تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > شعر و شاعران > دیوان اشعار
ثبت نام آموزش کار با هم میهن بازی آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 08-31-2010  
شهروند هم میهن
 
chicchicqq's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Smile مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری

مثل نامه اي ولي
توي هيچ پاکتي
جا نمي شوي
**
جعبه جواهري
قفل نيستي ولي
وا نمي شوي
**
مثل ميوه خواستم بچينمت
ميوه نيستي ستاره اي
از درخت آسمان جدا نمي شوي
**
من تلاش مي کنم بگيرمت
طعمه مي شوم ولي
تو نهنگ مي شوي
مثل کرم کوچکي مرا
تند و تيز مي خوري
تور مي شوم
ماهي زرنگ حوض مي شوي
ليز مي خوري
***
آفتاب را نمي شود
توي کيسه اي
جمع کرد و برد
*
ابر را نمي شود
مثل کهنه اي
توي مشت خود فشرد
آفتاب
توي آسمان
آفتاب مي شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب مي شود
***
پس تو ابر باش و آفتاب
قول مي دهم که آسمان شوم
يک کمي ستاره روي صورتم بپاش
سعي مي کنم شبيه کهکشان شوم
***
شکل نوري و شبيه باد
توي هيچ چيز جا نمي شوي
تو کنار من کنار او ولي
تو تويي و هيچ وقت
ما نمي شوي
عرفان نظرآهاري
__________________
کسی آمد که حرف عشق رو با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی
چه دوره ساحلش...
chicchicqq آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-31-2010   #16 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
chicchicqq's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اشعار عرفان نظر آهاری

او نشست و باز هم نشست
روزها يکي يکي
از کنار او گذشت

*
روي هيچ چيز و هيچ جا
از دعاي او اثر نبود
هيچ کس
از مسير رفت و آمد دعاي او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعاي من کجاست؟
او چرا نمي رسد؟
شايد اين دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پيش از آمدن براي او
دست دوستي تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صداي رفتنش
کوچه هاي خاکي زمين
جاده هاي کهکشان
سبز شد

*
او از اين طرف، دعا از آن طرف
در ميان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توي دست هم گذاشتند
از صميم قلب گرم گفت و گو شدند
واي که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب مي شود
شب
ذره ذره آفتاب مي شود
و دعاي هر کسي
رفته رفته توي راه
مستجاب مي شود

عرفان نظرآهاري
chicchicqq آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2010   #17 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
chicchicqq's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اشعار عرفان نظر آهاری

از خدا يک کمي وقت خواست
واي اي داد بيداد
ديدي آخر خدا مهلتش داد

*
آمد و توي قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه اي از جهنم رقم زد

*
او قسم خورد و گفت
آبروي تو را مي برد
توي بازار دنيا
مفت قلب تو را مي خرد

*
آمد دور روح تو پيچيد
بعد با قيچي تيز نامريي اش
پيش از آنکه بفهمي
بالهاي تو را چيد

*
آمد و با خودش
کيسه اي سنگ داشت
توي يک چشم بر هم زدن
جاي قلبت
قلوه سنگي گذاشت
قلوه سنگي به اسم غرور
بعد از آن ريخت پرهاي نور
وشدي کم کم از آسمان دور دور

*
برد شيطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کليد خدا ، کو؟

*
اي عزيز خداوند
پيش از آنکه درآسمان را ببندند
پيش از آنکه بماني
توي اين راههاي به اين دور و ديري
کاش برخيزي و با دليري
قلب خود را از او پس بگيري.

عرفان نظرآهاري
chicchicqq آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2010   #18 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
chicchicqq's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اشعار عرفان نظر آهاری

تو چه ساده اي و من ، چه سخت
تو پرنده اي و من ، درخت.
آسمان هميشه مال توست
ابر، زير بال توست
من ، ولي هميشه گير کرده ام.
تو به موقع مي رسي و من،
سال هاست دير کرده ام.
***
خوش به حال تو که مي پري!
راستي چرا
دوست قديمي ات _ درخت را _
با خودت نمي بري؟
***
فکر مي کنم
توي آسمان
جا براي يک درخت هست.
هيچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روي ما نبست.
يا بيا و تکه اي از آسمان براي من بيار
يا مرا ببر
توي آسمان آبي ات بکار.
***
خواب ديده ام
دست هاي من
آشيانه تو مي شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو مي شود.
ميوه ام:
سيب سرخ آفتاب.
برگ هاي تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب ديده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه هاي من
تاب مي خورند.
ريشه هاي تشنه ام
توي حوض خانه خدا
آب مي خورند.
***
من هميشه
خواب ديده ام، ولي ...
راستي ، هيچ فکر کرده اي
يک درخت
توي باغ آسمان
چقدر ديدني ست!
ريشه هاي ما اگرچه گير کرده است
ميوه هاي آرزو، ولي
رسيدني ست.
عرفان نظرآهاري
chicchicqq آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2010   #19 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
chicchicqq's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اشعار عرفان نظر آهاری

چشم هايش از سکوت
خط و خالش از غرور
قلب سرخ و وحشي اش
مثل شر و مثل شور
*
توي سينه ام نشسته است
يک پلنگ سر به تو
سرزمين او کجاست؟
کوه و جنگل و درخت ، کو؟
اين قفس چقدر کوچک است
جا براي اين پلنگ نيست
او که مثل کبک، خانه اش
زير برف و کنج تخته سنگ نيست
پنجه مي کشد به اين قفس
رو نمي دهد به هيچ کس
او پر از دويدن است
آرزوي او
رفتن و به بيشه هاي آسمان رسيدن است
*
آي با توام ، نگاه کن
امشب اين پلنگ
از دل شب، اين شب سياه
جست مي زند
روي قله سپيد ماه!
عرفان نظر آهاري
chicchicqq آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2010   #20 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
chicchicqq's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اشعار عرفان نظر آهاری

اين فرشته ساده است و خط خطي ست
سر به زير و يك كمي خجالتي ست
بوي سيب مي دهد ‏‏، لباس او
دامنش حرير سبز و صورتي ست
گوشواره هايش از ستاره است
تاجش از شهاب سنگ قيمتي ست
سرمه هاي نقطه چين چشم هاش
ريزه هايي از طلاست‏‏‏ ، زينتي ست
تكه اي بهشت توي دستش است
خنده هاي كوچكش قيامتي ست
دشمني هميشه در كمين اوست
دشمنش، بد و حسود و لعنتي ست
هاج و واج مانده روي اين زمين
او فرشته اي غريب و پاپتي ست
*
اين فرشته راستش خود تويي
قصه فرشته ات حكايتي ست
عرفان نظرآهاري
chicchicqq آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2010   #21 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
chicchicqq's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اشعار عرفان نظر آهاری

جز دلت که لازم است
هيچ چيز با خودت نمي بري
نبر ولي
از سفر که آمدي
راه با خودت بيار
راه هاي دور و سخت
***
خسته ايم از اين همه
جاده هاي امن و راه هاي تخت
***
مي روي سفر برو، ولي
زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده اي که عاقبت
قله سپيد صبح را
فتح کرد.
عرفان نظر آهاري
chicchicqq آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2010   #22 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
chicchicqq's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اشعار عرفان نظر آهاری

قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب

من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده‎ ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
***
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.
عرفان نظرآهاري
chicchicqq آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2010   #23 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
chicchicqq's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اشعار عرفان نظر آهاری

مهريه اش يک سکه ماه

من ماندم و ارثيه مادربزرگم
مادربزرگي که جهازش
يک جفت کوه سنگلاخي
يک پارچه نيزارهاي دور
يک دست
دشت بيکران بود
مهريه اش يک سکه ماه
چندين قواره آسمان بود

**
دور و برش
فرسنگ فرسنگ
اما براي او
حتي تمام اين جهان، تنگ
بيزار از زندان خاک و
قفل اين سنگ

**
يک عمر آن پيراهن خط خط
تنش بود
حتي شب جشن عروسي
منجوق خار و پولک تيغ
گل هاي روي دامنش بود

**

مادربزرگم
با آن لباس راه راه از دور
حتي خودش شکل قفس بود
اما چه با ناز
اما چه مغرور
زيرا عروس هيچکس بود


***

مادربزرگم ...
مادربزرگم ماده ببري بود
chicchicqq آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-04-2012   #24 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ruya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.


يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.
__________________

گلـــخونــه
زیبــای مـن کلیک کن

هیچــ
گاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
اما خــاص بودن عشق ” تو ”
مرا هـــم خاص کرد ..

ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 01-04-2012   #25 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ruya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-04-2012   #26 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ruya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری

برف ها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود ...
ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-28-2012   #27 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ruya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری

از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد

*

آمد و توی
قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد


*

او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت
قلب تو را می خرد


*

آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید


مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری




*

آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای
قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور


*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

*

ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.



عرفان نظرآهاری
ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-28-2012   #28 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ruya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری

زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-06-2012   #29 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ruya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری

لیلی میدانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند.
چشم به راه و منتظر .هزارسال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.

مجنون نیامد.مجنون نیامدنی ست.

خدا از پس هزارسال لیلی را می نگریست.

چراغانی دلش را .چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را.

عشق درخت بود .ریشه می خواست .صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد.هزار شاخه ,هزاران برگ,ستبر وتنومند.

سایه اش خنکی زمین شد.مردم خنکی اش را فهمیدند ,

مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است.

درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست.زیراکه درخت ریشه میخواهد.




ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-06-2012   #30 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ruya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مجموعه اشعار عرفان نظر آهاری

این كه مدام به سینه ات می كوبد قلب نیست...
ماهی كوچكی است كه دارد نهنگ می شود ...
ماهی كوچكی كه طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش كردهاست .
قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس... اما كیست كه باوركند
در سینه اش نهنگی می تپد ...!
آدم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه .
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد ماهی است
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است...
هیچ كس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد تو چطور می خواهی قلبت رادرسینه نگه داری؟
و چه دردناك است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می
شود و قلب خلاصه می شود و آدم قانع...
این ماهی كوچك اما بزرگ خواهد شد و این تنگ تنگ خواهد شد و این آب ته
خواهد كشید ...
تو اما كاش قدری دریا می نوشیدی وكاش نقبی می زدی از تنگ سینه بهاقیانوس...
كاش راه آبی به نامنتها می كشیدی
و كاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی .
كاش...... بگذریم....
دریا و اقیانوس به كنار ... نامنتها و بی نهایت پیشكش....
كاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می كردی ...
این آب مانده است و بوگرفته است و
تو می دانی آب هم كه بماند می گندد ...
آب هم كه بماند لجن می بندد...
و حیف از این ماهی كه در گل و لای بلولد
و حیف از این قلب كه در غلط بغلتد...

ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

برچسب ها
مجموعه, آهاری, اشعار, عرفان

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 02:26 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.