگویه ای می آورد که بنحو ضمنی به ارضای سخن شما در مورد «دخالت ندادن استنتاجات معقول» میپردازد :
«... استفن گولد به تازگی گفته است : «کمیابی شدید اشکال انتقالی در قرائن سنگواره ای همچنان رازی در حرفة دیرین شناسی باقی مانده است ، یافته های مربوط به درختان تکاملی فقط بر سر و نوک شاخه های آنهاست ؛ بقیة اطلاعات حاصل از استنباطهای معقول ماست ، نه از قرائن سنگواره ای»»
مک مولین نیز میگوید :
«تبیین تکاملی ماهیتی تاریخی دارد و تبیین تاریخی مانند تبیین فیزیکی یا شیمیایی نیست ، چون تبیین تاریخی در مورد پدیده ای منفرد و تکرارناپذیر بحث میکند ، بنابراین بالضروره ناقص است» (هنگامیکه این فقرة پلانتینگارامیخواندم بی اختیار به یاد خرده های گذشتة آنتونی فلو ازمعجزهو تکرارناپذیری آنها افتادم)
برای پرسش 1-1 شما داده ای در دست ندارملیکن دربارة پرسش 2-1 شما مثلاً در اینجا و جستارهای دیگر اندکی به بحث نشسته بودیم ،
در مورد فقرة دوم موضع اینجانب همواره همان بینش «شک گرایانة» شما بوده است، شاید بخواهم یک پله فراتر از شما بروم و همجون شما بگویم «شک دارم جواب این سوالاتآری/نه باشد»، زیرامایل نیستم این احتمال ِ وسوسه انگیز را نادیده بگیرم کهتمام داستان ممکن است کاملاً بنحو دیگری بوده باشد. شما بحث «ارکائوپتریکس» را «غیرضروری» خواندید ، داوکینز می نویسد :
«... ممکن است جانورشناسان بر سر این که فسیل خاصی به پرنده مربوط باشد یا نباشد بحث های بی سرانجامی داشته باشند ، کما اینکه در مورد فسیل معروف ارکائوپتریکس واقعاً درگیر چنین مسئله ای هستند».
برای فقرة سوم چندان با شما همسو نیستم زیرا چیزهایی که شما آنرا «حل شده» مینامید - کهعرف ِاخلاقی ِ زیست شناسان فراگشتی است ! - همان چیزی است کهداوکینز دربرگة نخست ِ «ژنهای خودخواه» (The Selfish Gene) از جانب جی.جی . سیمپسون میگوید:
«نکته ای که میخواهم هم اکنون بیان کنم این است ... اگر آنها را به کلی نادیده بگیریم ، راحت تر خواهیم بود ! »
پلانتینگا میگوید :
«با اینکه این ایراد (خردة میوارت) یکی از اولین ایرادات است ، هرگز پاسخی جدی به آن داده نشده است و مردم نیز عادت کرده اند با آن کنار بیایند ، به واقع حتی معلوم نیست که وجود چنین مجموعه ای از لحاظ زیسن شناختی ممکن باشد ، روایت جدید و بسیار قدرتمند ِ مایکل بیه (Michael Behe) از ایراد میوارتنیز وجود دارد... به نظر مایکل بیه مژه (در مورد استفاده انواع فراوانی از موجودات در هنگام شنا) مرکب از شش مولکول است ، همة این شش مولکول برای کارکرد مژه لازم اند ، اگر یکی از آنها نباشد کارکرد مژه ها غیرممکن میشود»
البته با واگویة پلانتینگا ، پاسخ داوکینز در « ساعت سازنابینا » (The BlindWatchmaker) به خردة میوارت ظاهراً چنین است :
« پنج درصد از یک چشم چه حسنی دارد ؟ » امّا پلانتینگا بلافاصلهمیگوید :
«داوکینز در پاسخ به این پرسش اصولاً میان پنج درصد چشم و پنج درصد بینایی خلط و اشتباه میکند ، اما ایراد میوارت البته این است که پنج درصد از یک چشم به تنهایی به پنج درصد بینایی ، یا در واقع اساساً به بینایی نمی انجامد»
در مورد فقرة چهارم شما پلانتینگا می نویسد :
«قرائن سنگواره ای نشان میدهند که آغاز حیات تک یاخته ای به سه یا سه و نیم بیلیون سال پیش برمیگردد، فقط یک بیلیون سال یا اندکی پس از شکل گیری ِ خود زمین ، و یقیناً نه یک بیلیون سال پس از سردشدن کامل زمین و امکان پیدایش حیات در آن ، هیچ قرینه ای سنگواره ای از حیوانات استخوانی حدود 550 میلیون سال پیش ، دو و نیم یا سه میلیون سال پس از پیدایش حیات تک یاخته ای ، در دست نیست. بنابراین یک انفجار واقعی از حیوانات و جانوران بی مهره وجود دارد ، هنگامه ای از شکلها و طرحهای کالبد شناختی ، با نیاکانی از اشکال اصلی کنونی و همة شاخه های موجود جانداران بی مهره هماره ب بسیاری از اشکال کاملاً ناآشنا در اوضاع و احوال معاصر (دکتر الیس یوچلسن دیرین شناس در مؤسسة Smithsonian ضمن اشاره به حیوانی موسوم به Michrodictyon گفته است : موجود واقعاً حیرات زا برای من کرمی است که گویی کشککهای زانو دارد) هیچیک از اینها در زمان داروین شناخته شده نبود وگرنه او را به درنگ واداشته بود، اما اکنون در جریان علم متوجه میشویم که زمان وقوع این انفجار بسیار کمتر از آنی است که پیشتر گمان می رفت . کل این انفجار طی یک دورة تقریباً پنج یا ده میلیون ساله رخ داده است ، دوره ای که گنجایش آن برای چنین نوآوری تکاملی سرسام آوری ، دستکم طبق ساختکارهای شناخته شده ، بسیار کوتاه است»
پروفسور پلانتینگا همچنین در توضیحات دیگری مینویسند :
«... چنانکه در این ادعا مطرح میشود ، دلیل و مدرک قویTCA این است که همة اشکال حیات از پروکاریوتها (باکتریها ، جلبکهای سبز-آبی) تا بالا ، یک کدژنتیک (geneticcode) دارند(کدی که اسیدنوکلوئیک به وسیلة آن ساختار پروتئین ها را مشخص می سازد) ، این فرض در صورتی است که واقعاً کل حیات از کدژنتیک واحدی استفاده کند ، اما یافته های جدید چنین نمیگویند ، برای مثال به مقالة «قرائن جدید برای تکامل کد ژنتیک» در منبع زیر رجوع کنید : Recent evidence for evolution of genetic code , S.Oswa, T.H. Jukes, K. Watanabe , and A.Wuto, in Microbiological Reviews , pp:56,229-264»
در مورد ساختار مژه و چشم مدتی پیشتر در نسک «ساعت ساز کور» داوکینز یک توجیه مختصری را به یاد داشتم ، گرچه اینک که عور اندکی در آن داشتم آن فقره را نیافتم امّا به شفافی به یاد دارم که هر چند خودش عنوان نکرد اما از یک حربة ریاضیاتی ساده در حل آن استفاده کرده بود ، بگذارید برای پیشبرد گفتگو بگویم آن توجیه را پذیرفتنی فرض می نمایم ، زیرا بی گمان نیت اینجانب از بیان این فقرات رد فراگشت کهبه یقین یک تئوری علمی موفقاست نمی باشد ، بل پیش درآمدی بود برای بصیرت علمی- فلسفیژرفتر و پرهیز از جزم انگاری که منطقاً با روح علم و دانش پژوهی سر ستیز دارد ، به گمانم با این رأی متفق القول باشید کع نوع مواجهة ما بعنوان محقق ، با تئوری فراگشت می بایست مانند هر تئوری علمی دیگری باشد ، نه حساسیت های بی مورد و نابجا و ذوق زدگی های شبه علمی که حتا برخی زیست شناسان مستطاب کنونی بدان دچارند داشته باشیم و نه پشت سر نهادن و بی رغبتی های غیرمنطقی دیگرانی چند ، بیشک هر کسی که ولو اندکی بهره مندی از انصاف و دانش داشته باشد ، روح پژوهشگری چنین شخصیت علمی را خواهد ستود :
«... آنچه سرکوبوش میکنیم و و از هشیاری خود برون میرانیم معمولاً چیزی آزاردهنده و دردناک است . چارلز داروین متوجه بود که ممکن است شواهدی را که برای فرضیة او مخرب و زیان آور است بدون توجه سرکوب کند و نبیند ، این بود که این موارد را فوراً ثبت می کرد تا به دست فراموش سپرده نشود»
لذا اگر موافق باشید چیزی را که در اینجا مایلم «دست اندازهای» گفتمانیبنامم را نادیده بگیریمو به موضوعات جذابتری همچون رفتارهای زیستی «Bioethics» و نحوة تعامل فراگشت وجامعه شناسیو موضوعاتی ازین قبیل (همینطور واپسین مثال شما در مورد زناشویی) بپردازیم ، اگر وارد این مقولات شویم اطمینان می دهم که بتوانیم موضوعات دلچسبی را در ادامه پی بگیریم.
مطلب بدیعی که از فقرات پایانی سخن شما به ذهن اینجانب را می رسد را میکوشم جلوه ای بدیع بدهم و در ادامه به تماشای آرای شما خواهم نشست ، با واگویة سخنان ذیل منظور مرا درخواهید یافت ،
زیگموند فروید می نویسد :
«آثار ج.ج. فریزر (Frazer) – «توتم باوری و برون همسری» (Totemism and Exogamy ) و «شاخة زرین» (The Golden Bough)- به مثابه خزانه ای از آرا و واقعیات ارزشمند ، اصلی ترین مأخذ مطالعات من در این حوزه بود ، اما فریزر شرح چندانی از توتم باوری به دست نمی داد ، او نظرش را بارها از اساس تغییر داده بود و به نظر می رسید دیگر قوم شناسان و متخصصانی پیش از این تاریخ نیز به یکسان در تردید و اختلاف نظر غوطه وراند ، آغازگاه ِ من در این راه عبارت بود از همخوانی چشمگیر میان دو حکم تابو (Taboo-injunctions) در توتم باوری و دو مؤلفة عقدة ادیپ، ازینرو بر آن شدم تا حیوان توتم (Totem-animal) را با پدر یکی بگیرم ..... پس از آشنایی با اثر رابرتسن اسمیت آن حلقة مفقوده را بازیافتم . به زعم مؤلف آن ، سور ِ توتم یکی از مؤلفه های اصلی دین توتم باورانه است.سالی یکبار حیوان توتم را که در سایر اوقات موجودی مقدس به شمار می آمد ، در قالب مراسمی در حضور تمامی اعضاء قبیله میکشتند ، میخوردند و سپس به ماتم آن می نشستند ! ، در پی آن ماتمجشن و سروری عظیم بر پا میشد ، آنگاه فرضیة داروین را در نظر آوردم که می گفت در ابتدا آدمیان در قالب رمه هایی (horde) می زیستند که هر یک زیر سلطة نرینه ای نیرومند و خشن و حسود بودند ، و این همه مرا به فرضیه ، یا بهتر بگویم ، بینشی دیگر بهنمون ساخت ، پدر رمة نخستین (primal horde) به سبب سلطة مطلقه اش همة زنان را در اختیار داشت ، پسران اش که در مقام رقیب برای او خطرآفرین بودند ؛ کشته یا تارانده میشدند ، با همة این احوال روزی پسران گرد هم آمدند و به براندازی و کشتن و خوردن پدر که هم دشمن آنها بود و هم آرمانشان ، اتفاق کردند.»
البته فروید در چند سطر بعد در قالب جملة شفافی ، شکاکیت خود را بدین موضوع بازمیتاباند :
«چه این پیشامد را رویدادی تاریخی به شمار آوریم یا نه ... »
این درست است که فروید در آرای خود به مفروضات هلم هولتس در فیزیک و گاه ایده های لامارک متکی است ، لیکن هستند امروزه کسانی مانند «آنتونیو دامازیو» (Antonio Damasio)رئیس گروه آموزشی عصب شناسی دانشکدة پزشکی دانشگاه آیُوا (University of Iowa) که بنویسند :
«بینش های فروید در باب ماهیت آگاهی انسان با پیشرفته ترین نظریات علوم عصبی در حال حاضر مطابقت دارند»
فروید در بیان مطالبش اشاره کرد که یکی از آغازگاههای تئوریهایش عقدة ادیپ بوده است ، مع ذلک یکی از پیروان بعدی اش یک روانکاو بریتیش بنام John Bowlby تئوری را مطرح کرد که تا حدود نیم مائه یکه تازی میکرد و می درخشید ، بالبی نقش حیاتی مادر را از ارضای نیازهای دهانی به ارضای نیازهای عاطفی کودک و به چهره ای «حفاظت بخش» دگرگون کرد.
بالبی اینگونه دریافت که فرزندی که حس دورافتادگی از ( پدر و ) مادر مینماید چندمدتی به طرق گوناگون در پی مادر خود میگردد ،
بالبی نخست گمان برد که شاید این حرکات فرزندان یک مکانیسم پدافندی اما در خلال تحقیقات خود دریافت که این عکس العملهای بطورمیانگین در تمامی خانوادة میمون های شبه انسان نیز تقریباً به همین منوال صورت می پذیرد ، لذا او اعتقاد داشت که این عکس العملهای معنادار ماحصل یک فرآیند فراگشتی است و در فرزندان انسان بهینه تر از دیگر میمون ها به آشکارگی درآمده است ، فرزند انسان توانایی برحفاظت از خود ندارد و لذا برای ادامه دادن به بقای خود به قوی تر (یعنی بزرگترهای والدینش)وابسته است ،در دوران تاریخ فراگشت، به اعتقاد بالبی فرزندانی که قرابت و تماس بیشتری با پشتیبان و قویتر(والدین یا هر بزرگتری) را تجربه کرده اند ، شانس بیشتری برای حفظ بقا و ادامة حیات و در نتیجه تولید مثل داشته اند ، لذا به سبیهای فراگشت نوع و بقاء انواع، یک فرمولاسیون - سیستم رفتاری بوجود آمده است که نزدیکی به مادر( یا هر جایگزین مادر ) را بصورت یک ضرورت ِ بیولوژیکی در آورده که در سنین بالاتر سبب ِ شوق مندی و هواخواهی برای نزدیکی ، مصافحه و صلة رحم با دیگران و نحوة تعاملات و هنجارهای اجتماعی می شود ، با این پیش برنهش ، گرچه در دهة 1960 ، « انّا فروید » و «مکس شور» از پیروان فروید ، آرای بالبی را که بر اساس تئوری فراگشتی پایه ریزی شده بود ، «غیرروانکاوانه» توصیف نمودند لیکن عقدة ادیپی فرویدی بنحوهراس آمیزی تا حدی از هم می گسلد و از میان برداشته میشود.پس از بالبی ، همکار ِ وی Mary Ainsworth کیفیت دلبستگی مادر و فرزندی را تحت مقوله های مبتنی بر «دل بستگی امنیت آمیز» و «دلبستگی قاقد امنیت» تدوین نمود.
* تأخیرهایی که گاهی درگفتگوهایم کارگرمی افتد بواسطة جبر روزگار است وبحساب سستی اینجانب نگذارید.

ويرايش توسط Bozorgmehr : 11-03-2010 در ساعت 05:27 AM
Bozorgmehr هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-19-2010   #26 (لینک نوشته)
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

Bozorgmehr گرامی
سپاس از توضیحاتی که ارائه دادید و سبب می گردید در این ذهن فرتوت بیشتر غور کنم. قطعاً پست اخیر شما را پاسخی درخور واجب است ولی فرصت ادای پاسخ کمال تا حداقل پایان هفته برای من میسر نمی شود. (قطعاً پیامدهای جبر روزگار بر پیکر نحیف ما نیز مشهود است برای اهل فهیم)
ولی تا زمان پست تکمیلی برداشت من این شد که شما تکامل داروینی را قبول دارید ولی در اعتبار تئوری نیای مشترک شک دارید ولی برای من مسجل نشد که تاکید شما بر چیست؟ اینکه تکامل را نیز اصلی قطعی قلمداد نکنید؟ (حداقل براساس متدولوژی علمی و تا زمانی که شواهد و یافته هایی متقن در رد آن ارائه شود)
به فرض که در سناریوی واقعی طی شده تنها یک نیای تک سلولی مسبب این تنوع نبوده باشد، شما یا جناب پلانتینگا قرار است از این تشکیک چه نتیجه ای بگیرید؟
برداشت من این است که جناب پلانتیگا (براساس آنچه که شما از قول ایشان نوشتید) در مقام یک مسیحی معتقد قصد دارد به نوعی از داستان آفرینش به روایت انجیل دفاع کند. شما چطور گرامی؟

پ.ن: باید اعتراف کنم که بنده اسم آلوین پلانتیگا را برای اولین بار در پست شما دیدم و از این بابت مرا رهین منت خود ساختید.

ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-22-2010   #27 (لینک نوشته)
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

نوشته اصلي بوسيله Bozorgmehr نمايش نوشته ها
درود بر شما و سپاس از شما دوست ارجمند

معنایی که پلانتینگا از TCA مراد میکند در واقع «تئوری نیای مشترک» است که مخفف
Theory ofCommonAncestryاست و وی آنرا از عناصر «سناریوی بزرگ تکامل» یا مختصراً GES که کوتاه شدة عبارت GrandEvolutionaryScenario می باشد ، میداند . با توجه به فقرات پایانی سخن پلانتینگا چیزی که مطلوب ایشان است در واقع نقد فقراتی است که ایشان از چند فراگشت گرای (تقریباً متعصب) یاد میکند ، نمونه های ایشان از این قرار است :
«بسیاری از متخصصان میگویند که تکامل یا حداقل TCA قطعی است ، به همان قطعیتی که زمین به دور خورشید میگردد، بلکه بیشتر از آن ! »
در ادامه ایشان به چند فراگشت گرای قوی رجوع میکند که رفرنسهای ایشان را به سبب پرهیز از اطالة کلام نمی آورم:
«فرانسیسکو جی . آیالا (Francisco J. Ayala) میگوید : «تکامل همچون گردش زمین ، حرکت سیارات و مؤلفة مولکولی ماده ، مسلم است»
طق نظر استفن . جی . گولد : « تکامل یک حقیقت اثباتشده است و فقط یک نظریه نیست ! ، و هیچآدم عاقل و آشنا با شواهد و قرائن در این خصوص تردیدی به خود راه نمی دهد»
به نظر ریچارد داوکینز : «نظریة تکامل همچون گردش زمین به دور خورشید «یقیناً صادق» است» او ضمن یک بررسی در نیویورک تایمز میگوید : «مطلقاً مانعی ندارد بگوییم اگر کسی را دیدیم که ادعا میکند به تکامل باور ندارد ، چنین شخصی جاهل ، کودن ، دیوانه یا مغرض است ! »
فیلیپ اسپیث در مقاله ای که در جلسة مشورتی دربارة کیهان شناسی و الهیات مورد حمایت کلیسای پرسبیتریابی امریکا در دسامبر 1987 ایراد شد ادعا میکند که : «یک قرن و ربع پس از انتشار بیناد انواع داروین ، زیست شناسان میتوانند با اطمینان بگویند که ... همچون گردش زمین به دور خورشید قویاً اثبات شده است»
ارنست مایر نیز معتقد است :
«تکامل از مشاهدة گردش زمین به دور خورشید قطعی تر است»
مایکل رز نیز با اشتیاق نوعاً آرام و خونسردی میگوید :
«تکامل یک حقیقت است ، یک حقیقت است ، یک حقیقت است!»»
در واقع آنچه که ما میگوئیم این قسمت از سخن پلانتینگا است :
«... چنین مدعا[هایی]بسیار مبالغه آمیز است ... بنابراین به نظر من ، ادعای قطعی بودن TCA بی معناست و اینگونه اعلام صریح قطعیت دربارة آن باید از منبعی غیر از نگاه سرد ، مستدل و بی طرفانه ناشی شده باشد ، شاید این نویسندگان.. این نکته را که TCA بهترین فرضیة موجود یا بهترین فرضیة سازگار با نیازهای طبیعت گرایی روش شناختی است اشتباهاً به معنای قطعی بودن آن میگیرند ، گمان قوی ترآن است که ایشان احتمال معرفت شناختی TCA بر مبنای قرائن تجربی را با احتمال آن بر مبنای قرائن همراه با طبیعت گرایی خلط میکنند.»
جالب اینجاست پلانتینگا درپاورقی مقاله اش ، از همان استفن گولد که در بالا فراگشت را در جایگاهی برتر از «نگره» مینشاند واگویه ای می آورد که بنحو ضمنی به ارضای سخن شما در مورد «دخالت ندادن استنتاجات معقول» میپردازد :
«... استفن گولد به تازگی گفته است : «کمیابی شدید اشکال انتقالی در قرائن سنگواره ای همچنان رازی در حرفة دیرین شناسی باقی مانده است ، یافته های مربوط به درختان تکاملی فقط بر سر و نوک شاخه های آنهاست ؛ بقیة اطلاعات حاصل از استنباطهای معقول ماست ، نه از قرائن سنگواره ای»»
مک مولین نیز میگوید :
«تبیین تکاملی ماهیتی تاریخی دارد و تبیین تاریخی مانند تبیین فیزیکی یا شیمیایی نیست ، چون تبیین تاریخی در مورد پدیده ای منفرد و تکرارناپذیر بحث میکند ، بنابراین بالضروره ناقص است» (هنگامیکه این فقرة پلانتینگارامیخواندم بی اختیار به یاد خرده های گذشتة آنتونی فلو ازمعجزهو تکرارناپذیری آنها افتادم)
برای پرسش 1-1 شما داده ای در دست ندارملیکن دربارة پرسش 2-1 شما مثلاً در اینجا و جستارهای دیگر اندکی به بحث نشسته بودیم ،
در مورد فقرة دوم موضع اینجانب همواره همان بینش «شک گرایانة» شما بوده است، شاید بخواهم یک پله فراتر از شما بروم و همجون شما بگویم «شک دارم جواب این سوالاتآری/نه باشد»، زیرامایل نیستم این احتمال ِ وسوسه انگیز را نادیده بگیرم کهتمام داستان ممکن است کاملاً بنحو دیگری بوده باشد. شما بحث «ارکائوپتریکس» را «غیرضروری» خواندید ، داوکینز می نویسد :
«... ممکن است جانورشناسان بر سر این که فسیل خاصی به پرنده مربوط باشد یا نباشد بحث های بی سرانجامی داشته باشند ، کما اینکه در مورد فسیل معروف ارکائوپتریکس واقعاً درگیر چنین مسئله ای هستند».
برای فقرة سوم چندان با شما همسو نیستم زیرا چیزهایی که شما آنرا «حل شده» مینامید - کهعرف ِاخلاقی ِ زیست شناسان فراگشتی است ! - همان چیزی است کهداوکینز دربرگة نخست ِ «ژنهای خودخواه» (The Selfish Gene) از جانب جی.جی . سیمپسون میگوید:
«نکته ای که میخواهم هم اکنون بیان کنم این است ... اگر آنها را به کلی نادیده بگیریم ، راحت تر خواهیم بود ! »
پلانتینگا میگوید :
«با اینکه این ایراد (خردة میوارت) یکی از اولین ایرادات است ، هرگز پاسخی جدی به آن داده نشده است و مردم نیز عادت کرده اند با آن کنار بیایند ، به واقع حتی معلوم نیست که وجود چنین مجموعه ای از لحاظ زیسن شناختی ممکن باشد ، روایت جدید و بسیار قدرتمند ِ مایکل بیه (Michael Behe) از ایراد میوارتنیز وجود دارد... به نظر مایکل بیه مژه (در مورد استفاده انواع فراوانی از موجودات در هنگام شنا) مرکب از شش مولکول است ، همة این شش مولکول برای کارکرد مژه لازم اند ، اگر یکی از آنها نباشد کارکرد مژه ها غیرممکن میشود»
البته با واگویة پلانتینگا ، پاسخ داوکینز در « ساعت سازنابینا » (The BlindWatchmaker) به خردة میوارت ظاهراً چنین است :
« پنج درصد از یک چشم چه حسنی دارد ؟ » امّا پلانتینگا بلافاصلهمیگوید :
«داوکینز در پاسخ به این پرسش اصولاً میان پنج درصد چشم و پنج درصد بینایی خلط و اشتباه میکند ، اما ایراد میوارت البته این است که پنج درصد از یک چشم به تنهایی به پنج درصد بینایی ، یا در واقع اساساً به بینایی نمی انجامد»
در مورد فقرة چهارم شما پلانتینگا می نویسد :
«قرائن سنگواره ای نشان میدهند که آغاز حیات تک یاخته ای به سه یا سه و نیم بیلیون سال پیش برمیگردد، فقط یک بیلیون سال یا اندکی پس از شکل گیری ِ خود زمین ، و یقیناً نه یک بیلیون سال پس از سردشدن کامل زمین و امکان پیدایش حیات در آن ، هیچ قرینه ای سنگواره ای از حیوانات استخوانی حدود 550 میلیون سال پیش ، دو و نیم یا سه میلیون سال پس از پیدایش حیات تک یاخته ای ، در دست نیست. بنابراین یک انفجار واقعی از حیوانات و جانوران بی مهره وجود دارد ، هنگامه ای از شکلها و طرحهای کالبد شناختی ، با نیاکانی از اشکال اصلی کنونی و همة شاخه های موجود جانداران بی مهره هماره ب بسیاری از اشکال کاملاً ناآشنا در اوضاع و احوال معاصر (دکتر الیس یوچلسن دیرین شناس در مؤسسة Smithsonian ضمن اشاره به حیوانی موسوم به Michrodictyon گفته است : موجود واقعاً حیرات زا برای من کرمی است که گویی کشککهای زانو دارد) هیچیک از اینها در زمان داروین شناخته شده نبود وگرنه او را به درنگ واداشته بود، اما اکنون در جریان علم متوجه میشویم که زمان وقوع این انفجار بسیار کمتر از آنی است که پیشتر گمان می رفت . کل این انفجار طی یک دورة تقریباً پنج یا ده میلیون ساله رخ داده است ، دوره ای که گنجایش آن برای چنین نوآوری تکاملی سرسام آوری ، دستکم طبق ساختکارهای شناخته شده ، بسیار کوتاه است»
پروفسور پلانتینگا همچنین در توضیحات دیگری مینویسند :
«... چنانکه در این ادعا مطرح میشود ، دلیل و مدرک قویTCA این است که همة اشکال حیات از پروکاریوتها (باکتریها ، جلبکهای سبز-آبی) تا بالا ، یک کدژنتیک (geneticcode) دارند(کدی که اسیدنوکلوئیک به وسیلة آن ساختار پروتئین ها را مشخص می سازد) ، این فرض در صورتی است که واقعاً کل حیات از کدژنتیک واحدی استفاده کند ، اما یافته های جدید چنین نمیگویند ، برای مثال به مقالة «قرائن جدید برای تکامل کد ژنتیک» در منبع زیر رجوع کنید : Recent evidence for evolution of genetic code , S.Oswa, T.H. Jukes, K. Watanabe , and A.Wuto, in Microbiological Reviews , pp:56,229-264»
در مورد ساختار مژه و چشم مدتی پیشتر در نسک «ساعت ساز کور» داوکینز یک توجیه مختصری را به یاد داشتم ، گرچه اینک که عور اندکی در آن داشتم آن فقره را نیافتم امّا به شفافی به یاد دارم که هر چند خودش عنوان نکرد اما از یک حربة ریاضیاتی ساده در حل آن استفاده کرده بود ، بگذارید برای پیشبرد گفتگو بگویم آن توجیه را پذیرفتنی فرض می نمایم ، زیرا بی گمان نیت اینجانب از بیان این فقرات رد فراگشت کهبه یقین یک تئوری علمی موفقاست نمی باشد ، بل پیش درآمدی بود برای بصیرت علمی- فلسفیژرفتر و پرهیز از جزم انگاری که منطقاً با روح علم و دانش پژوهی سر ستیز دارد ، به گمانم با این رأی متفق القول باشید کع نوع مواجهة ما بعنوان محقق ، با تئوری فراگشت می بایست مانند هر تئوری علمی دیگری باشد ، نه حساسیت های بی مورد و نابجا و ذوق زدگی های شبه علمی که حتا برخی زیست شناسان مستطاب کنونی بدان دچارند داشته باشیم و نه پشت سر نهادن و بی رغبتی های غیرمنطقی دیگرانی چند ، بیشک هر کسی که ولو اندکی بهره مندی از انصاف و دانش داشته باشد ، روح پژوهشگری چنین شخصیت علمی را خواهد ستود :
«... آنچه سرکوبوش میکنیم و و از هشیاری خود برون میرانیم معمولاً چیزی آزاردهنده و دردناک است . چارلز داروین متوجه بود که ممکن است شواهدی را که برای فرضیة او مخرب و زیان آور است بدون توجه سرکوب کند و نبیند ، این بود که این موارد را فوراً ثبت می کرد تا به دست فراموش سپرده نشود»
لذا اگر موافق باشید چیزی را که در اینجا مایلم «دست اندازهای» گفتمانیبنامم را نادیده بگیریمو به موضوعات جذابتری همچون رفتارهای زیستی «Bioethics» و نحوة تعامل فراگشت وجامعه شناسیو موضوعاتی ازین قبیل (همینطور واپسین مثال شما در مورد زناشویی) بپردازیم ، اگر وارد این مقولات شویم اطمینان می دهم که بتوانیم موضوعات دلچسبی را در ادامه پی بگیریم.
مطلب بدیعی که از فقرات پایانی سخن شما به ذهن اینجانب را می رسد را میکوشم جلوه ای بدیع بدهم و در ادامه به تماشای آرای شما خواهم نشست ، با واگویة سخنان ذیل منظور مرا درخواهید یافت ،
زیگموند فروید می نویسد :
«آثار ج.ج. فریزر (Frazer) – «توتم باوری و برون همسری» (Totemism and Exogamy ) و «شاخة زرین» (The Golden Bough)- به مثابه خزانه ای از آرا و واقعیات ارزشمند ، اصلی ترین مأخذ مطالعات من در این حوزه بود ، اما فریزر شرح چندانی از توتم باوری به دست نمی داد ، او نظرش را بارها از اساس تغییر داده بود و به نظر می رسید دیگر قوم شناسان و متخصصانی پیش از این تاریخ نیز به یکسان در تردید و اختلاف نظر غوطه وراند ، آغازگاه ِ من در این راه عبارت بود از همخوانی چشمگیر میان دو حکم تابو (Taboo-injunctions) در توتم باوری و دو مؤلفة عقدة ادیپ، ازینرو بر آن شدم تا حیوان توتم (Totem-animal) را با پدر یکی بگیرم ..... پس از آشنایی با اثر رابرتسن اسمیت آن حلقة مفقوده را بازیافتم . به زعم مؤلف آن ، سور ِ توتم یکی از مؤلفه های اصلی دین توتم باورانه است.سالی یکبار حیوان توتم را که در سایر اوقات موجودی مقدس به شمار می آمد ، در قالب مراسمی در حضور تمامی اعضاء قبیله میکشتند ، میخوردند و سپس به ماتم آن می نشستند ! ، در پی آن ماتمجشن و سروری عظیم بر پا میشد ، آنگاه فرضیة داروین را در نظر آوردم که می گفت در ابتدا آدمیان در قالب رمه هایی (horde) می زیستند که هر یک زیر سلطة نرینه ای نیرومند و خشن و حسود بودند ، و این همه مرا به فرضیه ، یا بهتر بگویم ، بینشی دیگر بهنمون ساخت ، پدر رمة نخستین (primal horde) به سبب سلطة مطلقه اش همة زنان را در اختیار داشت ، پسران اش که در مقام رقیب برای او خطرآفرین بودند ؛ کشته یا تارانده میشدند ، با همة این احوال روزی پسران گرد هم آمدند و به براندازی و کشتن و خوردن پدر که هم دشمن آنها بود و هم آرمانشان ، اتفاق کردند.»
البته فروید در چند سطر بعد در قالب جملة شفافی ، شکاکیت خود را بدین موضوع بازمیتاباند :
«چه این پیشامد را رویدادی تاریخی به شمار آوریم یا نه ... »
این درست است که فروید در آرای خود به مفروضات هلم هولتس در فیزیک و گاه ایده های لامارک متکی است ، لیکن هستند امروزه کسانی مانند «آنتونیو دامازیو» (Antonio Damasio)رئیس گروه آموزشی عصب شناسی دانشکدة پزشکی دانشگاه آیُوا (University of Iowa) که بنویسند :
«بینش های فروید در باب ماهیت آگاهی انسان با پیشرفته ترین نظریات علوم عصبی در حال حاضر مطابقت دارند»
فروید در بیان مطالبش اشاره کرد که یکی از آغازگاههای تئوریهایش عقدة ادیپ بوده است ، مع ذلک یکی از پیروان بعدی اش یک روانکاو بریتیش بنام John Bowlby تئوری را مطرح کرد که تا حدود نیم مائه یکه تازی میکرد و می درخشید ، بالبی نقش حیاتی مادر را از ارضای نیازهای دهانی به ارضای نیازهای عاطفی کودک و به چهره ای «حفاظت بخش» دگرگون کرد.
بالبی اینگونه دریافت که فرزندی که حس دورافتادگی از ( پدر و ) مادر مینماید چندمدتی به طرق گوناگون در پی مادر خود میگردد ،
بالبی نخست گمان برد که شاید این حرکات فرزندان یک مکانیسم پدافندی اما در خلال تحقیقات خود دریافت که این عکس العملهای بطورمیانگین در تمامی خانوادة میمون های شبه انسان نیز تقریباً به همین منوال صورت می پذیرد ، لذا او اعتقاد داشت که این عکس العملهای معنادار ماحصل یک فرآیند فراگشتی است و در فرزندان انسان بهینه تر از دیگر میمون ها به آشکارگی درآمده است ، فرزند انسان توانایی برحفاظت از خود ندارد و لذا برای ادامه دادن به بقای خود به قوی تر (یعنی بزرگترهای والدینش)وابسته است ،در دوران تاریخ فراگشت، به اعتقاد بالبی فرزندانی که قرابت و تماس بیشتری با پشتیبان و قویتر(والدین یا هر بزرگتری) را تجربه کرده اند ، شانس بیشتری برای حفظ بقا و ادامة حیات و در نتیجه تولید مثل داشته اند ، لذا به سبیهای فراگشت نوع و بقاء انواع، یک فرمولاسیون - سیستم رفتاری بوجود آمده است که نزدیکی به مادر( یا هر جایگزین مادر ) را بصورت یک ضرورت ِ بیولوژیکی در آورده که در سنین بالاتر سبب ِ شوق مندی و هواخواهی برای نزدیکی ، مصافحه و صلة رحم با دیگران و نحوة تعاملات و هنجارهای اجتماعی می شود ، با این پیش برنهش ، گرچه در دهة 1960 ، « انّا فروید » و «مکس شور» از پیروان فروید ، آرای بالبی را که بر اساس تئوری فراگشتی پایه ریزی شده بود ، «غیرروانکاوانه» توصیف نمودند لیکن عقدة ادیپی فرویدی بنحوهراس آمیزی تا حدی از هم می گسلد و از میان برداشته میشود.پس از بالبی ، همکار ِ وی Mary Ainsworth کیفیت دلبستگی مادر و فرزندی را تحت مقوله های مبتنی بر «دل بستگی امنیت آمیز» و «دلبستگی قاقد امنیت» تدوین نمود.
* تأخیرهایی که گاهی درگفتگوهایم کارگرمی افتد بواسطة جبر روزگار است وبحساب سستی اینجانب نگذارید.
درود
جناب بزرگمهر، آنگونه که پیش از این نگاشتم، متاسفانه من تاکنون با نوشته های پلانتینگا اشنایی نداشته و اطلاعات من محدود به همین 2 پست جنابعالی می باشد.

در بخش اول پست شما، جناب پلانتینگا به نظرایات تکامل گرایان قوی (بنا به گفته شما) رجوع می کند و از قول آنها روند تکامل را اظهر من الشمس قلمداد می کند.
به زعم من اصل سخن و نقد پلانتینگا باید این خط باشد که قول شما نقل می کنم:


نوشته اصلي بوسيله Bozorgmehr نمايش نوشته ها

«بسیاری از متخصصان میگویند که تکامل یا حداقل TCA قطعی است ، به همان قطعیتی که زمین به دور خورشید میگردد، بلکه بیشتر از آن ! »
قضاوت من این است که ایشان و به تبع آن شما این قطعیت را زیر سوال می برید با توصل به دلایلی که ذکر کردید.

بسیار خوب، بیاییم ساده و شفاف آنگونه که در متدولوژی علمی رایج است جلو رویم.

تکامل داروینی مفهومی متشکل از مباحث تئوری و عملی زیادی است که مهمترین انها که در اینجا به کار ما می اید به قرار زیر است:
1- اصل بقاء اصلح
2- اصل انتخاب طبیعی
3- اصل انشقاق گونه ها
4- تئوری نیای مشترک

جناب پلانتینگا و شما با این فقره چهارم یعنی قطعیت تئوری نیای مشترک مشکل دارید. همانطور که شما به درستی اشاره کردید یعنی تئوری نیای مشترک که از تبیین تکاملی منشاء می گیرد، ماهیتی تاریخی دارد یعنی نظریه ای است در جهت تفسیر تجربه تاریخی منشاء تنوع حیات در این کره خاکی که به هر صورت دیگری نیز می تواند تفسیر شود و برای تحلیل آن نیاز به داده های دیرین شناسانه می باشد یا اینکه با روش های دیگر بتوان استنتاجات معقول دیگری را در جهت تقویت فرض اولیه و پذیریش علمی (در حد یک تئوری و نه یک قانون و اصل) آن ارائه نمود.

در آن بحث «Testing the Hypothesis of Common Ancestry» که به این نتیجه رسیدید که در حیطه منطق و بحث تئوریکال معرفت به حوادث تاریخی میسر نیست. (نه آنرا رد می کنم و نه می پذیرم، چون این نقص علمی تئوری نیای مشترک نیست و به نوعی حتی تفاوت پارادایمی دارند، اگر این تشکیک روا باشد در حیطه های بسیاری نیز می توان این نقد را وارد دانست)

اینجا نکته ای اشکار می شود و آن این است که هنوز موارد 1 تا 3 یعنی، بقاء اصلح، انتخاب طبیعی و انشقاق گونه ها اصل علمی و حقیقت محض هستند و اینها مواردی هستند که همان تکامل گرایان متعصب مد نظر شما از آن به عنوان حقیقتی صادق همچون گردش زمین به دور خورشید یاد کرده اند. (که بنده نیز با این گزاره موافق هستم) می ماند تئوری نیای مشترک

در خصوص اینکه این تنوع عظیم موجودات چگونه حاصل شده است 2 تز در پیش رو داریم:

1- همه موجودات نیای مشترکی داشته اند و درخت حیات از یک موجود تک سلولی ساده به این درجه تنوع و بالندگی رسیده است.(که منشاء آن موجود اولیه نیز همچنان در پرده ابهام است و می تواند شاهکار خلقت خداوند باشد، یا به سادگی چیزی در حد همان آزمایش کپسول میلر)

2- عاملی خارجی مثلاً خداوند این موجودات را بصورت مجزا آفریده است.

آنطور که من فهمیدم جناب پلانتینگا با تز اول مشکل دارند و انرا نمی پذیرند. دنیای علم نیز تز دوم را یکسره رد کرده است و اصل انتخاب طبیعی و انشقاق گونه ها موید این واقعیت می باشند.

اگر من فردی با اعتقادات دینی باشم، دست به این سنتز می زنم:
خداوند موجود اولیه را آفریده است و چون من دین دار باور دارم قوانین مختلف و پدیده ها نیز حاصل خلقت است پس اصل انتخاب طبیعی و انشقاق گونه ها نیز روند هایی هستند که ماحصل اراده خداوند هستند و خداوند اجازه داده است این تجربه تاریخی تکامل بدین صورت طی شود.

نگاه فوق همانطور که می دانید بسیار فراگیر است و مطهری نیز به نوعی و با زبانی دیگر بر این سنتز صحه می گذارد. (بگذریم از اینکه ایشان این تفاسیر را به مقتضای بحث در جاهای مختلف پس و پیش می کنند و همین منطق را در جاهای دیگر وارد تفاسیرشان نمی کنند)

حال در دنیای علم بحثی در خصوص نیروی برتر عملاً بی معناست (جدا از اینکه خود دانشمند یا عالم علمی می تواند انسانی معتقد باشد یا نباشد، دانشمند هیچگاه از منظر توسل به یک مفهوم ابطال ناپذیر سعی در تحلیل واقعیت ها ندارد و مستحضر هستید که همان تکامل گرایان متعصب به زعم شما به سادگی و براساس آموزه های پاپر واژه موهوم را جایگزین ابطال ناپذیر می کنند)
در نتیجه در تفسیر علمی همان تز اول در حال حاضر مورد پذیرش است، زیرا تا کنون یافته ای در تایید ایده چند نیایی یافت نشده است. (این بحث کدینگ متفاوت هم اگر قابل اثبات باشد، می تواند یکی از تبعات جهش ژنتیکی محسوب گردد، چرا که نه؟)

شفاف از شما می پرسم: ایا اگر ایده چند نیایی نیز اثبات شود (که تا بحال هیچ مدرک و مستند علمی و غیر علمی در این خصوص ارائه نشده است) بحث تکامل رد می شود یا اینکه استنتاج معقول نیای مشترک رد می گردد؟

جناب پلانتینگا در این بخش تنها به TCA نقد وارد کرده اند (که آنهم هنوز وارد بودن یا نبودن آن نیز محل اعراب دارد) ولی این به معنای رد تکامل نیست، اگر ایشان نیز احیاناً حواسشان نباشد قطعاً شما بزرگمهر گرامی تفاوت این دو را درک می نمایید.


در ادامه:

سوال 1-1 را باز می گذارم تا هر کسی که مایل بود بدان پاسخی دقیق براساس منابع زیست شناسی و ژنتیک موجود دهد ولی همین قدر می گویم که اگر تشابه نژادهای انسان 99/99% است، تشابه ژنتیکی انسان و گاو عدد کوچکی نمی باشد تقریباً در حدود 95 درصد از DNA انسانی با وجود تهیه نقشه ژنوم انسان DNA هستند که غیر کد کننده می باشد. برخی بر خلاف نظر ژنتیک دانان آنرا DNA بنجل یا به عبارت محترمانه تری اینترون می نامند. (Intron or junk DNA) و تشابه ژنتیکی انسان و گاو و باکتری به این قسمت از باز می گردد که تشابهات زیادی در تمامی موجودات دارد و یکی از مستندات علمی تقویت کننده تئوری نیای مشترک است.
البته شما یا هرکس دیگری می تواند ادعا کند که دلیلی ندارد خداوند به مانند انسان که با آجر می تواند هم خانه بسازد و هم برج نتواند از این ماده اولیه ژنتیکی هم برای ساخت انسان و هم برای ساخت گاو استفاده کرده باشد.

در مورد سوال 1-2 هم من تنها فهمیدم که شما نیز احتمالاً موافق این تز هستید که انسانهای دیگری برای 2 میلیون سال قبل از حضرت آدم بوده اند که براساس تئوری انشقاق گونه ها از گونه های پست تر نخستی ها حاصل شده اند و حضرت ادم چیزی در حدود 4004 سال پیش از مسیح توسط خداوند بصورت جداگانه خلقت گشته است. (یادمان نرود که آن انسان 2 میلیون ساله نیز به مانند حضرت ادم "هومو ساپینس" می باشد)

در مورد ارکوپتریکس هم جواب من ساده است، شما می توانید آنرا رد شده بدانید، بسیار خوب برای مثالی که در مورد پلاتی پوس نوشتم چه نظری دارید؟ باز هم تکرار می کنم دلایل قبول تئوری نیای مشترک بیشتر از دلایل ردش است، با این حال من و داوکینز یک چیز می گوییم: بحث روی ارکوپتریکس بی سرانجام است، زیرا هیچ کدام از طرفین به طور کامل نمی توانند سمت دیگر راقانع کنند که ایا این حلقه گمشده بین پرندگان و خزندگان می باشد یا خیر و بحث تشابه ژنتیکی کار تحلیل علمی را ساده تر می سازد.

در مورد چشم هم آقای پلانتینگا دارد دست به بازی جالبی می زند و بین سلولهای حساس به نور در جانوران اولیه و بینایی امروزی که بر اساس تشکیل تصویر کار می کند، تفاوت قائل می گردد. ولی به چه دلیلی داریم که بگوییم چشم از همان ابزار بینایی ساده تر تکامل نیافته است؟
بینایی حسی در جهت درک محیط اطراف است و چشم ابزاری در این رابطه. مسئله خیلی ساده تر از آنچیزی است که جناب پلانتیگا با رویکرد فلسفی خود سعی دارند آنرا پیچیده جلو دهند. به هر حال در پارادایم زیست شناسی من تابحال چنین نقدی را توسط کسی وارد ندیده ام. (در حیطه فلسفه هر چیزی ممکن است، ولی به قول تفسیر نیچه ای هر گزاره منطقی، صرفاً گزاره ای منطقی است و دلیلی نیست در دنیای واقعی جریان بدین قرار باشد)

در خصوص بحث انفجار کامبرایی هم اجازه دهیم از سلاح خود جناب پلانتینگا علیه خودشان استفاده کنیم:

اگر معرفت به حوادث تاریخی اصولاً ممکن نیست، پس چگونه ایشان کوتاه بودن یک دوره ای در گونه زایی را به عنوان یک عامل تشکیک قلمداد می کنند؟ اگر این دوره کوتاه باشد (که چندان هم کوتاه نیست، شما 5 میلیون سال را تقسیم بر نسل های 20 ساله کنید تا ببینید چند نسل حاصل می اید) باید گشت و دلایل بروز این جهش های مثبت را جستجو کرد و نه اینکه در کل قضیه تکامل اینطور کودکانه و دوپهلو تشکیک کرد. بنابراین این تشکیک نیست بلکه ابراز شگفتی از سرعت تکامل است و دقیقاً دلیلش را باید در چیزهایی جست که کره زمین را در این منظومه منحصر به فرد ساخته است. (کلیدهایی برای جستجوی بیشتر به شما می دهم: 1- درصد مواد رادیواکتیو در پوسته زمین 2- قمر بزرگ زمین)
از سویی به نظر شما جالب نیست که با وجود سابقه 2 میلیون ساله انسان امروزی (امروزی را برابر هومو ساپینس اختیار کنید) تمام پیشرفت های خیره کننده در هفت هزار سال اخیر بوده است. احتمالاً تفسیر شما و چناب پلانتینگا از این جهش تکنولوژیک و علمی با تفسیر شما از دوران انفجار کمبرین باید منطبق و شبیه باشد و وجود عامل خارجی در آن پررنگ.

در خصوص تفاوت کدینگ ژنتیکی هم باید دید این مقاله «قرائن جدید برای تکامل کد ژنتیک» چه می گوید. متاسفانه بنده به کتابخانه دیجیتال دانشگاهی دسترسی ندارم و خوشحال می شوم اگر شما دسترسی دارید، مقاله را دانلود کرده و با لینکی در اختیار من بگذارید.
تا آن زمان فرض می کنیم که این ایده درست باشد یعنی ما کدینگ دیگری را در کره زمین داریم. خوب به من بگویید چند درصد موجودات از این کدینگ تبعیت می کنند؟
گرامی وقتی اکثر موجودات کره زمین و تقریباً تمام موجوداتی که من و شما با آنها سروکار داریم از یک سیستم کدینگ استفاده می کنند مگر بدان معنا تاویل نمی شود که این می تواند یک واقعیت منطقی در خصوص منشائ یا منشاء های مشترک باشد. حال به فرض وارد بودن این ایده حداکثر تئوری نیای مشترک رد شود. (که البته تا این لحظه این اتفاق نیفتاده است)
در پایان این قسمت با شما در خصوص مضرات جزم اندیشی کاملاً موافق هستم ولی در کمال احترام احساس می کنم این توصیه بیشتر برای جناب آلوین مناسب باشد و آنچه که من تا بحال نگاشته ام روحیه و سطح تلقی علمی اینجانب را اشکار می سازد.


در خصوص بحث انتهای پست شما نیز سپاس مرا پذیرا باشید، اتفاقاً با وجود تمام نقدهایی که بر روانکاوی فرویدی وارد است و اصولاً بقول دوستی که در همین تاپیک نگاشت اصلاً روانشناسی علم نیست، بنده به شخصه هنوز علاقه مندی هایم را به این دانش یا بهتر بگوییم شبه علم از دست نداده ام و خوشبختانه می بینم که هر روز هرچه بیشتر دانشی مثل روانشناسی و شبه علم/علمی به نام جامعه شناسی به کام زیست شناسی تکاملی وارد شده و صحت آنها سنجش می گردد. نکته کلیدی در بحث رابطه مستقیم با همان بحث نیاز فرزند به مادر و والدین در خصوص حفاظت است. بنده در پست های بعدی سعی خواهم کرد از پارادایم علمی تری وارد این مبحث گردم و خوشحال می شوم شما همچنان به بازگویی مباحثی از این دست در این تاپیک همت گمارید.


پ.ن: مراد شما را از دست اندازی های گفتمانی درک نکردم گرامی
ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-22-2010   #28 (لینک نوشته)
رهگذر
 
ratso's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

نوشته اصلي بوسيله ratso نمايش نوشته ها
درود
راستش از جنبه ای کاملاً حق به جانب جناب بزرگمهر است. پرداختن به این مباحث بدون اشاره به تز داوکینر در خصوص "ژن خودخواه" قطعاً چیزی کم دارد ولی وارد شدن به بحث داوکینز بدون پرداختن به دیگر جنبه های بیولوژی تکاملی آب در هاون کوبیدن است. اگر شخص من به دو دهه قبل بازگردم و بدون هیچ پیش زمینه ای به من گفته می شد که ما موجودات برده ژن های خود هستیم و تنها هدف ما انتقال این کدها به آینده است، بی گمان با ریشخندی از سر آگاهی کل بحث را احمقانه می پنداشتم ولی امروز زدن آن ریشخند کار ساده ای نیست و برایم سخت است به راحتی بیاندیشم داوکینز اشتباه می گوید.
برای رسیدن به بحث داوکینز باید راهی که اندیشمندان در عرصه زیست شناسی را تا بدینجا طی کرده اند را پیمود و درک کرد، تا فهمید هر باوری چگونه به بار می نشیند.
برای داشتن خوراک بحث این پست سرکار خانم "روژان" (؟) را کوت کرده و در موردش با اتکاء به چند پست قدیمی مبحثی جدید را در این تاپیک می گشایم. (فکر می کنم، توانایی داشته باشیم، هم زمان چند زیر بحث از تاپیک را به جلو برانیم)





برای قبول یا رد این پست سرکار علیه "روژان" به نظرم می رسه داشتن یک سری اطلاعات اولیه لازمه. قبل از ارائه اون اطلاعات فرض خودم اینکه سیستم های جفت گیری بیشتر براساس مهیایی (availability) منابع شکل می گیرند تا قوه درک و اندازه مغز یا قدرت پردازش اطلاعات. البته این بدان معنا نیست که این نتایج از قِبَل آن بدست نمی اید! اینجا سوال این است که اگر اینفرض درست است، چرا انسان و اکثر پستانداران که نسبت مغز به کل بدن بالایی دارند، چند همسره هستند؟

قبل از پاسخ به این سوال بهتر است ببینیم اصولاً سیستم های جفت گیری چیست؟ (اینجا از یک پست قدیمی کمک می گیرم)

به طور کلي سيستم هاي جفت گيري به قراره زيره:
1- تک همسري: (Monogamy) . يک نر و يک ماده پيونده زناشويي تشکيل مي دهند.اين پيوند ممکن است کوتاه يا دراز مدت (در بخشي از فصل توليد مثل يا تمام آن و يا حتي تمام عمر ) باشد.اغلب والدين از تخمها و بچه ها مواظبت مي کنند.
2-چند زني (Polygyny) هر نر با چند ماده جفت مي شود اما هر ماده فقط با يک نر. ارتباط نرها ممکن است همزمان با چند ماده باشد (چند زني همزمان) يا در پي هم (چند زني متوالي) در چند زني اين ماده است که معمولاً وظايف والديني را برعهده دارد.
3- چند شويي: (Polyandry). اين درست برعکس چند زني است. ماده يا همزمان با چند شوهر است.(چند شويي همزمان) و يا در پي يکديگر (چند شويي) متوالي. در اين موارد مواظبتهاي والديني توسط نر صورت مي گيرد.
4- هرج و مرج جنسي (Promiscuity). نر و ماده هردو چندين بار با افراد مختلف جفتگيري مي کنند. لذا اين مورد مخلوطي است از چند زني و چند شويي. هر کدام از دو جنس ممکن است از تخمها يا بچه ها مواظبت کنند.

توضيح : اصطلاح پلي گامي (Polygamy) يک لفظ عمومي مشتمل بر حالت پلي آندري و پلي گيني است . به عبارت ديگر زماني که در يک گونه يک فرد از هريک از دو جنس بيش از يک همسر داشته باشد؟

سوال:
انسانها براساس خصوصيات زيستي جز کدوم دسته هستن؟
آيا اين ويژگي زيستي به نظر شما تخطي ناپذيره و ازش فراري نيست؟



خوب سرکار روژان وارد بحث نشدند، پس شاید بد نباشد از قول ایشان قضاوت کوچکی بکنیم که شاید ایشان اعتقاد داره که انسان توانایی هایی دارد که به او قدرت انتخاب می دهد تا از حدود زیستی خودش فراتر بره ولی چیزی که نظر من رو به خودش معطوف می کند، خود مفهوم انسانه! شاید یکی از انتزاعی ترین مفاهیمی که انسان با اون سروکار داره خود مفهوم انسان باشد. انسان چیست؟ انسان پیر؟ انسان جوان؟ انسان کودک؟ انسان مرد؟ انسان زن؟ (حتی انسان جنس میانه؟)

اگر بهتر بنگریم انسان مفهومی در برگیرنده خرده مفهوم هایی دیگر است، خرده مفاهیمی که خود ابژه هایی قابل بررسی و تفکیک از مفهوم بزرگتر یعنی انسان هستند.

اگه از دید زیستی به بینیم (و نه فرهنگی) انسان به عنوان یک پستاندار بیشتر چند زنه است.(در کمال عذر خواهی از بانوان محترم) از نظر زیستی توان مردها در باروی تعداد زیاد زن ها دلیلی بر این مدعاست (5 میلی لیتر اسپرم انسان حاوی آنقدر اسپرماتوزوئید هست که از جنبه نظری شمار تخمکهایی معادل دو برابر جمعیت آمریکا رو تلقیح می کنه) ولی همونطوری که از گفته های نگفته ی "روژان" بر می یاد، انسان موجودی فرهنگیه (جدال Culture & Nature) (البته بگیم واجد فرهنگ بهتره که به نیمه طبیعی و زیستیش خللی وارد نشه) پس نمی شه در هزاره سوم تاریخ مدون و سابقه حداقل دو میلیون ساله گونه "هومو ساپینس" اینطور راحت به برتری خصوصیات زیستی رای داد.

حالا باید دید که چرا با وجود این خصوصیات زیستی بعضی جاها مثل عربستان تعدد زوجین هنوز وجود داره و در بعضی جاها وجود نداره. (یعنی آیا واقعاً وجود نداره؟)

اینجا می رسیم به دو مفهوم مجزا از هم که باهم مفهومی بزرگتر به نام انسان رو می سازند یعنی زن و مرد

به الگوهاي ذهني مون در مورد زنان و مردان برگرديم، اگه بخواهيم عرفي ترين و ساده ترين و سنتی ترین تعريف رو از جنس مقابل بديم ، چي مي گيم؟
1- زنان نسبت به مردان: مردا همه مثل همن، بچه هستن، بايد يه زن باشه که تروخشکون کنه (در همون حال مي گن: فکر مي کنن من مادرشم). همه چشم چرونن. شلوارشون 2 تا بشه دنبال يکي ديگن.مرد بايد کاري باشه و در خدمت خانواده
2- مردان نسبت به زنان: کوته فکر، احساساتي، فکر مي کنن . من زن مي خوام مادر نمي خوام (در همون حال ميگه: زن زندگي فقط مادرم). بچه داري ، خونه داري، شوهرداري و از همه مهمتر توليد مثل

یا ساده ترش می شه:

زن: خانه دار و مادر
مرد: آقاي خونه و نان آور

تا اينجا رو داشته باشيد و نظر بديد حالا بريم به بررسي کارکرد ارتبا ط جنسي و ازدواج براساس رفتارشناسي زيستي ؛ در ابتدا دو تا تعريف از توليد مثل ارائه مي ديم:

1- توليد مثل جنسي عبارت است از تشکيل گامتهاي دو فرد از طريق ميوز (نوعي تقسيم) و جوش خوردن مواد ژنتيکي آنها با يکديگر در قالب ارتباط جنسي دو جنس به نامهاي نر و ماده که منجر به تشکيل جنين و به تبع آن فرزند مي شود.در اين تعريف هريک از جنس ها در بقاء زادگان 50 درصد سهم دارند.

2- توليد مثل جنسي عبارت است از پارازيته شدن تخمک بزرگ توسط اسپرم کوچک
(در تعريف ارتباط انگلي يا پارازيتيسم بايد گفت يک گونه ضرر مي کند و گونه ديگر سود. در اين تعريف گونه ماده سودي شامل بدست آوردن ترکيب ژنتيکي جديد بدست مي آورد اما بايد سرمايه گذاري بيشتري از نرها در توليد مثل انجام دهد: 1- گامتها بزرگترند و نيازمند انرژي بيشتر براي توليد 2- آماده سازي رحم براي پذيرش رويان بارور شده 3- نگهداري و تغذيه جنين براي 9 ماه 4- تغذيه کودک با شير تا 2 سال)

کدوم تعريف رو قبول داريد؟ تعريف ما اولين خشت در بررسي قوانيني خواهد بود که در طول اعصار براي ازدواج شکل گرفته است.
ratso آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 06-06-2012   #29 (لینک نوشته)
کاربر فعال تالارهای موضوعی
 
مزدك's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

نوشته اصلي بوسيله borhan نمايش نوشته ها
همین چند خط نگاشته شما دارای تناقضات متعدد است.
آیا واژه اخلاق ، خود یک اصطلاح قابل طرح در علوم تجربی(science) است ؟
پاسخ منفی است. بنابراین صحبت از "زیست شناسی علم اخلاقی" بی معناست.
شاید بتوانید از "زیست شناسی رفتار" چنین انتظاری داشته باشید. (آنهم به سختی)
آری، دانش سوسیوبیولوژی به همین نکته و زمینه میپردازد.
بزودی جستار اخلاق نیز از دست دین و دین یاران خواهد رفت!
__________________
خـرد، زنده ي جــاوداني شنــاس
خرد، مايه ي زنـــدگاني شنــاس
چنان دان هر آنكس كه دارد خــرد
بــه دانش روان را هــمي پـــرورد
مزدك آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 06-06-2012   #30 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
knight's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اخلاق، ژن، فلسفه

نوشته اصلي بوسيله مزدك نمايش نوشته ها
آری، دانش سوسیوبیولوژی به همین نکته و زمینه میپردازد.
بزودی جستار اخلاق نیز از دست دین و دین یاران خواهد رفت!
آیا از دستشان خارج نشده است؟
امروزه اخلاقیات را در دنیای متمدن دیگر دین تعریف نمی کند
و برخی از رفتارهای اخلاقی مجاز امروزه در ادیان گناهانی کبیر شمرده می شوند.
طوریکه همان ادیان مجبور شده اند قوانین دینیشان را برای مطابقت با اخلاق تغییر دهند.
knight آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
فلسفه, ژن،, اخلاق،

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 01:57 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.