تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > تالارهای موضوعی > ادیان و مذاهب > گفتمان دینداران و منتقدین
ثبت نام آموزش کار با هم میهن بازی آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

گفتمان دینداران و منتقدین بحث و گفتگو درخصوص اصول و بنيان هاي اديان از ديدگاه منتقدين و معتقدين

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 01-12-2008  
هم میهن دوست
 
roan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نظریات جدید دکتر سروش در مورد وحی

میشل هوبینک
برگردان: آصف نبکنام


محمد آفریننده‌ی قرآن است. این چیزی است که اصلاح‌گر مشهور ایرانی عبدالکریم سروش در کتاب‌اش «بسط تجربه‌ی نبوی» که قرار است ترجمه‌اش سال آینده منتشر شود، می‌گوید. سروش با این دیدگاه از بسیاری از اصلاح‌گران تندروی مسلمان پیش‌تر می‌رود. سروش در مصاحبه‌اش با زم‌زم، چکیده‌ای از این آراء را بیان کرده است.
عبدالکریم سروش رهبر جریان روشنفکری اصلاح‌طلب ایران به شمار می‌آید. او در ابتدا از حامیان آیت‌الله خمینی بود و در اوایل شکل‌گیری جمهوری اسلامی چند منصب رسمی داشت؛ از جمله مشاور آیت‌الله خمینی در اصلاحات فرهنگی و آموزشی به شمار می‌آمد. اما وقتی روشن شد که این پیشوای معنوی، حاکمی مستبد است، سروش با سرخوردگی از این مناصب کناره گرفت.
از اوایل دهه‌ی ۹۰یلادی، او از جمله روشنفکران «جمهوری‌خواه» بوده است که بحث درباره‌ی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند؛ اما به تدریج از کل نظریه‌ی یک حکومت اسلامی فاصله گرفتند.
مدعای اصلی سروش ساده است: تمام معرفت‌های بشری و استنباط‌های انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا. او با این نظر حکومت دینی ایران را تضعیف می‌کند؛ چون اگر تمام فهم‌های بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمی‌تواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ حتی روحانیون ایرانی.
سروش در «بسط تجربه‌ی نبوی» روشن می‌سازد که نظرش درباره‌ی خطاپذیر بودن معرفت دینی تا حدی درباره‌ی قرآن نیز صادق است. سروش در کنار اندیشمندان دیگری چون نصر حامد ابوزید و محمد ارکون، در شمار گروهی اندک از اصلاح‌گران رادیکالی است که مدافع رهیافتی تاریخی به قرآن هستند.
اما او در کتاب‌اش از بسیاری از همکاران رادیکال‌اش فراتر رفته است. او مدعی است که قرآن نه تنها محصول شرایط تاریخی خاصی است که در بستر آن شکل گرفته است، بلکه برآمده از ذهن حضرت محمّد و تمام محدودیت‌های بشری او نیز هست. سروش می‌گوید این سخن، سخنی بدیع و تازه نیست؛ چون بسیاری از اندیشمندان سده‌های میانه هم قبلاً به آن اشاره کرده‌اند.




چگونه می‌توان چیزی هم‌چون «وحی» را در جهان مدرن و راززدایی شده‌ی امروز، بامعنا دید؟
وحی «الهام» است. این همان تجربه‌ای است که شاعران و عارفان دارند؛ هر چند پیامبر این را در سطح بالاتری تجربه می‌کنند. در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعاره‌ی شعر می‌فهمیم. چنان‌که یکی از فیلسوفان مسلمان گفته است: وحی بالاترین درجه‌ی شعر است.
شعر ابزاری معرفتی است که کارکردی متفاوت با علم و فلسفه دارد. شاعر احساس می‌کند که منبعی خارجی به او الهام می‌کند؛ و چیزی دریافت کرده است. و شاعری، درست مانند وحی، یک استعداد و قریحه است: شاعر می‌تواند افق‌های تازه‌ای را به روی مردم بگشاید؛ شاعر می‌تواند جهان را از منظری دیگر به آن‌ها بنمایاند.

به نظر شما، قرآن را باید محصول زمان خودش دید. آیا این سخن متضمن این نیز هست که شخص پیامبر نقشی فعال و حتی تعیین‌کننده در تولید این متن داشته است؟
بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل می‌کرد. اما، به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است.
استعاره‌ی شعر به توضیح این نکته کمک می‌کند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس می‌کند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده. بحث درباره‌ی این‌که آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً این‌جا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست.
این الهام از «نَفس» پیامبر می‌آید و «نفس» هر فردی الهی است. اما پیامبر با سایر اشخاص فرق دارد؛ از آن رو که او از الهی بودن این نفس آگاه شده است. او این وضع بالقوه را به فعلیت رسانده است. «نفس» او با خدا یکی شده است. سخن مرا این‌جا به اشتباه نفهمید: این اتحاد معنوی با خدا به معنای خدا شدن پیامبر نیست. این اتحادی است که محدود به قد و قامت خود پیامبر است. این اتحاد به اندازه‌ی بشریت است؛ نه به اندازه‌ی خدا.
جلال الدین مولوی، شاعر عارف، این تناقض‌نما را با ابیاتی به این مضمون بیان کرده است که: «اتحاد پیامبر با خدا، همچون ریختن بحر در کوزه است.»
اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده‌ی وحی است. آن‌چه او از خدا دریافت می‌کند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمی‌توان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آن‌ها و حتی ورای کلمات است. این وحی بی‌صورت است و وظیفه‌ی شخص پیامبر این است که به این مضمون بی‌صورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می‌کند.
شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا می‌کند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکی‌اش و حتی احوالات روحی‌اش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس می‌کنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام این‌ها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشته‌اند. این، آن جبنه‌ی کاملاً بشری وحی است.

پس قرآن جنبه‌ای انسانی و بشری دارد. این یعنی قرآن خطاپذیر است؟
از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند. آن‌چه قرآن درباره‌ی وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی می‌گوید، لزوماً نمی‌تواند درست باشد. این مفسران اغلب استدلال می‌کنند که این نوع خطاها در قرآن خدشه‌ای به نبوت پیامبر وارد نمی‌کند؛ چون پیامبر به سطح دانش مردم زمان خویش «فرود آمده است» و «به زبان زمان خویش» با آن‌ها سخن گفته است.
من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمی‌کنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آن‌چه می‌گفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمی‌کنم دانش او از دانش مردم هم‌عصرش درباره‌ی زمین، کیهان و ژنتیک انسان‌ها بیش‌تر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشه‌ای هم به نبوت او وارد نمی‌کند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.

شما به فیلسوفان و عارفان سده‌های میانه هم‌چون مولوی اشاره می‌کنید. دیدگاه‌های شما درباره‌ی قرآن تا چه اندازه ریشه در سنت اسلامی دارد؟
بسیاری از دیدگا‌ه‌های من ریشه در اندیشه‌ی سده‌های میانی اسلام دارد. این سخن را که نبوت مقوله‌ای است بسیار عام و نزد اصناف مختلف آدمیان یافت می‌شود، هم در اسلام شیعی و هم نزد عارفان وجود دارد. متکلم بزرگ شیعی، شیخ مفید، امامان شیعه را پیامبر نمی‌داند؛ اما تمام ویژگی‌هایی را که پیامبران دارا هستند، به آن‌ها نسبت می‌دهد. هم‌چنین عارفان نیز عمدتاً متعقدند که تجربه‌ی آن‌ها از جنس تجربه‌های پیامبران است. و باور به این نیز که قرآن یک محصول بشری و بالقوه خطاپذیر است، در عقاید معتزله دال بر مخلوق بودن قرآن به طور تلویحی آمده است.
اندیشمندان سده‌های میانه غالباً این نظرها را به شیوه‌ای روشن و مدون بیان نمی‌کردند و ترجیح می‌دادند آن‌ها را در خلال سخنانی پراکنده یا در لفافه بیان کنند. آن‌ها نمی‌خواستند برای مردمی که توانایی هضم این اندیشه‌ها را نداشتند، ایجاد تشویش و سردرگمی کنند. به عنوان مثال، مولوی جایی می‌گوید که قرآن، آیینه‌های ذهن پیامبر است. آن‌چه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.
پسر مولوی حتی از این هم فراتر می‌رود. او در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید که چند همسری به این دلیل در قرآن مجاز دانسته شده است که پیامبران زنان را دوست می‌داشت. و به این دلیل بود که به پیروانش اجازه‌ی اختیار کردن چهار زن را داده بود!

آیا سنت شیعی به شما اجازه می‌دهد که اندیشه‌هایتان را درباره‌ی بشری بودن قرآن مدون کرده و توسعه دهید؟
مشهور است که در اسلام سنی، مکتب عقل‌گرای اعتزالی در برابر اشعریان و عقیده‌ی آن‌ها دال بر جاودانی بودن و غیرمخلوق بودن قرآن شکست سختی خورد. اما در اسلام شیعی، معتزلیان به نحوی ادامه‌ی حیات دادند و زمینی حاصل‌خیز را برای رشد یک سنتی فلسفی غنی فراهم کردند. اعتقاد معتزلیان دال بر مخلوق بودن قرآن در میان متکلمان شیعی، تقریباً اعتقادی است بلامنازع.
امروز می‌بینید که اصلاح‌گران سنی به موضع شیعیان نزدیک‌تر می‌شوند و اعتقاد مخلوق بودن قرآن را می‌پذیرند. اما روحانیون ایران در استفاده از منابع فلسفی سنت شیعی برای گشودن افق‌هایی تازه به روی فهم دینی ما مردد هستند. آن‌ها قدرت‌شان را بر پایه‌ی فهمی محافظه‌کارانه از دین مستحکم کرده‌اند و هراس دارند که مبادا با گشودن باب بحث درباره‌ی مسایلی از قبیل ماهیت نبوت، همه چیزشان از دست برود.

پیامدهای دیدگاه‌های شما برای مسلمانان معاصر و نحوه‌ی استفاده‌ی آن‌ها از قرآن به منزله‌ی یک راهنمای اخلاقی چیست؟
تلقی بشری از قرآن تفاوت نهادن میان جنبه‌های ذاتی و عرضی قرآن را میسر می‌کند. بعضی از جنبه‌های دین به طور تاریخی و فرهنگی شکل گرفته‌اند و امروز دیگر موضوعیت ندارند. همین امر، به عنوان مثال، درباره‌ی مجازات‌های بدنی که در قرآن مقرر شده‌اند، صادق است. اگر پیامبر در یک محیط فرهنگی دیگر زندگی می‌کرد، این مجازات‌ها احتمالاً بخشی از پیام او نمی‌بودند.
وظیفه‌ی مسلمانان امروز این است که پیام گوهری قرآن را به گذشت زمان ترجمه کنند. این کار درست مانند ترجمه‌ی یک ضرب‌المثل از یک زبان به زبان دیگری است. ضرب‌المثل را تحت‌اللفظی ترجمه نمی‌کنید. ضرب‌المثل دیگری پیدا می‌کنید که همان روح و معنا را داشته باشد، همان مضمون را داشته باشد، ولی شاید همان الفاظ را نداشته باشد.
در عربی می‌گویند که فلانی خرما به بصره برده است. اگر قرار باشد این را به انگلیسی ترجمه کنید، می‌گویید فلانی زغال‌سنگ به نیوکاسل برده است. درک تاریخی و بشری از قرآن به ما اجازه‌ی این کار را می‌دهد. اگر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصه‌ای لاینحل می‌شوید.

__________________
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

ويرايش توسط saleh_59 : 04-10-2013 در ساعت 10:28 PM
roan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند :
قديمي 01-16-2009   #166 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
UnforGiiveN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

نوشته اصلي بوسيله bozorgmehr نمايش نوشته ها
مطالب خوبی است اما چون باید از منظر دکتر سروش هم پاسخگویی کنیم ( نه فقط از زبان خودم ) پاسخ آنرا فردا با واگویه هایی از دکتر عبدالکریم سروش و با دقت میدهم ، البته در یک نگر اجمالی که متن را خواندم گمانه زنی میکنم که کمی سخنان دکتر سروش را تحریف یا تفسیر به رای کرده است ،البته در اینجا به خوانندگان مقالات جناب گنجی و دیگر قلم به دستانی ازین سبک هشدار میدهیم که علت اینکه متن ایشان در نگر اول سخت و دهشناک و متراکم به نگر می آید نه از بابت دانش و مهارت بالای ایشان بلکه از بابت ناپختگی و ناشیگری ذهن ایشان است ، ایشان به نحو مبتدیانه ای نگرهای گوناگون را به هم وصله کاری کرده اند ، برای همین است که دانشمند یگانه ای چون برتراند راسل یک کتاب هزار برگه ای مینویسد که صفحه ی ابتدایی آن با صفحه ی انتهایی آن کاملا همگون و هم آهنگ است اما این گنجی یک متن هشت خطی مینویسد که خط دوم آن با خط سوم را فقط قادرمطلق فهم میکند که چه نوشته .
اما مشکلی که هست این است که دوست گرامی شما چگونه به من پاسخ میدهید ؟
من ابتدا به ساکن خدمت جناب محمد محس عرض کردم
بنده عالم نیستم
در حال تحقیق هستم
و همانطور که مقالات گنجی رو می خوانم ، نقدها بر مقالات اون رو هم می خونم
تنها نقدی که در حال حاضر ادامه دار بوده، نقدهای جناب فنایی بوده
که از قضا ایشان هم ابتدا به ساکن نقدی کاملا منبری منتشر کردند! اما بعد نقدهایشان شکل منسجم تری پیدا کرد .
من یقینا خوشحال خواهم شد نظرات دیگران رو هم بخونم
البته اگر شما به جد منتظر پاسخ هستید ، من در حال حاضر فکر نمی کنم بتونم پاسخ دهم!
UnforGiiveN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #167 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
UnforGiiveN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

پاسخ به تحدی قرآن (۳ و ۴)

اکبر گنجی


۱- «قرآن علمی» و «علم تجربی برتر» از قرآن
در دوران جدید فاصله‌ی جوامع اسلامی با جوامع مسیحی – یهودی به طور باورنکردنی‌ای افزایش یافته است. در نتیجه‌ی این فاصله، جهان غرب به نماد توسعه‌یافتگی و جهان اسلام به نماد توسعه‌نیافتگی و تأخر فرهنگی تبدیل گردید.
اندیشه‌ی تجدد (مدرنیته) و نظام اجتماعی مدرن (نظام‌های دموکراتیک ملتزم به حقوق بشر و کثرت‌گرایی) این شکاف را روز به روز بیشتر و عمیق‌تر کردند.
در چنین شرایط نابرابری، مسلمان‌ها بدون آنکه آماده باشند، با مدرنیته روبرو شدند.
هر روز یکی از محصولات مدرنیته به مطلوبی تبدیل می‌شد که همه خواهان‌اش بودند. دوران جدید، دوران سیطره‌ی علم تجربی بود. برخی از متفکران، علم تجربی را مهم‌ترین و عینی‌ترین مولفه‌ی مدرنیته به شمار آورده‌اند.
دستاوردهای علوم تجربی مدرن آن قدر شگرف بود و مقبول افتاد که هیچ‌کس را توان گریز از آن نبود.
پوزیتیویسم به این باور نادرست دامن زد که قوانین علمی، قوانین اثبات شده‌ای هستند که آنچه در مقابلش قرار گیرد، چیزی جز یاوه‌های بی‌معنا نخواهد بود. پوزیتیویست‌های منطقی هم رسماً دین و متافیزیک را نه تنها «کاذب»، که «بی‌معنا» اعلام کردند.
مسأله فقط آن نبود که علم تجربی «حقیقت نما» و «عینی»تر از هر معرفت مدعی عینیت بود، بلکه نتایج عملی علم تجربی، خصوصاً تکنولوژی مدرن، آن را به «گفتمان مسلط» تبدیل کرد.
شنیدن داستان نزاع علم و دین در عالم مسیحیت و عبرت گرفتن از آن تجربه، مسلمان‌ها را به این نتیجه رساند که این نزاع پیروزیی برای دین به دنبال ندارد. به این ترتیب عالمان و مفسران مسلمان تمام کوشش خود را مصروف آن کردند تا نشان دهند که «کلام الله» نه نتها با علم تجربی مدرن تعارض ندارد، بلکه کاملاً موید آن است.
کتاب‌های تفسیری این دوره، شاهد خوبی برای تأیید این مدعا است.
تفسیر طنطاوی، تفسیر الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم، از جمله کتاب‌های تفسیری است که تلاش خود را مصروف آن کرده تا تفسیری علمی از قرآن ارائه کند.
طنطاوی می‌گوید:
«در این تفسیر آنچه را که محل نیاز مسلمانان است، از احکام، اخلاق و شگفتی‌های آفرینش گرد آورده‌ام و ازغرائب علوم و عجایب خلق، بسا چیزها در آن درج کرده‌ام تا برای زن و مرد مسلمان، شوق‌انگیز باشد و آنان را به کسب آگاهی از حقایق آیات روشن کتاب تکوینی الهی، که در عالم جانداران و گیاهان و زمین و آسمان عیان است، وادارد1
شیخ محمد عبده، در تفسیر المنار، همین شیوه را ادامه داده است. او در تفسیر سوره‌ی فیل، عذاب الهی را کنایه از حصبه و آبله می‌گیرد:
«این سوره کریمه برای ما روشن می‌کند که این آبله و حصبه از سنگریزه‌های خشکی که بر سر افراد این لشکر باریدن گرفته است، سرایت کرده‌است. و ناقل آن همانا گروه‌هایی از یک نوع پرنده بوده و همراه با باد توفنده بر آنها باریده است و می‌توان این پرندگان را چیزی از جنس پشه یا مگس، به شمار آورد که حامل جرثومه‌های بعضی امراض بوده‌اند و آن سنگریزه‌ها، گل خشک و آلوده‌ای بوده که باد آن را آورده و به پای این جانوران ریز چسبیده و داخل بدن آنها شده و جراحات بیماری ایجاد کرده و سپس بدن آنها فاسد شده و پراکنده گشته، و همانا انبوه کثیری از این پرندگان یا جانوران ریزند که عظیم‌ترین لشکرهای الهی شمرده شده‌اند. و این جانوران ریز همان چیزی است که امروزه، میکرب می‌گویند2
عبده جن را همان میکرب قلمداد می‌کند3. تفسیر سید احمد خان تماماً در خدمت چنان سودایی است.
تفسیر پرتوی از قران آیت‌الله طالقانی هم از جمله تفاسیری است که آیات قرآن را با علم نوین تحکیم می‌کند. به عنوان مثال، مطابق آیه ۲۷۵ سوره بقره، آدمیان در اثر مس شیطان دیوانه می‌شوند.
آیت‌الله طالقانی با توجه به تعارض این امر با علم تجربی نوین، می‌گوید آیه شریفه تمثیلی از بیماری صرع و دیگر اختلال‌های روانی است. چون عرب این‌گونه بیماری‌ها را در اثر تماس جن با شخص می‌پنداشتند4.
طباطبایی در تفسیر این آیه، چنان تفسیرهایی را رد کرده و به صراحت می‌ویسد دیوانه شدن در اثر مس شیطان امری ممکن است. آیت‌الله جوادی آملی هم در تفسیر این آیه، شیطان، یکی از جنیان است را عامل برخی از دیوانگی‌ا معرفی کرده‌است5.
مهندس مهدی بازگان و دکتر یدالله سحابی هم چنان مشی‌ا‌ی داشتند.
دوران، دوران حاکمیت تمام عیار علم بود، نه تنها مارکسیست‌ها از علمی بودن مارکسیسم سخن می‌راندند، بلکه مفسران مسلمان هم به دنبال اثبات علمی بودن قرآن بودند.
علامه طباطبایی، که به گمان بسیاری مهم‌ترین تفسیر تاریخ اسلام را نوشته است، در تفسیر بسیاری از آیات قرآن از علوم تجربی جدید برای تفسیر و تأیید آیات استفاده می‌کند.
به عنوان مثال موارد زیر قابل ذکر است:
الف- اثبات خدا از طریق برهان نظم
در تفسیر آیه زیر:
ان فى خلق السموات والارض واختلاف اللیل و النهار (بقره، ۱۶۴).
طباطبایی می‌نویسد: برهان دیگری که آیه شریفه برای اثبات خدا آورده، همان برهان نظم است. یعنی:
«ایـن اجـرام زمـیـنـى و آسمانى از نظر حجم و کوچکى و بزرگى و دورى ونزدیکى یکسان نـیـستند و به گونه‌اى که از جستارهاى علمى به دست آمده، کوچک‌ترین حجم یکى از آنها ۳۳۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰, ۰۰,۰۰۰۰ سانتی‌متر مکعب است و بزرگ‌ترین آنـهـا که حجم‌اش میلیون‌ها برابر زمین می‌باشد، کره‌اى با قطر معادل ۹۰۰ میل است وفاصله میان دو ستاره و دو جرم آسمانى، نزدیک به سه میلیون سال نورى است و سال نورى تقریبا برابر است با رقم (۳۶۵*۲۴*۶۰*۶۰*۰۰۰/۳۰۰ کیلومتر) این ارقام دهشت آور را نیک بنگر، آن‌گاه خودت حکم خواهى کرد که تا چه اندازه نظام این جهان بـدیع و شگفت‌آور است.
جهانى که با همه وسعتش هر ناحیه‌اش درناحیه دیگر اثر می‌گذارد، و در آن دست اندازی می‏کند و هر جزء آن در هر کجا که واقع شده باشد از آثاری که سایر اجزاء در آن دارند متاثر می‌شود، جاذبه عمومی‌اش یکدگر را به هم متصل می‏کند، نورش و حرارتش همچنین، و با این تاثیر و تاثر سنت حرکت عمومی و زمان عمومی را به جریان می‏اندازد.
و این نظام عمومی و دائم و تحت قانونی ثابت است و حتی قانون نسبیت عمومی هم که قوانین حرکت عمومی در عالم جسمانی را محکوم به دگرگون‏گی می‌داند، نمی‌تواند از اعتراف به اینکه خودش هم محکوم قانون دیگری است، خودداری کند، قانونی ثابت در تغییر و تحول، یعنی تغییر و تحول در آن قانون ثابت و دائمی می‌باشد6
ب- طباطبایی برای تفسیر دنباله آیه، اختلاف اللیل و النهار، هم از علم تجربی جدید کمک می‌گیرد.
وی می‌نویسد:
«وجـود دوعامل از عوامل طبیعى علت کم وزیاد شدن وکوتاه و بلند شدن شب وروز در ایام سال، شناخته شده است: اول، حـرکـت وضـعـى زمـیـن به دور مرکز خود که درهر ۲۴ ساعت یک بار صورت می‌گیرد وازایـن دوران کـه همیشه یک طرف زمین، یعنى کمى بیش‌تر ازیک نیم کره آن، رو به آفـتـاب است وازآن نور می‌گیرد وحرارت را جذب می‌کند، روز پدید می‌آید ویک طرف دیـگـر زمـیـن، کـمـى کم‌تر ازیک نیم کره آن پشت به آفتاب است و درتاریکى سایه مـخـروطى شکل آفتاب قرار می‌گیرد، شب پدید می‌آید واین شب و روز به صورت دائم، اطراف زمین دور می‌زند.
عـامـل دوم، مـیـل سـطـر دائـر اسـتوایى و یا معدل از سطر مدار زمین درحرکت انـتـقـالى، شش ماه به سوى شمال و شش ماه به سوى جنوب که براى بهتر فهمیدن این مـیـل بـاید به نقشه‌اى که از زمین وآفتاب و حرکت انتقالى زمین درمدار بیضى شکل بـه دور آفـتـاب تـرسـیم می‌کنند، مراجعه کرد که درآنجا خواهى دید، محور زمین درحـرکـت انـتقالى آن، محورى ثابت نیست، از اول فروردین که محورش در نقطه مغرب ومـشرق اعـتدالى است، تا مدت سه ماه، بیست و سه درجه به طرف قطب جنوب حرکت می‌کند ودرسه ماه تابستان، دوباره به جاى نخست باز می‌گردد و این دو حرکت باعث آن می‌شود که طول روز و شب در فصل‌هاى گوناگون سال تغییر کند7
ج- طباطبایی در تفسیر آیه‌ی زیر از یافته‌های علم فیزیک در مسأله‌ی انبساط جهان استفاده می‌کند:
والسماء بنیناها باید و انا لموسعون:
و آسمان را توانمندانه برافراشتیم و ما توانمندیم (ذاریات، ۴۷).
او می‌نویسد:
«احـتـمـال دارد کـلمه موسعون ازاین اصطلاح گرفته شده باشد که می‌گویند: فلان اوسـع فى النفقه: فلانى در نفقه توسعه داد، یعنى خیلى خرج کرد. در نتیجه منظور تـوسـعه دادن به آفرینش آسمان خواهد بود که بحث‌هاى ریاضى جدید آن را تایید می‌کند8
د- طباطبایی از دستاوردهای علم جدید برای تأیید احکام فقهی قرآن هم استفاده می‌کند تا علمی بودن احکام قرآنی را اثبات کند.
در ذیل آیه:
یسئلونک عن الخمر والمیسر:
از تو درباره شراب و قمار می‌پرسند (بقره، ۲۱۹).
می‌نویسد:
«امـا مـی‌گسارى زیان‌هاى گوناگونى دارد. زیان‌هاى طبیعى، اخلاقى و عقلى و ضررهاى طـبـیـعـى و آثـار سوء جسمى این عمل، اختلال‌هایى است که درمعده، روده، کبد، شش، سـلـسـله اعصاب، شرایین، قلب و حواس ظاهرى چون بینایى و چشایى و جز آن پدید می‌آورد کـه پزشکان حاذق قدیم وجدید، تالیفات بسیارى نوشته و آمارهاى عجیبى ارائه داده‌انـد کـه از فراوانى مبتلایان به انواع مرض‌هاى کشنده خبر می‌دهد که از این سم کشنده ناشى می‌شود9
و در تفسیر آیه زیر:
یا ایها الذین آمنوا انما الخمر والمیسر والانصاب والازلام رجـس من عمل الشیطان:
ای مومنان شراب و قمار و انصاب و ازلام پلید و عمل شیطانی است (مائده، ۹۰).
می‌نویسد:
«روشـن است که نوشیدن شراب، باعث تحریک سلسله اعصاب شده و عقل را تخدیر می‌کند وعـواطـف عصبى را به هیجان می‌آورد و این هیجان اعصاب، اگر در راه خشم و غضب به کـار رود، ثـمـرات تـلخى به بار می‌آورد و بزرگ‌ترین جنایات را حتى جنایاتى که درنـدگـان نـیز از ارتکاب آن شرم دارند، براى مستان تجویز می‌کند واگر در مسیر شـهـوت قـرار گـیرد، معلوم است که سر به رسوایى درآورده و هر فسق وفجورى را چه در مـال و عـرض خـود و چـه درباره‌ی دیگران در نظرش زینت داده و او را به هتک همه مقدسات دینى واجتماعى وا می‌دارد10
در چنین فضایی، تفسیرها و قرائت‌های جدید از قرآن و سنت نبوی متولد شد. درواقع این نوع تفاسیر، به زبان بی‌زبانی اعتراف می‌کردند که چیزی برتر از قرآن وجود دارد که چاره‌ای جز قبول آن و تأویل آیات قرآن به سود آن، وجود ندارد.
به این ترتیب مسلمان‌های معتقد به کلام الله بودن قرآن، در اولین گام، برتری علم تجربی نسبت به جهان‌شناسی قرآن را پذیرفتند.
علامه طباطبایی و دیگر مفسران، با توجه به سیطره‌ی علوم تجربی جدید، آیات قرآن را به سود علم تأویل کرده‌اند.
UnforGiiveN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #168 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
UnforGiiveN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

علامه طباطبایی و دیگر مفسران، با توجه به سیطره‌ی علوم تجربی جدید، آیات قرآن را به سود علم تأویل کرده‌اند.موارد این رویکرد بسیار است که دراینجا به برخی از آنها اشاره خواهد شد:
۱-۱- افلاک آسمان
مطابق آیه‌ی ۱۰ سوره صافات و ۸ و ۹ جن و ۱۶ و ۱۷ و ۱۹ حجر، افلاکی محیط بر زمین وجود دارد که در آن گروهی از ملائکه سکونت دارند و درهایی که باز نمی‌شود مگر برای ملائکه، و چون یکی از شیاطین نزدیک می‌شود با شهابی او را دور می‌کنند.
مفسران گذشته همین معنا را قبول و اعلام می‌داشتند، اما طباطبایی به صراحت می‌نویسد:
«و این معانی همه از ظاهر آیات و اخبار ابتداً به ذهن می‌رسد. ولیکن امروزه بطلان این حرف‌ها به خوبی روشن شده و عیان گشته، و در نتیجه بطلان همه‌ی آن وجوهی هم که در تفسیر «شهب» ذکر کرده‌اند11
اینک که آیه‌ای از قرآن با علم تجربی جدید تعارض پیدا کرده‌است، چه باید کرد؟
مومن به تحدی قرآن، باید جانب قرآن را بگیرد و علم تجربی جدید را نفی کند. اما طباطبایی چنین نمی‌کند، برای اینکه نمی‌خواهد قرآن به ضدیت با علم متهم شود. لذا می‌نویسد:
«ناگزیر باید توجیه دیگری کرد که مخالف علوم امروزی و مشاهداتی که بشر از وضع آسمان‌ها دارد نبوده باشد12
این نکته‌ای عجیب است از طباطبایی، او که در بحث تحدی می‌گفت قرآن در تمامی قلمروها، از کلیه‌ی دستاوردهای بشری برتر است، ضمن قبول برتری علم تجربی جدید، قرآن را به سود علم تجربی تاویل می‌کند.
۲-۱- مسطح بودن زمین
طبیعیات گذشتگان به آنها می‌آموخت که زمین مسطح است. قرآن هم همین دیدگاه را تأیید کرده‌است:
والله جعل لکم الارض بساطا:
و خداوند زمین را زیرانداز شما کرد (نوح، ۱۹).
امام فخر رازی در تفسیر این آیه شریفه تمام سعی خود را مصروف آن کرده تا با براهین عقلی اثبات کند زمین کروی نیست.علم تجربی جدید نشان داد که زمین مسطح نیست، بلکه کروی است.
به این ترتیب، بین دیدگاه قرآن و علم جدید، تعارض ایجاد شد. طباطبایی برای حل این مسأله به سود علم، در معنای آیه تصرف می‌کند. وی یک کاف تشدید در تقدیر می‌گیرد و می‌نویسد:
«می‏خواهد بفرماید زمین را مثل فرش برای‌تان گسترده کرد تا بتوانید به آسانی در آن بگردید و از ناحیه‏ای به ناحیه دیگر منتقل شوید13»، نه آنکه زمین را مسطح آفریده باشد.
۳-۱- نور افشانی ماه
مطابق دانش گذشتگان، زمین مرکز عالم بود و کره‌ی ماه به همه‌ی آسمان نور می‌داد. قرآن هم همین دیدگاه را تأئید کرده‌است:
الـم تـروا کـیف خلق الله سبع سموات طباقا. وجعل القمر فیهن نورا:
آیا نیندیشیده‌اید که خداوند چگونه هفت آسمان را تو در تو آفریده است. و ماه در آن پرتو افشان (نوح، ۱۶- ۱۵).
علوم تجربی جدید این نظریه را باطل اعلام کردند، یعنی نه زمین مرکز عالم است و نه ماه نورافشان به همه‌ی عالم. بنابراین قرآن در این خصوص با علم در تعارض است.
طباطبایی، برای حل مشکل تعارض علم و دین، می‌گوید، مردم دوران پیامبر این‌گونه می‌اندیشیدند، خداوند هم در اینجا به لسان قوم سخن گفته است. درخصوص نور افشانی ماه هم، با تصرف در آیه مسأله را حل می‌کند:
«اینکه آسمان‌ها را هفتگانه خوانده - آن هم در زمینه‏ای که می‏خواهد اقامه حجت کند - دلالت دارد بر اینکه مشرکین معتقد به هفتگانه بودن آسمان‌ها بودند، و آن را امری مسلم می‏شمردند و قرآن با آنان به وسیله همین چیزی که خود آنان مسلم می‏دانستند احتجاج کرده و به هر حال داستان هفتگانه بودن آسمان‌ها که در کلام نوح آمده به خوبی دلالت دارد بر اینکه این مساله از انبیاء از قدیم‏ترین زمان‌ها رسیده است...
اینکه فرمود: ماه را در آسمان‌ها نور قرار داد و آسمان‌ها را ظرف ماه خواند – منظور این است که بفرماید ماه در ناحیه آسمان‌ها قرار دارد، نه اینکه همه آسمان‌ها را نور می‏دهد، مثل اینکه خود ما می‏گوییم در این خانه‏ها یک چاه آب هست، با اینکه چاه آب در یکی از آنها است، و بدین جهت می‏گوییم در این خانه‏ها که وقتی در یکی از آنها باشد مثل این است که در همه باشد، و باز نظیر اینکه می‏گوییم: من به میان مردم بنی تمیم رفتم، با اینکه به خانه بعضی از آنان رفته‏ام14
۴-۱- نظریه‌ی تکامل داروین
یکی از نزاع‌های تفسیری پیش از انقلاب، مسأله‌ی تعارض قرآن با نظریه تکامل داروین بود. دکتر سحابی کتابی نوشت و در آن از نظریه تکامل داروینی دفاع کرد. برخی به تفسیر او به شدت تاخته و آن را در تعارض با نظریه‌ی خلقت قرآن به شمار آوردند.
علامه طباطبایی در تفسیر آیه‌ی اول سوره نسأ به این موضوع پرداخت و از نظر قرآن که در مقابل تئوری داروین است دفاع و نظریه‌ی داروین را رد کرد.
اما مرتضی مطهری در این خصوص جانب دکتر سحابی را گرفت. او می‌گوید:
«برای یک نفر معتقد به خدا و قرآن کاملاً ممکن است که ایمان خود را به خدا و قرآن حفظ کند و درعین حال داستان خلقت آدم را به نحوی توجیه کند. امروز ما افرادی با ایمان و معتقد به خدا و رسول و قرآن را سراغ داریم که داستان خلقت آدم را در قرآن به نحوی تفسیر و توجیه می‌کنند که با علوم امروزی منطبق است. احدی ادعا نکرده‌است که آن نظریه‌ها برخلاف ایمان به قرآن است. ما خودمان وقتی آن نظریه‌ها را در کتاب‌های مربوط به این موضوع مطالعه می‌کنیم در آنها نکات قابل توجه زیادی می‌بینیم15
تنها اشکال مدعای مطهری این است که اگر او نگاهی به تفسیر استاد خویش، طباطبایی، می‌انداخت، می‌دید کهالمیزان در رد نظریه‌ی تکامل داروین است.
۵-۱- هیأت بطلمویسی
آیات ۱۵ و ۱۶ سوره نوح، ۳ ملک، ۲۹ بقره، ۸۶، ۱۲ فصلت و ۱۲ طلاق، مطابق هیأت بطلمیوسی است. نظریه‌ی هفت آسمان بطلمیوس با علم تجربی جدید تعارض دارد. مطابق تحدی، باید سمت قرآن را گرفت و علم تجربی بشرساخته را رد کرد. اما سیطره‌ی علم تجربی جدید مفسران را مجبور به توجیه آیات کرده‌است. علامه شعرانی گفته است:
«قول ابن عباس به حق و حقیقت نزدیک‌تر است، زیراخداوند متعال به آن چه در آن عصر می‌شناخته‌اند و جزء علوم آن زمان بوده، استدلال کرده‌است. در عصر رسالت، معروف در نظر مردم این بوده که سماوات بر هفت مورد می‌باشد و زمین بر هفت اقلیم است و این اقلیم‌ها طبقاتی نیستند که هر طبقه بر روی طبقه‌ای دیگر باشد، بلکه تقسیم خود زمین بر هفت قسمت بوده است16
آیت‌الله منتظری، به هیچ‌وجه حاضر نیستند آیات قرآن را فدای چیز دیگری کنند. به این ترتیب در ذیل همین آیه ابتدا نظر تفسیری دیگری از علامه شعرانی نقل کرده‌اند که گفته است:
«اگر گویى: هفت آسمان طبقه طبقه روى یکدیگر در هیات امروز‏ ‏باطل شده است، پس چرا خداوند آن را ذکر فرمود؟
گوییم: خداوند از‏ ‏آن معناى صحیح خواست نه آن که مردم آن عهد معتقد بودند، یعنى مراد‏ ‏او هفت مدار است که در فضا محل سیر کواکب، است و اکتفاء بر هفت‏ ‏فرمود با آنکه سیارات و مدارها بى‌شمارند براى اینکه مردم آن عهد‏ ‏هفت مدار را مى‎شناختند و باید خداوند به چیزى احتجاج فرماید که‏ ‏مردم بشناسند تا حجت تمام شود17
سپس در زیر آن نوشته‌اند:
«اساسا از کجا معلوم که عرب شبه جزیره که در زمان نزول، دور از‏ ‏فرهنگ و تمدن و بازار علم بوده و از اءهله سوال مى‎کرده ‌است در‏ ‏ذهنش هفت آسمان هیئت بطلمیوس مرتسم و مرکوز بوده است تا گفته‏ ‏شود آیه مذکور مطابق با ذهنیت آن زمان نازل گردیده است؟
و از کجا که‏ ‏واقعا آسمان‌ها به دیگر گونه‌اى که بطلمیوس فهمیده است هفت طبقه‏ ‏نباشد؟
مگر بشر هنوز توانسته است به ابتدا و انتهاى عالم ماده آگاهى‏ ‏یابد تا گفته شود نظریه هفت آسمان طبقه طبقه باطل است؟
‏علاوه بر این، نویسنده محترم که مى‎فرماید: «سخن از آسمان‌هاى‏ ‏هفتگانه کجا و آیاتى چون (الله نور السموات والارض) کجا» به چه‏ ‏دلیلى آسمان‌ها در این آیه را حمل بر آسمان‌هاى بطلمیوسى نمى‌کنند؟
به‏ ‏هر دلیلى که هست به همان دلیل «سموات سبع» را نیز حمل بر آسمان‌هاى‏ ‏بطلمیوسى نکنند و حداقل احتمال دهند معناى دیگرى مراد باشد18
۶-۱- آفرینش جهان در شش روز
آفرینش جهان در شش روز یکی دیگر از مصادیق تعارض قرآن با علم جدید است. یهودیان شش روز را از یکشنبه تا جمعه می‌دانند، که روز شنبه روز عید و تعطیل است.
مسیحیان شش روز را از دوشنبه تا شنبه می‌دانند، که روز یکشنبه روز عید و تعطیل است.
مسلمان‌ها هم شش روز را از شنبه تا جمعه می‌دانند، که روز جمعه عید و تعطیل است:
ان ربکم الله الذی خلق السماوات و الارض فی سته ایام:
پروردگار شما کسی است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید (اعراف، ۵۴).
این آیه در سوره‌های یونس، ۳- هود، ۷- فرقان، ۵۹ - سجده، ۴ - ق، ۳۸- حدید، تکرار شده است. اما درجای دیگر گفته شده که خداوند در دو روز زمین را آفرید و در چهار روز [که آن دو روز هم جزو آن بوده است] کوه‌ها را در آن برافراشت و زمین را برکت بخشید و زاد و برگ آن مقرر داشت و در دو روز هفت آسمان را از دخان بیافرید:
قل ائنکم لتکفرون بالذی خلق الارض فی یومین و تجعلون له انداداً ذلک رب العلمین. و جعل فیها رواسی من فوقها و برک فیها و قدرفیها اقوتها فی اربعه ایام سواء للسائلین:
بگو آیا شما به کسی که زمین را در دو روز آفریده است، کفر می‌ورزید و برای او همتایانی قائل می‌شوید، اوست که پروردگار جهانیان است. بر روی آن [زمین]، کوه‌های استوار آفرید و به آن برکت بخشید و در چهار روز زاد و برگ آن را در آن آماده ساخت، که برای خواهندگان یکسان است (فصلت، ۱۰- ۹).
امام فخر رازی گفته است اعراب که با یهودیان معاشرت داشتند، از آنها شنیده بودند که خداوند جهان را در شش روز آفریده است. درواقع قرآن با اشاره به همین نکته، گفته است همان خدایی را بپرستید که از عقلای قوم شنیده‌اید که جهان را در شش روز آفریده است. به تعبیر دیگر، در اینجا به لسان قوم سخن گفته شده است.
۷-۱- حرف زدن زمین و آسمان
قرآن فرموده که بین خداوند و زمین و آسمان گفت‌وگو صورت گرفته است:
ثم استوی الی السماء و هی دخان فقال لها و للارض ائتیا طوعاً او کرهاً قالتا اتینا طائعین:
سپس به آسمان پرداخت که به صورت دودی بود، به آن و به زمین فرمود خواه یا ناخواه رام شوید، گفتند البته رام و تسلیم هستیم (فصلت، ۱۱).
سخن گفتن زمین و آسمان نه تنها با علوم تجربی، که با فهم عرفی آدمیان هم تعارض دارد. برخی از مفسران گفته‌اند نه خداوند با آسمان و زمین سخن گفته است و نه آسمان و زمین به او پاسخ گفته‌اند. ابوالفتوح می‌نویسد:
«آنجا قولی نبود از خدای و نه از آسمان و زمین جوابی و لیکن این عبارت است و کنایت از سرعت حصول مقدور او بر وفق مراد، یا از طریق تشبیه بر وجه مبالغه19
علامه طباطبایی در تفسیر آیه نوشته است، زمین و آسمان با خداوند گفت‌وگو نکرده‌اند، بلکه قرآن مطابق«فهم مردم ساده» سخن گفته تا آنها درک کنند:
«اینکه به آسمان و زمین فرمان می‏دهد که ائتیا طوعا او کرها - چه بخواهید و چه نخواهید باید بیایید، کلمه و فرمان تکوینی است، نه اینکه خداوند چنین سخنی گفته باشد، بلکه همان امر تکوینی است که در هنگام ایجاد موجودی صادر می‏کند و آیه انما امره اذا أراد شیئا ان یقول له کن فیکون از آن خبر می‏دهد .
و مجموع دو جمله ائتیا ... و جمله أتینا ... که اولی فرمان خدا و دومی پاسخ زمین و آسمان است، صفت ایجاد و تکوین را ممثل می‏کند، تا فهم مردم ساده آن را درک کند. و به طوری که از کلام خدای تعالی استفاده می‏شود، علم را برای تمامی موجودات قائل است، چیزی که هست سخن گفتن خدا با هر چیزی به حسب حال آن چیز و مناسب با آن است و بنابراین جمله مورد بحث که یکی از مواردی را که خدا با موجودات سخن گفته حکایت می‏کند حقیقتی تحلیلی خواهد بود20
پیش از این نوشتیم که قرآن عمل تکوینی آفرینش عیسی مسیح را، تکلیم خداوند خوانده است. در اینجا هم عمل تکوینی ایجاد، گفت‌وگوی خدا با آسمان و زمین نامیده شده است.
سید مرتضی علم الهدی، در شرح آیه‌ی میثاق (اعراف، ۱۷۲) گفته است که در آنجا هم بین خداوند و ذریه آدم گفت‌وگویی صورت نگرفته است. در آیه‌ی دیگری از قرآن، از شهادت پوست بدن علیه صاحب‌اش در قیامت سخن رفته است:
و قالوا لجلودهم لم شهدتم علینا قالوا انطقناالله الذی انطق کل شیء:
به پوست‌های‌شان گویند چرا بر ما گواهی دادید؟ گویند: ما را خداوندی که هر چیز را به سخن در آورد، به سخن در آورده است (فصلت، ۲۱).
این آیه هم با علم تجربی و فهم عرفی تعارض دارد. مفسرانی چون طباطبایی نطق را در اینجا به معنای حقیقی حمل می‌کنند. اما مطابق نظریه‌ی معاد جسمانی ملاصدرا، قیامت تجسم اعمال است، نه آنکه مانند زندگی این جهانی روابط اعتباری در آنجا برقرار باشد. یعنی دادگاهی برای محاکمه آدمیان تشکیل نمی‌گردد که نیاز به شهادت داشته باشد، و پوست بدن انسان بخواهد شهادت دهد.
UnforGiiveN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #169 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
UnforGiiveN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

> ۸-۱- ساکن بودن زمین
آیه‌ی ۲۵۸ سوره بقره زمین را ساکن معرفی می‌کند. یعنی ابراهیم می‌گوید خورشید هر روز از شرق زمین بر می‌آید و در غرب غروب می‌کند.
قال ابراهم فان الله یاتی بالشمس من المشرق فات بها من المغرب:
ابراهیم گفت خداوند خورشید را از مشرق بر می‌آورد، تو از مغربش برآور.
۹-۱- غروب خورشید در چشمه‌ای گل‌آلود
در قران آمده است که خورشید در چشمه‌ای گل‌آلود غروب می‌کند:
حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئه:
تا آنکه به سرزمین مغرب [خورشید] رسید و چنین یافت که در چشمه‌ای گل‌آلود غروب می‌کند (کهف، ۸۶).
۱۰-۱- نگاه‌داری آسمان تا بر زمین نیفتد
در قرآن آمده است که خداوند آسمان را نگه می‌دارد تا بر روی زمین نیفتد:
و یمسک السماء ان تقع علی الارض:
او آسمان را نگاه می‌دارد تا بر زمین نیفتد (حج، ۶۵).
طباطبایی در ذیل آیه نوشته است:
«خدا نمی‌گذارد که آن موجودات فرو ریزند و به زمین بیفتند، مگر به اذن خودش که با اذن او احیاناً سنگ‌های آسمانی و صاعقه و امثال آن به زمین می‌افتد21
ان الله یمسک السماوات و الارض ان تزولاولئن زالتا ان امسکهما من احد من بعده:
بی‌گمان خداوند آسمان‌ها و زمین را از زوال نگه می‌دارد، و اگر بخواهند زوال یابند، هیچ‌کس جز او نگاه‌شان نمی‌دارد (فاطر، ۴۱).
۱۱-۱- محل تولید آب جهنده
آیات ۵ تا ۷ سوره طارق می‌فرماید آب جهنده (منی) از بین صلب و دنده‌های سینه بیرون می‌آید.
پیش از این به تفصیل آوردیم که بزرگ‌ترین مفسران تاریخ اسلام، آیه را درست همین‌گونه معنا کرده‌اند22. اما روشن است که این مدعا با علم تعارض دارد، لذا امروزیان آیه را به سود علم تجربی تأویل می‌کنند.
اما آیت‌الله منتظری در ذیل همین موضوع فرموده‌اند:
«اگر به عنوان نمونه: علم بشرى ثابت‏ ‏کرد که نطفه از صلب مرد و سینه زن بیرون نمى‌آید این علم از نظر‏ ‏شناخت‌شناسى داراى چه میزان از ارزش است؟ آیا یقینى و صدرصد‏ ‏مطابق با واقع است و هیچ‌گونه احتمال خطایى هرچند ضعیف در آن‏ ‏نمى‌رود؟
برفرض که این چنین باشد از کجا معلوم که مراد از آیه:یخرج‏ ‏من بین الصلب والترائب خروج نطفه از صلب مرد و سینه زن باشد، آن‏ ‏گونه که برداشت برخى از آن آیه است، تا درنتیجه با علم در تعارض‏ ‏افتد؟23.
سپس برای حل مسأله به تفسیر زیر از علامه شعرانی استناد فرموده‌اند:
«از آیه مزبور معلوم نمىشود که صلب مخصوص مرد است و‏ ‏ترائب مخصوص زن، بلکه متبادر از امثال این عبارت این است که منى‏ ‏از میان دو جدار خارج مى‎شود، یکى پشت و یکى سینه یعنى در درون‏ ‏بدن و خداوند خواسته است بگوید که منى چیزى پست است که از‏ ‏میان احشاء که مملو از کثافات است بیرون مى‎آید و در هر عضو تولید‏ ‏مى‎شود و مبدأ آن درون شکم است، همان‌طور که فرمود:من بین فرث‏ ‏و دم لبنا خالصا سائغا (سوره نحل، آیه ۶۶) یعنى از میان سرگین و خون،‏ ‏شیر پاک و گوارا بیرون مى‎آید24
۱۲-۱- قلب صنوبری محل ادراک
آیات زیادی قلب صنوبری را محل ادراک معرفی کرده و قلب صنوبری پیامبر را مهبط وحی معرفی می‌کند. پیش از این به تفصیل درخصوص این آیات و تفسیر مفسران بزرگ اسلام توضیح داده‌ایم25. مفسران امروزی، به دلیل تعرض این مدعا با علم تجربی، آیات را به سود علم تأویل می‌کنند.
آیت‌الله منتظری در این خصوص فرموده‌اند:
«‏اما راجع به مرکزیت قلب براى ادراکات، ممکن است گفته شود:‏ ‏همان‌طور که در جاى خود در حکمت متعالیه تبیین گردیده است، تمام‏ ‏ادراکات حصولى اعم از عقلانى، خیالى، حسى و نیز ادراکات حضورى‏ ‏و قوائى که آن ادراکات منسوب به آنهاست، همگى مجرد از ماده‌اند و‏ ‏قهرا مرکز ادراکات هم نه مغز مادى و نه قلب صنوبرى جسمانى است‏ ‏بلکه از باب تطابق عوالم هستى و تجلى هر مرتبه فوقانى آن در مرتبه ‏ ‏زیرینش مغز مادى و قلب صنوبرى هم جلوه گاه آن ادراکات در عالم‏ ‏ماده و مملکت بدن است.
و چون مغز مادى مجلاى ادراکات حصولى و‏ ‏مفهومى و قلب صنوبرى تجلى گاه ادارکات حضورى و شهودى‏ ‏مى‎باشد و هر علم حصولى به علم حضورى برگشت مى‎کند و پشتوانه‏ ‏و اعتبارنامه تمام ادراکات حصولى و مرکز آنها علوم حضورى مى‎باشد،‏ ‏چه بسا قلب هم به این لحاظ مرکز ادراکات محسوب گردیده است.‏ ‏و حداقل این احتمال که مقدمات استوارى هم در حکمت متعالیه دارد‏ ‏نسبت به آیات مورد اشاره قابل تدبر و توجه است، نه اینکه یکسره بر‏ ‏مرکزیت قلب براى ادراکات خط بطلان کشیده و آن را علمى ناقص و‏ ‏مربوط به زمان عصر نزول بدانیم26
۱۳-۱- راندن ابرها به وسیله‌ی ملائکه
والصافات صفاً.فالزجرت زجراً:
سوگند به فرشتگان راننده و به راه برنده‌ی ابرها (صافات، ۱ و ۲).
درپاره‌ای از روایات آمده است که «رعد» فرشته‌ای است که ابرها را می‌راند:
«احمدبن حنبل و ترمذی روایتی از ابن عباس نقل کرده‌اند که نسائی نیز آن را صحیح دانسته است. ابن عباس می‌گوید: یهود نزد پیامبر(ص) آمدند و گفتند به ما بگو رعد چیست؟ فرمود یکی از فرشتگان الهی و مأمور ابرهاست. تازیانه‌ای از آتش در دست دارد که با آن ابرها را به جایی می‌راند که خداوند امر کند. پرسیدند: پس این صدایی که می‌شنویم چیست؟ فرمود: صدای همان فرشته است.
ابن مردویه از عمربن نجاد اشعری روایت کرده‌است که پیامبر(ص) فرمود: رعد فرشته‌ای است که ابرها را می‌راند و برق چشم فرشته‌ای است که روفیل نام دارد. همو از جابربن عبدالله روایت کرده‌است که پیامبر(ص) فرمود: فرشته‌ای بر ابر گماشته‌اند که اطراف آن را جمع می‌کند و بلندی‌هایش را استوار می‌سازد. تازیانه‌ای در دست دارد که چون بلند کند برق می‌زند، چون ابرها را باز راند، رعد به گوش می‌رسد و چون بر آنها زند، صاعقه می‌گردد27
طباطبایی که می‌داند این سخنان با علم تجربی تعارض دارند، آیه را به گونه‌ای تفسیر کرده که با علم تعارض نداشته باشد. وی می‌نویسد:
«و ما احتمال می‏دهیم که مراد از هر سه طایفه ( صافات و زاجرات و تالیات ) سه طایفه از ملائکه باشند که مامور نازل کردن وحی بودند و راه این کار را از مداخله شیطان‌ها ایمن می‏کردند و آن را به پیغمبران و یا خصوص پیامبر اسلام محمد می‌رساندند...
بنا بر احتمال مزبور، معنای آیات مورد بحث این می‏شود که: سوگند می‌خورم به فرشتگانی که در سر راه وحی صف بسته‏اند، و سپس به فرشتگانی که شیطان‌ها را از اینکه در کار وحی مداخله کنند زجر می‏دهند و سپس به فرشتگانی که وحی را بر پیغمبر می‏خوانند... مؤید این احتمال این است که: آیات مربوط به راندن شیاطین به وسیله شهاب‌ها، بعد از آیات مورد بحث قرار گرفته28
۱۴-۱- علم انحصاری خداوند به زمان بارش باران و دختر و پسر بودن فرزند در رحم
ان الله عنده علم الساعه و ینزل الغیث و یعلم ما فی الارحام و ما تدری نفس ما ذا تکسب غداً و ماتدری نفس بای ارض تموت ان الله علیم خبیر:
بی‌گمان آگاهی از قیامت خاص خداوند است، و باران را نیز او نازل می‌کند، و می‌داند که در رحم‌ها چیست، و هیچ‌کس نمی‌داند که فردا چه به دست می‌آورد، و هیچ‌کس نمی‌داند در کدامین سرزمین می‌میرد، بی‌گمان خداوند دانای آگاه است (لقمان، ۳۴).
طبری در جامع البیان، طوسی در التبیان فی تفسیر القران، فخر رازی در مفاتیح الغیب و طبرسی در مجمع البیان، آیه شریفه را همین‌گونه معنا کرده‌اند. ولی دانش هواشناسی و علم پزشکی کنونی امکان تشخیص زمان بارش باران و جنسیت نوزاد در رحم مادر را دارا هستند.
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه نوشته است:
«در این آیه سه مورد از مواردی که علم خدا متعلق به بدانها است برشمرده، یکی علم به قیام قیامت، که از مسائلی است که خداوند علم بدان را به خود اختصاص داده، و احدی جز او از تاریخ وقوع آن خبر ندارد، همچنان‌که جمله (بدرستی خدا نزد او است علم به قیامت)، نیز این انحصار را می‌رساند. دوم مسأله فرستادن باران، و سوم علم بدانچه در رحم زنان است، از پسر و دختر، که خداوند این دو را نیز به خود اختصاص داده مگر آن که خودش تعلیم کسی کند29
UnforGiiveN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #170 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
UnforGiiveN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

> با توجه با تعارض مشهود این مدعا با تجربه‌ی بشری، چاره‌ای جز تأویل آیه به سود علم وجود ندارد.
۱۵-۱- عدم وجود جن و شیطان
قرآن‌شناس معاصر، جناب آقای بهاءالدین خرمشاهی نوشته‌اند:
«اگر در قرآن کریم هیئت بطلمیوسی یا طب جالینوسی منعکس باشد، نباید انکار کرد و اگر پیشرفت علم، هیئت بطلمیوسی یا طب جالینوسی را ابطال کند نباید نتیجه گرفت که احکامی از قرآن را ابطال کرده‌است، زیرا قرآن فرهنگ زمانه را بازیافته است، نه لزوماً و در همه‌ی موارد، حقایق ازلی و ابدی را30
در قرآن آیات زیادی درباره‌ی جن وجود دارد. از سوی دیگر، شیطان یکی از جنیان است (کهف، ۵۰)، که مطابق آیات قرآن نقش بسیار گسترده‌ای در عالم هستی و انحراف آدمیان دارد. آقای بهاءالدین خرمشاهی، به شدت با تفاسیر علمی قرآن مخالفند. اگر تحدی قران جدی گرفته شود، باید در تمامی موارد سمت قرآن را گرفت، برای اینکه قرآن در تمامی زمینه‌ها از یافته‌های انسانی برتر است.
کسانی که قرآن را کلام خدای قادر و عالم و خیر مطلق تلقی می‌کنند، نباید آیات آن را فدای یافته‌های بشر خطا کار کنند. اما جناب خرمشاهی می‌فرمایند که وجود جن با علم جدید سازگار نیست. سپس از این مقدمه نتیجه گرفته‌اند، که جن و شیطان وجود ندارد.
ایشان می‌فرمایند:
«در قرآن کریم هم سخن از وجود جن می‌رود و سوره‌ای به نام جن و در شرح ایمان آوردن بعضی از آنها و در استماع مجذوبانه‌ی آنان از آیات قرآن هست (سوره جن= سوره هفتاد و دوم)، حال آنکه بعید است علم یا عالم امروز قائل به وجود جن باشد31
«چون جن و پری در ادبیات قوم عرب از رواج کاملی برخوردار بوده، که قرآن کریم سوره‌ای به نام جن آورده و در شرح حال ایمان آوردن بعضی از آن‌ها و استماع مجذوبانه آنان، آیاتی را نازل کرده32
درست است که اعراب به وجود جن و پری و شیطان قائل بودند، قرآن در برابر این باور کاذب مردم، چند راه در پیش داشت:
اول: تصحیح خطای مردم: پیامبر می‌توانست به مردم بگوید موجودی به نام جن و شیطان وجود ندارد.
دوم: سکوت در مقابل باور کاذب مردم.
سوم: همراهی با باور کاذب مردم. یعنی در همان حدودی که مردم باور داشتند با آنان همراهی شود.
چهارم: دروغ گفتن به مردم؛ قرآن گفته است گروهی از جن‌ها به قرآن گوش کرده، مجذوب آن شده و به آن ایمان آورده‌اند. چه ضرورتی ایجاب می‌کرد که قرآن درباره‌ی موجوداتی که وجود ندارند، چنین دروغ بزرگی به مردم بگوید؟
اما مسأله به همین یک دروغ ختم نمی‌شود. قرآن می‌گوید خداوند به شیطان آن‌قدر قدرت داده است که تا ابد بتواند مردم را گمراه کند. و از این بالاتر، قرآن در داستان خلقت آدمیان در ده‌ها آیه، بین خداوند و شیطان گفت‌وگوهای طولانی برگزار می‌کند.
اگر علم تجربی گفته است (که نگفته و نمی‌تواند بگوید، چرا که علم تجربی درباره‌ی وجود و عدم وجود موجودات غیر مادی ساکت است) جن و شیطان وجود ندارد، خوب گفته باشد، مومنی که مطابق آیات تحدی و دیگر آیات، قرآن را باید برتر از یافته‌های انسانی به شمار آورد، چرا آیات قرآن را فدای یافته‌های انسانی کند و علم آدم ساخته را برتر از قرآن به شمار آورد.
آیا معنای این رویکرد، قبول شکست تحدی نیست؟
سیطره‌ی علم تجربی، مومنان را به سوی انکار وجود موجودات غیرمادی سوق داده است. اگر علم قادر به انکار وجود موجودات غیرمادی باشد، خب چنان علمی، وجود روح و خود خدا را هم انکار خواهد کرد. اگر موجودات غیرمادی وجود داشته باشند، علم قادر به اثبات وجود آنها نخواهد بود. اگر هم موجودات غیرمادی وجود نداشته باشند، علم قادر به انکار وجود آنها نخواهد بود.
وجود و عدم موجودات غیرمادی، موضوع بحث ما نیست. بحث بر سر آن است که قائلان به کلام الله بودن قرآن، برتری بسیاری از یافته‌های بشری نسبت به قرآن را پذیرفته‌اند. به این ترتیب، آنان آیات قرآن را به سود یافته‌های انسانی تأویل می‌کنند و بسیاری از آیات را به دلیل تعارض با یافته‌های انسانی، منسوخ اعلام می‌کنند. این رویکرد، معنایی جز قبول شکست تحدی قرآن ندارد.
نتیجه
نزاع علم و دین در جهان اسلام به سود علم تجربی تمام شد. فرآورده‌های وحیانی، به تعبیر دقیق‌تر، مدعیات جهان‌شناسانه‌ی «خدای متشخص انسان‌وار سلطانی اعتبارساز»، در پای برساخته‌های جهان شناسانه‌ی آدمیان جایزالخطاء قربانی شد.
مفسران و متکلمان مسلمان، در مقام نظر و عمل، اعتراف کردند که علوم تجربی مدرن، در حوزه‌ی جهان‌شناسی و رفع مشکلات عملی، برتر از قرآن‌اند. پذیرش برتری علم، از علوم تجربی طبیعی آغاز شد و با پذیرش برتری علوم تجربی انسانی (جامعه‌شناسی، اقتصاد، روان شناسی و ...) ادامه یافت.
در تعالیم و احکام غیرعبادی قرآن، هیچ حکمی ‌شدت و جایگاه دستور منع ربا را ندارد. «خدای متشخص انسان‌وار سلطانی اعتبارساز»، ربا دهنده و گیرنده را در حال محاربه‌ی با خود و پیامبر خوانده است33.

اقتصاد مدرن (اقتصاد بازار و سرمایه داری)، اقتصاد ربوی است. مسلمان‌ها، در عمل، از «حکم الله» عدول کردند و فقها نه تنها از جنگ با خدا و پیامبر سخن نگفتند، بلکه با برساختن انواع و اقسام حیله‌های شرعی، عدول از حکم خدا و جنگ با خدا و پیامبر را مجاز شمردند.
آنان که قرآن را «کلام الله» به شمار می‌آورند، باید بگویند که چرا مسلمان‌ها را به جنگ خدا و پیامبر گرامی اسلام فرستاده‌اند؟
چرا برساخته‌های اقتصادی آدمیان جایزالخطاء (مجاز بودن ربا، کارکرد بسیار بالای نظام بازار مبتنی بر ربا) را برتر از علم خدای عالم مطلق معرفی می‌کنند؟
چه امری آنان را مجاز می‌دارد تا با تبدیل جمهوری اسلامی به رباخوارترین نظام دنیا34، همه را به جنگ خدا و پیامبر بفرستند و تحدی قرآن را شکست خورده معرفی کنند؟
پاورقی‌ها:
۱- طنطاوی جوهری، تفسیر الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم، المشتمل علی عجائب بدایع المکونات و غرائب الایات الباهرات. الطبعه الثانیه (القاهره، مصطفی البابی الحلبی، ۱۳۵۰ ق)؛ ج ۱، ص ۳.
۲- محمد حسین الذهبی، التفسیر و المفسرون. الطبعه الثانیه. القاهره، دارالکتب الحدیثه، ۱۳۹۸ ق، ج ۲.
۳- پیشین، جلد ۲، صص ۵۸۵- ۵۸۴.
و تفسیر المنار، ج ۳، ص ۹۶.
۴- سید محمود طالقانی، پرتوی از قرآن، جلد ۲، ص ۲۵۲.
۵- جوادی آملی می‌نویسد:
«از آیه استفاده می‌شود که جن می‌تواند بعضی را مجنون کند و شیطان در جنون بعضی از دیوانگان اثر دارد... علل طبیعی جنون سبب نمی‌شود اثر شیطان در جنون انکار کرد و تشبیه رباخوار و مجنون و جن زده را برای مماشات و مداوا با فرهنگ خرافی مردم، مانند اعتقاد به جن زدگی، دانست، زیرا جن زدگی خرافات نیست و خداوند بالاتر از آن است که در کلامش، به هر شکلی، به مطلب خرافی استناد کند، هر چند در قالب تشبیه باشد، بلکه خداوند در نقل سخنان خرافی هم قطعاً بطلان آن را بیان می‌کند.»
(تسنیم، تفسیر قرآن کریم، جلد ۱۲، ص ۵۲۷).
۶- طباطبایی، المیزان، جلد ۱، صص ۵۹۸- ۵۹۷.
۷- طباطبایی، المیزان، جلد اول، صص ۶۰۱- ۶۰۰.
۸- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۸، ۵۷۳.
۹- طباطبایی، المیزان، جلد ۲، ص ۲۸۹.
۱۰- طباطبایی، المیزان، جلد ۶، ص ۱۸۱.
۱۱- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۷، صص ۱۸۷- ۱۸۶.
۱۲- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۷، ص ۱۸۷.
۱۳- طباطبایی، المیزان، جلد ۲۰، ص ۵۰.
۱۴- طباطبایی، المیزان، جلد ۲۰، صص ۴۹- ۴۸.
۱۵- مرتضی مطهری، مجموعه آثار، جلد ۱، انتشارات صدرا، ص ۵۱۵.
۱۶- آیت‌الله حسن زاده آملی، دروس هیئت، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۱، ج ۱، ص ۲۵۳.
۱۷- علامه شعرانى، تعلیقه بر تفسیر منهج‏ ‏الصادقین، جلد ۹، صفحه ۳۵۲.
۱۸- پاسخ دوم آیت‌الله منتظری به نظرات دکتر سروش، رجوع شود به سایت آیت‌الله منتظری.
۱۹- ابوالفتوح رازی، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، به کوشش و تصحیح دکتر محمد جعفر یاحقی و دکتر محمد مهدی ناصح، بنیاد پژوهشهای اسلامی.
۲۰- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۷، ص ۵۵۴.
۲۱- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۴، ص ۵۷۰.
۲۲- رجوع شود به مقاله‌ي: «قلب و صلب قرآن».
۲۳- پاسخ دوم آیت‌الله منتظری به نظرات دکتر سروش، رجوع شود به سایت آیت‌الله منتظری.
۲۴- علامه شعرانى، ذیل آیه مزبور در تعلیقه خود‏ ‏بر تفسیر منهج الصادقین، ج ۱۰، صفحه ۲۱۱ و تفسیر روح الجنان، ج ۱۲، ص‏ ۵۵.
۲۵- رجوع شود به مقاله‌های «قلب و صلب قرآن» و دیگر مقاله‌های قرآن محمدی.
۲۶- پاسخ دوم آیت‌الله منتظری به نظرات دکتر سروش، رجوع شود به سایت آیت‌الله منتظری.
۲۷- سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج ۴، ص ۲۶۴.
۲۸- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۷، صص ۱۸۱- ۱۸۰.
۲۹- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۶، ص ۳۵۶.
۳۰- بهاءالدین خرمشاهی، قرآن و بازتاب فرهنگ زمانه، مجله بینات، شماره ۵، ص ۹۵.
۳۱- پیشین، ص ۹۵.
۳۲- پیشین، ص ۹۵.
۳۳- طباطبایی در تفسیر آیه‌ی ۲۷۹ سوره بقره نوشته است:
«خدای سبحان در این آیات در امر ربا خواری شدتی به کار برده که در باره هیچ یک از فروع دین این شدت را به کار نبرده است مگر یک مورد که سخت‏گیری در آن نظیر سخت‏گیری در امر ربا است، و آن این است که: مسلمانان، دشمنان دین را بر خود حاکم سازند، و اما بقیه گناهان کبیره هر چند قرآن کریم مخالفت خود را با آنها اعلام نموده و در امر آنها سخت‏گیري هم کرده، و لیکن لحن کلام خدا ملایم ‏تر از مساله ربا و حکومت دادن دشمنان خدا بر جامعه اسلامی است و حتی لحن قرآن در مورد زنا و شرب خمر و قمار و ظلم و گناهانی بزرگتر از این، چون کشتن افراد بی‏گناه، ملایمتر از این دو گناه است...
ربا و حکومت بی‌دینان که آثار سوئش بنیان دین را منهدم می‏سازد... معنای آیه چنین است:
اگر دست از رباخواری بر نمی‌دارید پس یقین بدانید که اعلان جنگ داده‏اید، و اگر کلمه حرب را نکره یعنی بدون الف و لام آورد برای این است که عظمت آن جنگ را و یا نوع آن را برساند، یا بفهماند که این جنگ با خدا و رسول، جنگی عظیم است و یا بفهماند رباخواری نوعی جنگیدن با خدا است.
و اگر این جنگ را هم جنگ با خدا و هم جنگ با رسول نامیده، برای این است که رباخواری مخالفت با خدا است که حرمت آنرا تشریع فرموده و مخالفت با رسول خدا است که حکم خدا را تبلیغ نموده و اگر مربوط به خدای تعالی به تنهايی بود، باید امری تکوینی می‏بود و مستند به رسول به تنهايی هم نمی‏تواند باشد برای اینکه رسول در هیچ امری مستقل نیست...
این بود معنای جنگیدن رباخوار با خدا و رسول، اما جنگیدن خدا و رسول با رباخوار، معنایش این است که رسول به امر خدا، رباخوار یا هرکس از مسلمانان که حکمی از احکام را نمی‏پذیرد او را مجبور به تسلیم کند اگر تسلیم شد که هیچ و گرنه مسلمانان را مامور کند تا با او جنگ کنند تا تسلیم حکم خدا شود.»
(طباطبایی، المیزان، جلد ۲، صص ۶۲۸ و ۶۴۸)
۳۴- آیت‌الله مصباح یزدی در نماز جمعه ۱۳ /۴ /۸۳ تهران، نظام جمهوری اسلامی ایران را رباخوارترین نظام عالم معرفی کرد (یاس نو، ۱۵/ ۴/۸۳ ).
سپس در توضیح نظر خود افزود:
«کشور ما در شرایط فعلی رباخوارتر از کشورهای دیگر است و رباخواری در ایران است و متأسفانه این مسأله از انقلاب نیز در توده‌های مردم شیوع پیدا کرد و به دستگاه‌های اجرایی نیز نفوذ یافت... هنگامی که بانک اعلام می‌کند ۱۸ درصد سود به سپرده‌ی مردم می‌دهد، جز ربا چه نامی می‌توان روی این سود گذاشت؟ نام این سود در عرف شرع و تجارت چیست؟ نظام بانکی پول قرض می‌گیرد و سود را به مردم می‌دهد، این ربا چیست... ربا که شاخ ندارد، این آفتی است که نظام اقتصادی را به شدت تهدید می‌کند... رباخواری جنگ با خداست... طبق صریح قرآن، رباخواری اعلان جنگ با خداست و طبق قوانین اسلامی بانک‌ها باید طبق دستور اسلامی کار کنند.
آیا گرفتن وام از صندوق‌های بین المللی عقود اسلامی می‌شناسد؟ اگر ربا دادن به مسلمان حرام است، ربا دادن به کافر جزای شدیدتری دارد. وای از زمانی که به کفار ربا بپردازیم. کدام فقیهی چنین چیزی را تجویز می‌کند؟ ... چطور کسانی که از جنگ با آمریکا هراس دارند، از جنگ با خدا نمی‌ترسندإ (یاس نو، ۲۸/ ۴ / ۸۲).
نکته‌ی جالب توجه این است که برخی از افراد که قرآن را کلام الله می‌دانند، در جهان غرب از بانک‌های کفار وام گرفته و با آن خانه می‌خرند و به کفار ربا می‌پردازند. اینان، نه تنها حکم «خدای متشخص انسان‌وار سلطانی اعتبارساز» را زیر پا می‌گذارند، بلکه به جنگ او می‌روند.
می‌فرمایند آیات قرآن کلام الله است. می‌گويیم پس چرا به فرمان خدای عالم مطلق و قادر مطلق توجه نمی‌کنید که فرموده ربا جنگ با من است؟
می‌فرمایند این احکام چون با مدرنیته تعارض دارند، منسوخ‌اند و باید در موزه بایگانی شوند.

ويرايش توسط UnforGiiveN : 01-17-2009 در ساعت 06:44 PM
UnforGiiveN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #171 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
mohammad-mohsen's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

واقعا دلم نمی خواهد به صورت غیابی وارد مباحث این آدم شوم . کپی برداری ایشان از دیگران و نقل قول او از این و آن بدون اینکه مطلبی داشته باشد در هیچ محققی به اندازه ایشان گسترده نیست او کپ مسجل است اصلا به نظر می رسد خالق تمام دستگاههای کپی و زیراکس ایشان باشد
ا قسمتی از سخنان او را بررسی می کنم . تا نگویند حرفای گنجی جواب ندارد .
نوشته اصلي بوسيله unforgiiven نمايش نوشته ها
> با توجه با تعارض مشهود این مدعا با تجربه‌ی بشری، چاره‌ای جز تأویل آیه به سود علم وجود ندارد.
۱۵-۱- عدم وجود جن و شیطان
قرآن‌شناس معاصر، جناب آقای بهاءالدین خرمشاهی نوشته‌اند:
«اگر در قرآن کریم هیئت بطلمیوسی یا طب جالینوسی منعکس باشد، نباید انکار کرد و اگر پیشرفت علم، هیئت بطلمیوسی یا طب جالینوسی را ابطال کند نباید نتیجه گرفت که احکامی از قرآن را ابطال کرده‌است، زیرا قرآن فرهنگ زمانه را بازیافته است، نه لزوماً و در همه‌ی موارد، حقایق ازلی و ابدی را30
در قرآن آیات زیادی درباره‌ی جن وجود دارد. از سوی دیگر، شیطان یکی از جنیان است (کهف، ۵۰)، که مطابق آیات قرآن نقش بسیار گسترده‌ای در عالم هستی و انحراف آدمیان دارد. آقای بهاءالدین خرمشاهی، به شدت با تفاسیر علمی قرآن مخالفند. اگر تحدی قران جدی گرفته شود، باید در تمامی موارد سمت قرآن را گرفت، برای اینکه قرآن در تمامی زمینه‌ها از یافته‌های انسانی برتر است.
کسانی که قرآن را کلام خدای قادر و عالم و خیر مطلق تلقی می‌کنند، نباید آیات آن را فدای یافته‌های بشر خطا کار کنند. اما جناب خرمشاهی می‌فرمایند که وجود جن با علم جدید سازگار نیست. سپس از این مقدمه نتیجه گرفته‌اند، که جن و شیطان وجود ندارد.
ایشان می‌فرمایند:
«در قرآن کریم هم سخن از وجود جن می‌رود و سوره‌ای به نام جن و در شرح ایمان آوردن بعضی از آنها و در استماع مجذوبانه‌ی آنان از آیات قرآن هست (سوره جن= سوره هفتاد و دوم)، حال آنکه بعید است علم یا عالم امروز قائل به وجود جن باشد31
«چون جن و پری در ادبیات قوم عرب از رواج کاملی برخوردار بوده، که قرآن کریم سوره‌ای به نام جن آورده و در شرح حال ایمان آوردن بعضی از آن‌ها و استماع مجذوبانه آنان، آیاتی را نازل کرده32
درست است که اعراب به وجود جن و پری و شیطان قائل بودند، قرآن در برابر این باور کاذب مردم، چند راه در پیش داشت:
اول: تصحیح خطای مردم: پیامبر می‌توانست به مردم بگوید موجودی به نام جن و شیطان وجود ندارد.
دوم: سکوت در مقابل باور کاذب مردم.
سوم: همراهی با باور کاذب مردم. یعنی در همان حدودی که مردم باور داشتند با آنان همراهی شود.
چهارم: دروغ گفتن به مردم؛ قرآن گفته است گروهی از جن‌ها به قرآن گوش کرده، مجذوب آن شده و به آن ایمان آورده‌اند. چه ضرورتی ایجاب می‌کرد که قرآن درباره‌ی موجوداتی که وجود ندارند، چنین دروغ بزرگی به مردم بگوید؟
اما مسأله به همین یک دروغ ختم نمی‌شود. قرآن می‌گوید خداوند به شیطان آن‌قدر قدرت داده است که تا ابد بتواند مردم را گمراه کند. و از این بالاتر، قرآن در داستان خلقت آدمیان در ده‌ها آیه، بین خداوند و شیطان گفت‌وگوهای طولانی برگزار می‌کند.
اگر علم تجربی گفته است (که نگفته و نمی‌تواند بگوید، چرا که علم تجربی درباره‌ی وجود و عدم وجود موجودات غیر مادی ساکت است) جن و شیطان وجود ندارد، خوب گفته باشد، مومنی که مطابق آیات تحدی و دیگر آیات، قرآن را باید برتر از یافته‌های انسانی به شمار آورد، چرا آیات قرآن را فدای یافته‌های انسانی کند و علم آدم ساخته را برتر از قرآن به شمار آورد.
آیا معنای این رویکرد، قبول شکست تحدی نیست؟
سیطره‌ی علم تجربی، مومنان را به سوی انکار وجود موجودات غیرمادی سوق داده است. اگر علم قادر به انکار وجود موجودات غیرمادی باشد، خب چنان علمی، وجود روح و خود خدا را هم انکار خواهد کرد. اگر موجودات غیرمادی وجود داشته باشند، علم قادر به اثبات وجود آنها نخواهد بود. اگر هم موجودات غیرمادی وجود نداشته باشند، علم قادر به انکار وجود آنها نخواهد بود.
وجود و عدم موجودات غیرمادی، موضوع بحث ما نیست. بحث بر سر آن است که قائلان به کلام الله بودن قرآن، برتری بسیاری از یافته‌های بشری نسبت به قرآن را پذیرفته‌اند. به این ترتیب، آنان آیات قرآن را به سود یافته‌های انسانی تأویل می‌کنند و بسیاری از آیات را به دلیل تعارض با یافته‌های انسانی، منسوخ اعلام می‌کنند. این رویکرد، معنایی جز قبول شکست تحدی قرآن ندارد.
نتیجه
نزاع علم و دین در جهان اسلام به سود علم تجربی تمام شد. فرآورده‌های وحیانی، به تعبیر دقیق‌تر، مدعیات جهان‌شناسانه‌ی «خدای متشخص انسان‌وار سلطانی اعتبارساز»، در پای برساخته‌های جهان شناسانه‌ی آدمیان جایزالخطاء قربانی شد.
مفسران و متکلمان مسلمان، در مقام نظر و عمل، اعتراف کردند که علوم تجربی مدرن، در حوزه‌ی جهان‌شناسی و رفع مشکلات عملی، برتر از قرآن‌اند. پذیرش برتری علم، از علوم تجربی طبیعی آغاز شد و با پذیرش برتری علوم تجربی انسانی (جامعه‌شناسی، اقتصاد، روان شناسی و ...) ادامه یافت.
در تعالیم و احکام غیرعبادی قرآن، هیچ حکمی ‌شدت و جایگاه دستور منع ربا را ندارد. «خدای متشخص انسان‌وار سلطانی اعتبارساز»، ربا دهنده و گیرنده را در حال محاربه‌ی با خود و پیامبر خوانده است33.
اقتصاد مدرن (اقتصاد بازار و سرمایه داری)، اقتصاد ربوی است. مسلمان‌ها، در عمل، از «حکم الله» عدول کردند و فقها نه تنها از جنگ با خدا و پیامبر سخن نگفتند، بلکه با برساختن انواع و اقسام حیله‌های شرعی، عدول از حکم خدا و جنگ با خدا و پیامبر را مجاز شمردند.
آنان که قرآن را «کلام الله» به شمار می‌آورند، باید بگویند که چرا مسلمان‌ها را به جنگ خدا و پیامبر گرامی اسلام فرستاده‌اند؟
چرا برساخته‌های اقتصادی آدمیان جایزالخطاء (مجاز بودن ربا، کارکرد بسیار بالای نظام بازار مبتنی بر ربا) را برتر از علم خدای عالم مطلق معرفی می‌کنند؟
چه امری آنان را مجاز می‌دارد تا با تبدیل جمهوری اسلامی به رباخوارترین نظام دنیا34، همه را به جنگ خدا و پیامبر بفرستند و تحدی قرآن را شکست خورده معرفی کنند؟
پاورقی‌ها:
۱- طنطاوی جوهری، تفسیر الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم، المشتمل علی عجائب بدایع المکونات و غرائب الایات الباهرات. الطبعه الثانیه (القاهره، مصطفی البابی الحلبی، ۱۳۵۰ ق)؛ ج ۱، ص ۳.
۲- محمد حسین الذهبی، التفسیر و المفسرون. الطبعه الثانیه. القاهره، دارالکتب الحدیثه، ۱۳۹۸ ق، ج ۲.
۳- پیشین، جلد ۲، صص ۵۸۵- ۵۸۴.
و تفسیر المنار، ج ۳، ص ۹۶.
۴- سید محمود طالقانی، پرتوی از قرآن، جلد ۲، ص ۲۵۲.
۵- جوادی آملی می‌نویسد:
«از آیه استفاده می‌شود که جن می‌تواند بعضی را مجنون کند و شیطان در جنون بعضی از دیوانگان اثر دارد... علل طبیعی جنون سبب نمی‌شود اثر شیطان در جنون انکار کرد و تشبیه رباخوار و مجنون و جن زده را برای مماشات و مداوا با فرهنگ خرافی مردم، مانند اعتقاد به جن زدگی، دانست، زیرا جن زدگی خرافات نیست و خداوند بالاتر از آن است که در کلامش، به هر شکلی، به مطلب خرافی استناد کند، هر چند در قالب تشبیه باشد، بلکه خداوند در نقل سخنان خرافی هم قطعاً بطلان آن را بیان می‌کند.»
(تسنیم، تفسیر قرآن کریم، جلد ۱۲، ص ۵۲۷).
۶- طباطبایی، المیزان، جلد ۱، صص ۵۹۸- ۵۹۷.
۷- طباطبایی، المیزان، جلد اول، صص ۶۰۱- ۶۰۰.
۸- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۸، ۵۷۳.
۹- طباطبایی، المیزان، جلد ۲، ص ۲۸۹.
۱۰- طباطبایی، المیزان، جلد ۶، ص ۱۸۱.
۱۱- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۷، صص ۱۸۷- ۱۸۶.
۱۲- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۷، ص ۱۸۷.
۱۳- طباطبایی، المیزان، جلد ۲۰، ص ۵۰.
۱۴- طباطبایی، المیزان، جلد ۲۰، صص ۴۹- ۴۸.
۱۵- مرتضی مطهری، مجموعه آثار، جلد ۱، انتشارات صدرا، ص ۵۱۵.
۱۶- آیت‌الله حسن زاده آملی، دروس هیئت، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۱، ج ۱، ص ۲۵۳.
۱۷- علامه شعرانى، تعلیقه بر تفسیر منهج‏ ‏الصادقین، جلد ۹، صفحه ۳۵۲.
۱۸- پاسخ دوم آیت‌الله منتظری به نظرات دکتر سروش، رجوع شود به سایت آیت‌الله منتظری.
۱۹- ابوالفتوح رازی، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، به کوشش و تصحیح دکتر محمد جعفر یاحقی و دکتر محمد مهدی ناصح، بنیاد پژوهشهای اسلامی.
۲۰- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۷، ص ۵۵۴.
۲۱- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۴، ص ۵۷۰.
۲۲- رجوع شود به مقاله‌ي: «قلب و صلب قرآن».
۲۳- پاسخ دوم آیت‌الله منتظری به نظرات دکتر سروش، رجوع شود به سایت آیت‌الله منتظری.
۲۴- علامه شعرانى، ذیل آیه مزبور در تعلیقه خود‏ ‏بر تفسیر منهج الصادقین، ج ۱۰، صفحه ۲۱۱ و تفسیر روح الجنان، ج ۱۲، ص‏ ۵۵.
۲۵- رجوع شود به مقاله‌های «قلب و صلب قرآن» و دیگر مقاله‌های قرآن محمدی.
۲۶- پاسخ دوم آیت‌الله منتظری به نظرات دکتر سروش، رجوع شود به سایت آیت‌الله منتظری.
۲۷- سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج ۴، ص ۲۶۴.
۲۸- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۷، صص ۱۸۱- ۱۸۰.
۲۹- طباطبایی، المیزان، جلد ۱۶، ص ۳۵۶.
۳۰- بهاءالدین خرمشاهی، قرآن و بازتاب فرهنگ زمانه، مجله بینات، شماره ۵، ص ۹۵.
۳۱- پیشین، ص ۹۵.
۳۲- پیشین، ص ۹۵.
۳۳- طباطبایی در تفسیر آیه‌ی ۲۷۹ سوره بقره نوشته است:
«خدای سبحان در این آیات در امر ربا خواری شدتی به کار برده که در باره هیچ یک از فروع دین این شدت را به کار نبرده است مگر یک مورد که سخت‏گیری در آن نظیر سخت‏گیری در امر ربا است، و آن این است که: مسلمانان، دشمنان دین را بر خود حاکم سازند، و اما بقیه گناهان کبیره هر چند قرآن کریم مخالفت خود را با آنها اعلام نموده و در امر آنها سخت‏گیري هم کرده، و لیکن لحن کلام خدا ملایم ‏تر از مساله ربا و حکومت دادن دشمنان خدا بر جامعه اسلامی است و حتی لحن قرآن در مورد زنا و شرب خمر و قمار و ظلم و گناهانی بزرگتر از این، چون کشتن افراد بی‏گناه، ملایمتر از این دو گناه است...
ربا و حکومت بی‌دینان که آثار سوئش بنیان دین را منهدم می‏سازد... معنای آیه چنین است:
اگر دست از رباخواری بر نمی‌دارید پس یقین بدانید که اعلان جنگ داده‏اید، و اگر کلمه حرب را نکره یعنی بدون الف و لام آورد برای این است که عظمت آن جنگ را و یا نوع آن را برساند، یا بفهماند که این جنگ با خدا و رسول، جنگی عظیم است و یا بفهماند رباخواری نوعی جنگیدن با خدا است.
و اگر این جنگ را هم جنگ با خدا و هم جنگ با رسول نامیده، برای این است که رباخواری مخالفت با خدا است که حرمت آنرا تشریع فرموده و مخالفت با رسول خدا است که حکم خدا را تبلیغ نموده و اگر مربوط به خدای تعالی به تنهايی بود، باید امری تکوینی می‏بود و مستند به رسول به تنهايی هم نمی‏تواند باشد برای اینکه رسول در هیچ امری مستقل نیست...
این بود معنای جنگیدن رباخوار با خدا و رسول، اما جنگیدن خدا و رسول با رباخوار، معنایش این است که رسول به امر خدا، رباخوار یا هرکس از مسلمانان که حکمی از احکام را نمی‏پذیرد او را مجبور به تسلیم کند اگر تسلیم شد که هیچ و گرنه مسلمانان را مامور کند تا با او جنگ کنند تا تسلیم حکم خدا شود.»
(طباطبایی، المیزان، جلد ۲، صص ۶۲۸ و ۶۴۸)
۳۴- آیت‌الله مصباح یزدی در نماز جمعه ۱۳ /۴ /۸۳ تهران، نظام جمهوری اسلامی ایران را رباخوارترین نظام عالم معرفی کرد (یاس نو، ۱۵/ ۴/۸۳ ).
سپس در توضیح نظر خود افزود:
«کشور ما در شرایط فعلی رباخوارتر از کشورهای دیگر است و رباخواری در ایران است و متأسفانه این مسأله از انقلاب نیز در توده‌های مردم شیوع پیدا کرد و به دستگاه‌های اجرایی نیز نفوذ یافت... هنگامی که بانک اعلام می‌کند ۱۸ درصد سود به سپرده‌ی مردم می‌دهد، جز ربا چه نامی می‌توان روی این سود گذاشت؟ نام این سود در عرف شرع و تجارت چیست؟ نظام بانکی پول قرض می‌گیرد و سود را به مردم می‌دهد، این ربا چیست... ربا که شاخ ندارد، این آفتی است که نظام اقتصادی را به شدت تهدید می‌کند... رباخواری جنگ با خداست... طبق صریح قرآن، رباخواری اعلان جنگ با خداست و طبق قوانین اسلامی بانک‌ها باید طبق دستور اسلامی کار کنند.
آیا گرفتن وام از صندوق‌های بین المللی عقود اسلامی می‌شناسد؟ اگر ربا دادن به مسلمان حرام است، ربا دادن به کافر جزای شدیدتری دارد. وای از زمانی که به کفار ربا بپردازیم. کدام فقیهی چنین چیزی را تجویز می‌کند؟ ... چطور کسانی که از جنگ با آمریکا هراس دارند، از جنگ با خدا نمی‌ترسندإ (یاس نو، ۲۸/ ۴ / ۸۲).
نکته‌ی جالب توجه این است که برخی از افراد که قرآن را کلام الله می‌دانند، در جهان غرب از بانک‌های کفار وام گرفته و با آن خانه می‌خرند و به کفار ربا می‌پردازند. اینان، نه تنها حکم «خدای متشخص انسان‌وار سلطانی اعتبارساز» را زیر پا می‌گذارند، بلکه به جنگ او می‌روند.
می‌فرمایند آیات قرآن کلام الله است. می‌گويیم پس چرا به فرمان خدای عالم مطلق و قادر مطلق توجه نمی‌کنید که فرموده ربا جنگ با من است؟
می‌فرمایند این احکام چون با مدرنیته تعارض دارند، منسوخ‌اند و باید در موزه بایگانی شوند.
برادر
ایا شما متوجه حقوق دیگران هستید و اصلا به دیگران احترام می گذارید فرض کن مدیری مقالات گنجی که هیچ ربطی به گفتگو ندارد را حذف نکرد شما نباید انصاف داشته باشید . و بگوئید مردم اگر بخواهند مقاله او را بخوانند به سایتش مراجعه می کنند . اینجا جای بحث است نه مقالات ایشان .
پاسخ پاره ای سخنان ایشان :
1- سخن چهار تا آدم که اگر داخل مقعدشان زخم شود نمی دانند کدام طرف لوله اش زحم شده تا بتوانند مداوایش کنند چگونه ابطال کننده نظر خداست ؟
آنان از عدم وجود جن اطلاع دارند اما خدا از وجود آن اطلاع ندارد ؟
عجب ادعای گستاخانه و مغرورانه ای . غرور و عداوت از این بالاتر ؟
2- البته ایشان از سر عداوت با اسلام ابتدا سخنانی گفته است و آن را به دیگران نسبت داده است تا اگر اعتراض شد بگویند سخن از دیگران است و سپس خود جمله کوتاه معترضه ای گفته اند تا در صورت اعتراض بگوید من هم مخالفت کردم اما به هیچ وجه موضوع را موشکافی نکرده اند وجواب کافی نداده اند تا افراد کم اطلاعی که مقالات را می خوانند مجذوب فضا سازی روانی ایشان بشوند . سخنانی که ایشان از دیگران نقل کرده اند بیشتر به باد معده می ماند تا سخنی از روی فکر و حقیقتا بی اعتبار است
باید گفت : نه تنها جن و پری و شیطان مطرح در قرآن برای ایشان قابل رد نیست بلکه حتی اگر جن و شیطان مادی هم باشد کسی قادر نیست بگوید تمام موجودات مادی این جهان را می شناسد .
3- ربا در جمهوری اسلامی جه ربطی دارد به اینکه قرآن کتاب آسمانی است یا نیست ؟
4- ایشان در مورد ربا هم اطلاع دقیق و علمی ندارند برای همین است قضاوت فوق را کرده اند
__________________
پاسخ به شبهات :
در قسمت نظر بدهید شبهه را مطرح کنید
http://mohammad409.blogfa.com/

غزه سند رسوائی آمریکا و اسرائیل
mohammad-mohsen آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #172 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
UnforGiiveN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

نوشته اصلي بوسيله mohammad-mohsen نمايش نوشته ها
واقعا دلم نمی خواهد به صورت غیابی وارد مباحث این آدم شوم . کپی برداری ایشان از دیگران و نقل قول او از این و آن بدون اینکه مطلبی داشته باشد در هیچ محققی به اندازه ایشان گسترده نیست او کپ مسجل است اصلا به نظر می رسد خالق تمام دستگاههای کپی و زیراکس ایشان باشد
ا قسمتی از سخنان او را بررسی می کنم . تا نگویند حرفای گنجی جواب ندارد .

برادر
ایا شما متوجه حقوق دیگران هستید و اصلا به دیگران احترام می گذارید فرض کن مدیری مقالات گنجی که هیچ ربطی به گفتگو ندارد را حذف نکرد شما نباید انصاف داشته باشید . و بگوئید مردم اگر بخواهند مقاله او را بخوانند به سایتش مراجعه می کنند . اینجا جای بحث است نه مقالات ایشان .
پاسخ پاره ای سخنان ایشان :
1- سخن چهار تا آدم که اگر داخل مقعدشان زخم شود نمی دانند کدام طرف لوله اش زحم شده تا بتوانند مداوایش کنند چگونه ابطال کننده نظر خداست ؟
آنان از عدم وجود جن اطلاع دارند اما خدا از وجود آن اطلاع ندارد ؟
عجب ادعای گستاخانه و مغرورانه ای . غرور و عداوت از این بالاتر ؟
2- البته ایشان از سر عداوت با اسلام ابتدا سخنانی گفته است و آن را به دیگران نسبت داده است تا اگر اعتراض شد بگویند سخن از دیگران است و سپس خود جمله کوتاه معترضه ای گفته اند تا در صورت اعتراض بگوید من هم مخالفت کردم اما به هیچ وجه موضوع را موشکافی نکرده اند وجواب کافی نداده اند تا افراد کم اطلاعی که مقالات را می خوانند مجذوب فضا سازی روانی ایشان بشوند . سخنانی که ایشان از دیگران نقل کرده اند بیشتر به باد معده می ماند تا سخنی از روی فکر و حقیقتا بی اعتبار است
باید گفت : نه تنها جن و پری و شیطان مطرح در قرآن برای ایشان قابل رد نیست بلکه حتی اگر جن و شیطان مادی هم باشد کسی قادر نیست بگوید تمام موجودات مادی این جهان را می شناسد .
3- ربا در جمهوری اسلامی جه ربطی دارد به اینکه قرآن کتاب آسمانی است یا نیست ؟
4- ایشان در مورد ربا هم اطلاع دقیق و علمی ندارند برای همین است قضاوت فوق را کرده اند
اگر برای شما اینقدر نتایج زجر آور در پی دارد خوانش این متنها خوب نخوانید!
15 مورد ذکر شده! که برای برخی از اونها توجیحات اومده و برخی نیر هنوز بی جواب ماننده اند!

یک بار متن خود رو دوباره خوانی کنید!
الفاظ بسیار زشت و زننده که نشان از عجز شما در ادامه حرفهایتان است!
اگر واقعا این اندازه دردناک است خوب بگید! من هم آدرس مقالات را در امضایم می گذارم به همراه دلیل ان
نیازی به بکار بردن این حرفها نیست!
آنهم از سوی مدیری که دم از اخلاق و اخلاقیات و دیانت و این حرفها می زند!
UnforGiiveN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #173 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
mohammad-mohsen's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

نوشته اصلي بوسيله unforgiiven نمايش نوشته ها
> ۸-۱- ساکن بودن زمین
آیه‌ی ۲۵۸ سوره بقره زمین را ساکن معرفی می‌کند. یعنی ابراهیم می‌گوید خورشید هر روز از شرق زمین بر می‌آید و در غرب غروب می‌کند.
قال ابراهم فان الله یاتی بالشمس من المشرق فات بها من المغرب:
ابراهیم گفت خداوند خورشید را از مشرق بر می‌آورد، تو از مغربش برآور.
۹-۱- غروب خورشید در چشمه‌ای گل‌آلود
در قران آمده است که خورشید در چشمه‌ای گل‌آلود غروب می‌کند:
حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئه:
تا آنکه به سرزمین مغرب [خورشید] رسید و چنین یافت که در چشمه‌ای گل‌آلود غروب می‌کند (کهف، ۸۶).
۱۰-۱- نگاه‌داری آسمان تا بر زمین نیفتد
در قرآن آمده است که خداوند آسمان را نگه می‌دارد تا بر روی زمین نیفتد:
و یمسک السماء ان تقع علی الارض:
او آسمان را نگاه می‌دارد تا بر زمین نیفتد (حج، ۶۵).
طباطبایی در ذیل آیه نوشته است:
«خدا نمی‌گذارد که آن موجودات فرو ریزند و به زمین بیفتند، مگر به اذن خودش که با اذن او احیاناً سنگ‌های آسمانی و صاعقه و امثال آن به زمین می‌افتد21
ان الله یمسک السماوات و الارض ان تزولاولئن زالتا ان امسکهما من احد من بعده:
بی‌گمان خداوند آسمان‌ها و زمین را از زوال نگه می‌دارد، و اگر بخواهند زوال یابند، هیچ‌کس جز او نگاه‌شان نمی‌دارد (فاطر، ۴۱).
۱۱-۱- محل تولید آب جهنده
آیات ۵ تا ۷ سوره طارق می‌فرماید آب جهنده (منی) از بین صلب و دنده‌های سینه بیرون می‌آید.
پیش از این به تفصیل آوردیم که بزرگ‌ترین مفسران تاریخ اسلام، آیه را درست همین‌گونه معنا کرده‌اند22. اما روشن است که این مدعا با علم تعارض دارد، لذا امروزیان آیه را به سود علم تجربی تأویل می‌کنند.
اما آیت‌الله منتظری در ذیل همین موضوع فرموده‌اند:
«اگر به عنوان نمونه: علم بشرى ثابت‏ ‏کرد که نطفه از صلب مرد و سینه زن بیرون نمى‌آید این علم از نظر‏ ‏شناخت‌شناسى داراى چه میزان از ارزش است؟ آیا یقینى و صدرصد‏ ‏مطابق با واقع است و هیچ‌گونه احتمال خطایى هرچند ضعیف در آن‏ ‏نمى‌رود؟
برفرض که این چنین باشد از کجا معلوم که مراد از آیه:یخرج‏ ‏من بین الصلب والترائب خروج نطفه از صلب مرد و سینه زن باشد، آن‏ ‏گونه که برداشت برخى از آن آیه است، تا درنتیجه با علم در تعارض‏ ‏افتد؟23.
سپس برای حل مسأله به تفسیر زیر از علامه شعرانی استناد فرموده‌اند:
«از آیه مزبور معلوم نمىشود که صلب مخصوص مرد است و‏ ‏ترائب مخصوص زن، بلکه متبادر از امثال این عبارت این است که منى‏ ‏از میان دو جدار خارج مى‎شود، یکى پشت و یکى سینه یعنى در درون‏ ‏بدن و خداوند خواسته است بگوید که منى چیزى پست است که از‏ ‏میان احشاء که مملو از کثافات است بیرون مى‎آید و در هر عضو تولید‏ ‏مى‎شود و مبدأ آن درون شکم است، همان‌طور که فرمود:من بین فرث‏ ‏و دم لبنا خالصا سائغا (سوره نحل، آیه ۶۶) یعنى از میان سرگین و خون،‏ ‏شیر پاک و گوارا بیرون مى‎آید24
۱۲-۱- قلب صنوبری محل ادراک
آیات زیادی قلب صنوبری را محل ادراک معرفی کرده و قلب صنوبری پیامبر را مهبط وحی معرفی می‌کند. پیش از این به تفصیل درخصوص این آیات و تفسیر مفسران بزرگ اسلام توضیح داده‌ایم25. مفسران امروزی، به دلیل تعرض این مدعا با علم تجربی، آیات را به سود علم تأویل می‌کنند.
آیت‌الله منتظری در این خصوص فرموده‌اند:
«‏اما راجع به مرکزیت قلب براى ادراکات، ممکن است گفته شود:‏ ‏همان‌طور که در جاى خود در حکمت متعالیه تبیین گردیده است، تمام‏ ‏ادراکات حصولى اعم از عقلانى، خیالى، حسى و نیز ادراکات حضورى‏ ‏و قوائى که آن ادراکات منسوب به آنهاست، همگى مجرد از ماده‌اند و‏ ‏قهرا مرکز ادراکات هم نه مغز مادى و نه قلب صنوبرى جسمانى است‏ ‏بلکه از باب تطابق عوالم هستى و تجلى هر مرتبه فوقانى آن در مرتبه ‏ ‏زیرینش مغز مادى و قلب صنوبرى هم جلوه گاه آن ادراکات در عالم‏ ‏ماده و مملکت بدن است.
و چون مغز مادى مجلاى ادراکات حصولى و‏ ‏مفهومى و قلب صنوبرى تجلى گاه ادارکات حضورى و شهودى‏ ‏مى‎باشد و هر علم حصولى به علم حضورى برگشت مى‎کند و پشتوانه‏ ‏و اعتبارنامه تمام ادراکات حصولى و مرکز آنها علوم حضورى مى‎باشد،‏ ‏چه بسا قلب هم به این لحاظ مرکز ادراکات محسوب گردیده است.‏ ‏و حداقل این احتمال که مقدمات استوارى هم در حکمت متعالیه دارد‏ ‏نسبت به آیات مورد اشاره قابل تدبر و توجه است، نه اینکه یکسره بر‏ ‏مرکزیت قلب براى ادراکات خط بطلان کشیده و آن را علمى ناقص و‏ ‏مربوط به زمان عصر نزول بدانیم26
۱۳-۱- راندن ابرها به وسیله‌ی ملائکه
والصافات صفاً.فالزجرت زجراً:
سوگند به فرشتگان راننده و به راه برنده‌ی ابرها (صافات، ۱ و ۲).
درپاره‌ای از روایات آمده است که «رعد» فرشته‌ای است که ابرها را می‌راند:
«احمدبن حنبل و ترمذی روایتی از ابن عباس نقل کرده‌اند که نسائی نیز آن را صحیح دانسته است. ابن عباس می‌گوید: یهود نزد پیامبر(ص) آمدند و گفتند به ما بگو رعد چیست؟ فرمود یکی از فرشتگان الهی و مأمور ابرهاست. تازیانه‌ای از آتش در دست دارد که با آن ابرها را به جایی می‌راند که خداوند امر کند. پرسیدند: پس این صدایی که می‌شنویم چیست؟ فرمود: صدای همان فرشته است.
ابن مردویه از عمربن نجاد اشعری روایت کرده‌است که پیامبر(ص) فرمود: رعد فرشته‌ای است که ابرها را می‌راند و برق چشم فرشته‌ای است که روفیل نام دارد. همو از جابربن عبدالله روایت کرده‌است که پیامبر(ص) فرمود: فرشته‌ای بر ابر گماشته‌اند که اطراف آن را جمع می‌کند و بلندی‌هایش را استوار می‌سازد. تازیانه‌ای در دست دارد که چون بلند کند برق می‌زند، چون ابرها را باز راند، رعد به گوش می‌رسد و چون بر آنها زند، صاعقه می‌گردد27
طباطبایی که می‌داند این سخنان با علم تجربی تعارض دارند، آیه را به گونه‌ای تفسیر کرده که با علم تعارض نداشته باشد. وی می‌نویسد:
«و ما احتمال می‏دهیم که مراد از هر سه طایفه ( صافات و زاجرات و تالیات ) سه طایفه از ملائکه باشند که مامور نازل کردن وحی بودند و راه این کار را از مداخله شیطان‌ها ایمن می‏کردند و آن را به پیغمبران و یا خصوص پیامبر اسلام محمد می‌رساندند...
بنا بر احتمال مزبور، معنای آیات مورد بحث این می‏شود که: سوگند می‌خورم به فرشتگانی که در سر راه وحی صف بسته‏اند، و سپس به فرشتگانی که شیطان‌ها را از اینکه در کار وحی مداخله کنند زجر می‏دهند و سپس به فرشتگانی که وحی را بر پیغمبر می‏خوانند... مؤید این احتمال این است که: آیات مربوط به راندن شیاطین به وسیله شهاب‌ها، بعد از آیات مورد بحث قرار گرفته28
۱۴-۱- علم انحصاری خداوند به زمان بارش باران و دختر و پسر بودن فرزند در رحم
ان الله عنده علم الساعه و ینزل الغیث و یعلم ما فی الارحام و ما تدری نفس ما ذا تکسب غداً و ماتدری نفس بای ارض تموت ان الله علیم خبیر:
بی‌گمان آگاهی از قیامت خاص خداوند است، و باران را نیز او نازل می‌کند، و می‌داند که در رحم‌ها چیست، و هیچ‌کس نمی‌داند که فردا چه به دست می‌آورد، و هیچ‌کس نمی‌داند در کدامین سرزمین می‌میرد، بی‌گمان خداوند دانای آگاه است (لقمان، ۳۴).
طبری در جامع البیان، طوسی در التبیان فی تفسیر القران، فخر رازی در مفاتیح الغیب و طبرسی در مجمع البیان، آیه شریفه را همین‌گونه معنا کرده‌اند. ولی دانش هواشناسی و علم پزشکی کنونی امکان تشخیص زمان بارش باران و جنسیت نوزاد در رحم مادر را دارا هستند.
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه نوشته است:
«در این آیه سه مورد از مواردی که علم خدا متعلق به بدانها است برشمرده، یکی علم به قیام قیامت، که از مسائلی است که خداوند علم بدان را به خود اختصاص داده، و احدی جز او از تاریخ وقوع آن خبر ندارد، همچنان‌که جمله (بدرستی خدا نزد او است علم به قیامت)، نیز این انحصار را می‌رساند. دوم مسأله فرستادن باران، و سوم علم بدانچه در رحم زنان است، از پسر و دختر، که خداوند این دو را نیز به خود اختصاص داده مگر آن که خودش تعلیم کسی کند29
باز برخی را پاسخ می گویم :
1- آیه فوق نگفته زمین ساکن است بلکه از جمله ای متداول بین مردم برای اثبات ضعف نمرود استفاده کرده است در واقع فرموده است که اگر قادری جریان و روال طبیعی را برعکس کن .
2- گفتگو با هر آدمی می طلبد که به اندازه عقل او با او صحبت شود بدون شک اگر در آن روز ابراهیم شروع به مباحث علمی می کرد نه تنها از هدف اصلی خود که هدایت مردم است باز می ماند بلکه نمرود به راحتی می توانست مردم را علیه او بشوراند و بگوید ابراهیم دروغگو است . در نزد خداوند متعال مهمترین موضوع کمال و رشد انسان در مسیر خداپرستی و انسانیت و اخلاق است . کشفیات علمی باید به تدریج و مرحله به مرحله و طی زمان های بسیار طولانی ایجاد شود و امکان ایجاد یک باره و ناگهانی آن اگر هم برای خدا ممکن باشد خلاف اصل کلی : (( برای انسان چیزی به دست نمی آید الا از راه سعی و تلاش )) می باشد .
4- هم اکنون مهندسین معماری از اصطلاح نور شمالی و جنوبی استفاده می کنند و در ایران ما از نور غربی پرهیز می کنند و سعی می کنند ساختمان ها را در جهت شمالی جنوبی طراحی کنند . آیا آنان نمی دانند که این سخن بر مبنای فرض غلط گردش خورشید به دور زمین است پس چرا از آن استفاده می کنند ؟
در واقع ساده ترین راه برای اسم گذاری استفاده از این غلط مصطلح است . و قطعا هر آدم عاقلی می داند که مهندسین معماری معتقد به گردش خورشید به دور زمین نیستند . البته حضرت ابراهیم به هیچ وجه از سکون زمین سخن نگفته است بلکه درخواست معکوس کردن جریان مکرر روزانه و سیر طبیعی وقایع را کرده است .

3- اینکه کسی بگوبد که غروب خورشید در نقطه ای همانند فرو رفتن در چشمه ای گل آلود دیده است چه ایرادی دارد ؟ در واقع قرآن فرموده است فردی که ناظر بود خورشید را چنان یافت که گوئی در چشمه ای گل آلود غروب می کند .
4- نگه داشتن اسمان توسط خدا چه ایرادی دارد ؟ تردیدی نیست که خداوند قوانین فیزیکی که موجب حفظ نظم کرات می شود را پدید اورده است .
اینها تنها جواب های بدیهی و اولیه ای بود که به ذهن هر کس می رسد اما بگذار گنجی بیاید تا ببینیم چه می گوید . و سپس موضوع کاملا بررسی شود
هر چند بعید می دانم جرأت و توان علمی چنین کاری را داشته باشد . چرا که اگر شروع به بحث کند در جائی مجبور است کپی برداری از سخنان دیگران را تمام کند و خود سخن بگوبد که گیر او اینجاست

ويرايش توسط mohammad-mohsen : 01-17-2009 در ساعت 09:10 PM
mohammad-mohsen آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #174 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
UnforGiiveN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

نوشته اصلي بوسيله mohammad-mohsen نمايش نوشته ها
باز برخی را پاسخ می گویم :
1- آیه فوق نگفته زمین ساکن است بلکه از جمله ای متداول بین مردم برای اثبات ضعف نمرود استفاده کرده است در واقع فرموده است که اگر قادری جریان و روال طبیعی را برعکس کن .
2- گفتگو با هر آدمی می طلبد که به اندازه عقل او با او صحبت شود بدون شک اگر در آن روز ابراهیم شروع به مباحث علمی می کرد نه تنها از هدف اصلی خود که هدایت مردم است باز می ماند بلکه نمرود به راحتی می توانست مردم را علیه او بشوراند و بگوید ابراهیم دروغگو است . در نزد خداوند متعال مهمترین موضوع کمال و رشد انسان در مسیر خداپرستی و انسانیت و اخلاق است . کشفیات علمی باید به تدریج و مرحله به مرحله و طی زمان های بسیار طولانی ایجاد شود و امکان ایجاد یک باره و ناگهانی آن اگر هم برای خدا ممکن باشد خلاف اصل کلی : (( برای انسان چیزی به دست نمی آید الا از راه سعی و تلاش )) می باشد .
4- هم اکنون مهندسین معماری از اصطلاح نور شمالی و جنوبی استفاده می کنند و در ایران ما از نور غربی پرهیز می کنند و سعی می کنند ساختمان ها را در جهت شمالی جنوبی طراحی کنند . آیا آنان نمی دانند که این سخن بر مبنای فرض غلط گردش خورشید به دور زمین است پس چرا از آن استفاده می کنند ؟
در واقع ساده ترین راه برای اسم گذاری استفاده از این غلط مصطلح است . و قطعا هر آدم عاقلی می داند که مهندسین معماری معتقد به گردش خورشید به دور زمین نیستند . البته حضرت ابراهیم به هیچ وجه از سکون زمین سخن نگفته است بلکه درخواست معکوس کردن جریان مکرر روزانه و سیر طبیعی وقایع را کرده است .

3- اینکه کسی بگوبد که غروب خورشید در نقطه ای همانند فرو رفتن در چشمه ای گل آلود دیده است چه ایرادی دارد ؟ در واقع قرآن فرموده است فردی که ناظر بود خورشید را چنان یافت که گوئی در چشمه ای گل آلود غروب می کند .
4- نگه داشتن اسمان توسط خدا چه ایرادی دارد ؟ تردیدی نیست که خداوند قوانین فیزیکی که موجب حفظ نظم کرات می شود را پدید اورده است .
اینها تنها جواب های بدیهی و اولیه ای بود که به ذهن هر کس می رسد اما بگذار گنجی بیاید تا ببینیم چه می گوید . و سپس موضوع کاملا بررسی شود
هر چند بعید می دانم جرأت و توان علمی چنین کاری را داشته باشد . چرا که اگر شروع به بحث کند در جائی مجبور است کپی برداری از سخنان دیگران را تمام کند و خود سخن بگوبد که گیر او اینجاست
البته پاسخ های شما بجای بدیهی ابتدایی بودند!

از نگاه گنجی ، سطج بیان قرآن در حد فهم مردم زمانه بوده و بیان اینکه مطالب قرآن برای همه زمانها آمده بنابر همین موارد ذکر شده درست نیست!
همینطور موارد محکمتری چون قلب صنوبری و آب جهنده و راندن ابرها توسط فرشته ها! و اینکه اگر کسی بالا برود توسط فرشته ها کشته خواهد !!! شد و سخن راندن شیطان با خدا و .....



در ضمن در مورد بحث شما اطمینان خاصی از علم خود دارید و همینطور از بی علمی گنجی! شاید علم غیب خداوندی نصیب شما هم شده!


در مورد گنجی هم
شما بروید مقالات بین ایشان و جناب فنایی و نراقی و برقعی رو بخونید شاید یکمی علم برای گنجی قائل بشوید!

ويرايش توسط UnforGiiveN : 01-17-2009 در ساعت 09:25 PM
UnforGiiveN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #175 (لینک نوشته)
معاون شبکه اجتماعی
 
Bozorgmehr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

نوشته اصلي بوسيله گنجی

سروش، پیامبر را کسی می‌دانست که شخصیت‌اش حجت مدعیات و فرامینش بود. پیامبر، حجت سرخود بود. شخصیت‌اش «ضامن صحت سخن و حسن رفتارش» بود. شخصیت او برای دیگران تکلیف‌آور بود. بعید است سروش، امروز چنین نظری داشته باشد. یعنی پیامبر را «حجت سرخود» بداند که بدون دلیل و استدلال باید به فرامینش گردن نهاد.
با تقدیم درود
گنجی در اینجا سفسطه ی حرف در دهان دیگری گذاشتن را مرتکب شده است ، دکتر سروش چندی پیش در آخرین اظهارنگر و مقاله ی خود که با نام " طوطی و زنبور " در تارنماهای بسیاری در وب منتشر شده است به صراحت چنین میگویند :
محمد(ص) البته شخصیتی فوق‌العاده داشت ، گلی بود در کویر، و یتیمی کتاب ناخوانده که « کتب خانه هفت ملت بشست » و بر آمدن چنان کتابی فرهنگ ‌ساز از دامن جاهلیتی چنان تاریک ، (به زبان دینی) یک معجزه بود . دیگر ساکنان جزیره العرب نه چالشی سنگین را تجربه می‌کردند نه پرسشی روان ‌سوز را و نه به آستانه دریافت پاسخی می ‌رسیدند و نه یقین و شجاعت نظری و عملی محمد (ص) و نه هنرمندی او را در بیان و در تخیل داشتند ، نه اهل شکرستان وصال بودند نه هنرستان خیال.
همین ها بود که او و کتاب او را یگانه و بی‌ همتا کرد.
به قول مولانا «غریب است، غریب است، ز بالاست خدایا.»
آنچه معجزه بود شخصیت او بود و کتاب، به تبع او، معجزه شد. شاید اگر این کتاب را، افلاطون مردی عرضه می ‌کرد، معجزه نبود . از محمد امّی، این خرق عادت احتمال نمی ‌رفت. بی ‌هوده نبود که در معنای آیه : «فاتو بسوره من مثله» ( اگر شک دارید که این قرآن از خداست، سوره‌ یی مثل آن بیاورید- سوره بقره ) پاره‌ای از مفسران می ‌گفتند معنای دیگرش این است که سوره‌ یی از مثل کسی چون محمد بیاورید ( تفسیر صافی والمیزان و مفاتیح الغیب.) و بی‌ هوده نبود که بزرگانی از معتزله و تشیع بر آن بودند که مثل قرآن می ‌توان آورد، اما خدا نمی‌ گذارد ( قول به صرفه.)
باری این شخصیت بدیع، با قلبی بیدار و چشمی بینا و ذهنی حساس و زبانی توانا صنع خدا بود و باقی همه صنع او و تابع کشف و آفرینش هنری او.
محمد کتابی بود که خدا نوشت و محمد ، کتاب وجود خود را که می ‌خواند، قرآن
می ‌شد. و قرآن کلام خدا بود.
« محمد را خدا تالیف کرد و قرآن را محمد » و قرآن کتاب خدا بود.
چنین شخصیتی و با چنین اوصافی شخصیت بی شک " حجت سر خود " نیست بلکه
" حجت الله " است
پیامبر نه به فرنود " خود بودن " حجت است بلکه برای " خدایی بودن " حجت است ،
باقی سخن از زبان شیوا و افسونگر دکتر عبدالکریم سروش :
« ... در اینجا خواهم کوشید تا حاق این دشواری و رمز اهمیت کار پیامبران و سر شرح صدری را که لازم داشتند (و خداوند به آنان عطا کرده بود) بیان کنم :
در سوره ی انشراح که یکی از سوره های مکی است ، قصه ی شرح صدر پیامبر و و انعام خداوند با او چنین آمده است :
الم نشرح لک صدرک و وضعناعنک وزرک ، الذی انقض ظهرک و رفعنا لک ذکرک (اشنراح ، 1-4) مگر ما به تو شر حصدر ندادیم و سینه ی تو را گشاده نکردیم و آن بار گرانی را که کمرت را میشکست بر تو سبک نکردیم و آن رسالت دشوار را بر تو آسان نکردیم و نام نیکوی تو را بند ننمودیم ؟
موسی هم از خدا همین شرح صدر را می طلبد :
رب الشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهو قولی (طه ، 25 - 28)
خداوندا سینه ی مرا گشاده کن ، تحمل مرا نسبت به مشکلات و مشقات افزون کن ، هاضمه ی مرا نسبت به حقایق و اسراری که بر من فرو میریزی فراخ تر کن ، کار را بر من آسان کن و گره از زبان من بگشا تا سخنم را فهم کنند .
پیامبر به همه ی این معانی شرح صدر داشت و آنان که کار پیامبرانه میکنند هم باید به درجات از این شرح صدر برخوردار باشند ؛ هم نسبت به اخذ و تلقی اسرار و واردات و معارف ، هم در مقابل جفای خلق و هم نسبت به مشکل ویژه ای که دعوت و رسالتشان متضمن آن است . در باب شرح صدر پیامبر ، محدثان و مورخان داستان تمثیلی و تامل انگیز را آورده اند . در سیره ی ابن هشام که منبع عمده ی زندگی نامه های دیگر پیامبران است این داستان به دو سالگی و چند ماهگی ایشان مربوط میشود ، درکتابهای حدیثی و تاریخی دیگر ، آنرا به ده سالگی یا بیست سالگی ایشان نسبت داده اند ،
در سیره ی ابن هشام از حلیمه ، دایه ی ایشان نقل شده است :
"روزی محمد با پسرم بازی میکرد که پسرم هراسان و دوان دوان آمد و گفت : مادر ، برای محمد اتفاق بدی افتاده است ، گویی کسانی به او حمله کرده اند . حلیمه میگوید : من به سراغ او رفتم و او برای من نقل کرد که دو نفر که جامه های سپید بر تن داشتند و تشت زرین در دست ، به من نزدیک شدند ، مرا خواباندند ، سینه ی مرا شکافتند و قلب مرا بیرون آوردند . تکه گوشت سیاهی را از قلب من درآوردند و به دور افکندند ، سپس قلب مرا با برفی که در تشت زرین خود داشتندشست و شو کردند و دوباره به سینه ی من بازگرداندند و سپس مرا رها کردند و رفتند "
اگر نقل های متعدد را رونوشت و گونه های نقل واحد ندانیم ، این حادثه ، به شهادت مورخان ، پنج بار در زندگی پیامبر رخ داده است ، آرای محققانه در این باب ابراز شده است ، از جمله مرحوم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان ، که به نیکی دریافته و توضیح داده است کخ این حادثه جز یک تمثیل برزخی و یک منظره ی رویا صفت نبوده است و این داستان را نباید به معنای ظاهری آن گرفت ، این حادثه در عمق ضمیر پیامبر گذشته است و ایشان واقعیتی متعالی را به آن صورت نمادین ، به چشم خویش ممثل دیده اند ، همچنانکه کسی در خواب میبیند که گوهر به گردن خوک می آویزد و معنایش این است که علم به نااهل می آموزد . باز در سیره ی ابن هشام از قول پیامبر آمده است که روزی در کوچه ، با هم بازیهای خود سنگ بازی میکردیم ، برای بردن سنگها از جایی به جای دیگر ، همه لباسهایمان را در آورده بودیم و سنگها را در دامان ها گذاشته بودیم و حرکت میدادیم ، من ناگهان احساس کردم کسی که او را نمیدیدم مشتی به من زد و گفت : " محمد تو لباست را بپوش" یعنی تو باید پوشیده باشی . تو نباید از آداب ، شیوه ها و عادات و سنن ناصواب دیگران پیروی کنی . تو با دیگران فرق داری ، و من آنجا لباسم را پوشیدم .
نقل این حادثه که در تواریخ معتبر آمده است حکایت از آن میکند که محمد را برای کار بزرگی در آینده آماده میکرده اند و پاکی ها و نیکی ها را به او القا میکردند تا برای کشیدن بارهای سنگین بعدی مهیا باشد ، پیامبر با چنین نظارت ها و مراقبتهای معنوی و روحانی و زیرنظر نیروهای بلند مرتبه ای که این عالم را از کران تا کران در اختیار دارند ، بزرگ شد و بالید و به نبوت رسید ،رسالت پیامبر در یک جمله خلاصه میشود و آن این است که : " او آمده بود تا آدمیان را عوض کند " این جمله گفتنش آسان است و تحققش بسیار گران . »
اما برای قسمت قرمز رنگ باز هم دانشمند فرزانه دکتر عبدالکریم سروش کلامی گرانسنگ دارند :
« ... پیامبر بزرگوار اسلام ، برای به دوش کشیدن بار رسالت ، هم خود شخصیت دیگری پیدا کرد و هم از مخاطبان خود خواست شخصیت دیگری بیابند تا بتوانند سخن او را دریابند ، همه ی پیامبران اینطور بودند ، از یک طرف میخواستند سخنشان شنیده شده و دعوتشان جدی گرفته شود ، و از طرفی میخواستند که مردم آنچنان که هستند ، خریدار سخنشان نیستند و لذا ار مردم میخواستند که خود را عوض کنند و آن نباشند که هستند ، تا بتوانند شنونده ی خوبی برای ندای آنان باشند و پاردوکس و دشواری رسالت رسولان و پیامبران در همینجا بود .
گویی آدمیانی که در بادی امر با پیامبران مواجه بودند ، مخاطب و مستمع خوبی برای آنان نبودند ، بلکه مخاطبان واقعی پیامبران باید ابتدا به دست خود آنان به وجود می آمدند و به جای آدمیان قبلی مینشستند و سپس این تحول یافتگان به خطاب آنان گوش فرا میدادند ، اگر آدمیان از پیامبران میپرسیدند که شما از ما چه میخواهید ، جواب پیامبران این بود : " از شما میخواهیم آن کسی که هستید و تا کنون بوده اید نباشید ، زیرا تا وقتی که همین هستید که هستید ، سخن ما را نمیفهمید و نمی پذیرید " شما باید در اثر حرفهای ما (که نمی پذیرید)عوض شوید تا بعدا بتوانید همین حرفهای ما را بفهمید و بپذیرید " کارشان به بیدار کردن خفتگانی میمانست که خود را بیدار میپندارند اما فی الواقع ابتدا باید بیدار شوند تا بعدا تصدیق کنند که بیداری چیز خوبی است ، و آنان قبلا هرگز بیدار نبوده اند و این مشکل بزرگی بود که همه ی پیامبران همیشه با امت های خود داشتند و اصولا هر کس که برای اصلاح بنیادی و گوهری آدمیان رسالتی آسمانی بر دوش میکشد ... عده ای از متکلمان و عارفان تجربت اندیش قرون وسطی ، جمله ای را نقل کرده اند که همواره از جانب متدینان عقلی مشرب و معرفت اندیش مورد انتقاد و تمسخر قرار گرفته است . من در اینجا میخواهم حق این جمله را ادا کنم و نشان دهم که گویندگان این جمله از سر نادانی و هوس ناکی سخن نگفته اند و بحر عمیقی را در سبوی کوچکی ریخته اند ، آن عبارت که ظاهرا از آگوستین به این طرف نقل شده است این است : " ایمان می آورم تا بفهمم " (Credo ut intelligam) ، ایراد ایرادکنندگان این بود که عکس این سخن صحیح است ، باید گفت :
میفهمم ، خردورزی میکنم ، تا ایمان بیاورم . ( برتراند راسل هم به شیوه ی خودش اقامه ی دعوی میکند : " هنگام بررسی آرا و افکار یک فیلسوف نگرش درست این است که نه تکریمش کنیم ، نه تحقیرش ، بلکه در ابتدا همدلی مفروضی با داشته باشیم تا رفته رفته دستگیرمان شود که پذیرفتن نظریات او یعنی چه ، و چون به اینجا رسیدیم می توانیم نگرش انتقادی در پیش گیریم " )
این انتقاد در بادی نظر ، خردمندانه و سنجیده است ، میگوید چرا به چیزی که آنرا نمیشناسی ایمان می آوری ؟ اول باید عقل خود را به کار بیاندازی ، وقتی بر چیزی احاطه ی عقلانی پیدا کردی ، آنگاه نوبت ایمان در می رسد ، ایمان کورکورانه به چیز نشناخته ، چه معنا دارد ؟
بلی ؛ به یک معنای سطحی و ساده ، آن جمله باطل است . ولی معنای عمیق " ایمان می آورم تا بفهمم " آن نیست . این است که آن سرکشی و تعصبی را که در سر دارم ، از سر فرو مینهم تا آماده ی فهمیدن شوم ، خود را عوض میکنم و عقل تازه ای به چنگ می آورم و حجاب های پیشین را میدرم تا بتوانم بفهمم و ببینم ، دریدن آن حجابها نوعی ایمان می خواهد ، ایمانی که از جنس عزم و اعتماد و توکل است ، به قول حافظ ، گاهی آدمی خود حجاب خود است ، یعنی اینچنین بود آدمی مانع درک و حرکت اوست ، لذا اول ایمان می آورد ، یعنی خود را عوض میکند تا سپس به راه بیفتد ، سخن مولانا در تحریض و تشویق به بندگی و تقدیم تعبد بر تعقل ، چنین مضمونی دارد :
کشف این نه از عقل کارافزا شود
بندگی کن تا تو را پیدا شود ( مثنوی 526:3)
این است معنی آن سخن حکیمانه که گفته اند : « ایمان به آذمی وجود تازه میبخشد ، نه فکر و ذهن و عقلانیت تازه » ما مثال بیدار کردن خفته را زدیم ، قرآن مثال زنده کردن مرده را میزند و میفرماید :
استجیبوا الله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم (انفال ، 24)
دعوت خدا و پیامبر را که در پی زنده کردن شماست ، اجابت کنید .
پارادوکس را میبینید ؟ مرده هیچ کار نمیکند ، از جمله اجابت دعوت و در عین حال از او میخواهند در عین مردگی ، کاری را بکند که زندگان می کنند تا پس از این کار زنده شود ، لذا همه ی همت پیامبران در ابتدا معطوف این است که به خفتگان بباورانند که خفته اند ، به بیاران بفهمانند که بیمارند . چون هکمین تشخیص و قبول ، کلیدی برای سعادت و پنجره ای به سوی ایمان است . بارئ محیی بودن شان اصلی پیامبر بود . در کنار این شان پیامبر علیه السلام شوون دیگر نیزداشت : نظیر رافع اختلاف ، پیوند بخش قلوب ، و امثال آن
اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحکم بنعمه اخوانا (آل عمران - 103)
گیرم که هزار مصحف از بر داری * آنرا چه کنی که نفس کافر داری ؟
سر را به زمین چو مینهی وقت نماز * آنرا به زمین نه که در سر داری»


ختم نبوت، به این معنا است که دیگر شخصیت هیچ‌کس، حجت مدعیات او نمی‌باشد. «وقتی پای استدلال و تمسک به قواعد در میان بیاید، رابطه‌ی سخن با وحی قطع خواهد شد. و آن سخن با ترازوی دلیل و برهان توزین خواهد شد.10»

سپس میگوید :



این نظریه با نظریه‌ی دیگر وی که بسط تجربه نبوی از طریق تکرار تجربه دینی باشد، تعارض دارد

که با توضیحات آمده این خرده بی پایه است .

به نگر می آید گفته ی آقای گنجی حاصل سخن بعدی ایشان از بسط تجربه ی نبوی و سخن زیر است :


اولاً: مگر ما از شخصیت یک انسان، جز از طریق گفتار و کردارش با خبر می‌شویم؟
برای ما، شخصیت یک انسان به معنای گفتار و کردار او است. بنابراین جمله‌ی «شخصیت‌اش ضامن صحت سخن و حسن رفتارش بود» تبدیل می‌شود به «گفتار و کردارش ضامن صحت گفتار و صدق کردارش بود» و این جمله‌ی بسیار عجیبی است.

جمله ی آقای گنجی که "گفتار و کردارش ضامن صحت گفتار و صدق کردارش بود" جمله ای جامع نیست و آن باید دگرگون شود به " شخصیت پیامبر احوالات او بود و احوالات پیامبر شامل احوالات مادی که خود شامل گفتار و کردارش بود (محمد امین و دیگر صفات) و احوالات عرفانی و شورمندی معنوی که شامل مکاشفات ناب و بی پرده او از فاصله ی قاب قوسین ( شدت قرب را می رساند ) بود میباشد ، در این باب احوالات عرفانی او ، احوالات مادی او را تحت تاثیر خود میگرفت و در واقع احوالات مادی او از فیلتر معنویت آن میگذشت ، لذا این احوالات مادی پالایش شده ضامن صدق و راستی گفتار و کردار او بود " (دکتر سروش : «تجربه ی نبوی فقط این نیست که انسان رویاهای صادقه ببیند ( که رویاهای صادق ، یک جز از چهل و شش جز نبوت است ) بلی ، اینها از جنس تجربه ی نبوی است ولی آنچه پیش و بیش از اینهاست ، چرخشی است که در شخصیت آدمی پدید می آید ») در ضمن عجیب بودن جمله ی آقای گنجی به این فرنود است که ایشان اشتراک لفظ میان "گفتار و کردار " نخست را دیگری را مبنا قرار میدهد در حالی که اشتراک لفظ مهم نیست بلکه معنای آن حائز اهمیت است ، از باب مثال گزاره ی " شیر ، شیر نیست " ممکن است بسیار عجیب باشد ، اما اگر بدانیم منظور از شیری که موضوع واقع شده ، شیری است که انسان آنرا میخورد و منظور از شیر محمول شیری است که انسان را میخورد ، دیگر عجیب نیست بلکه بسیار هم بخردانه است .



مطابق نظر سروش:
الف- دینداری، باور به گزاره‌هایی خاص نیست. به گمان وی، در باورها و گزاره‌های تاریخی – کلامی قرآن، خطا وجود دارد

در اینجا باز هم آقای گنجی از سفسطه ی بچگانه ی حرف در دهان دیگری گذاشتن سود میبرد ، راست است که دکتر سروش در جایی میگویند اسلام یک ایدئولوژی یعنی یک بسته ی از پیش مهیا شده ( و شامل گزاره های آماده و خاص) نیست ، اما ایشان سپس دینداری را به سه سطح رده بندی میکنند و رده ی اول دینداری : " دینداری مقلدانه و مصلحت اندیشانه" است، این مرحله ی دینداری باور به گزاره هایی خاص است و لذا سخن آقای گنجی مغالطه ای بیش نیست .
زمانی که دکتر سروش میگویند " محمد را خدا تالیف کرد " و او را تطهیر کرد آیا کسی که تالیف و تطهیر توسط خداوند شده باشد میتواند خطایی (ولو ناچیز) داشته باشند ؟ خیر
البته ایشان در داخل پرانتز با ذکر :



( یعنی تمام موارد تعارض دین با علم و فلسفه کنونی.)

میخواهند اینرا برسانند که مثلا هفت آسمان و ... که در قرآن مطرح است با علم کنونی تعارض دارد پس حضرت محمد خطا کرده است ، پرسش ما اینست که آیا برای آن اعراب جاهلیت باید بر اساس هیئت بطلمیوسی سخن راند یا مکانیک کوانتومی ؟!
گویا ایشان کمی هم اهل فلسفه هستند ، آیا ایشان از فلسفه ی زبان بیخبرند ؟
در باب تعارض دین و علم خود فلسفه ی دکتر سروش براحتی روشنگر است .
به نگر ایشان ایشان هندسه های اقلیدسی و لباچفسکی و ریمانی که در اصول با هم تعارض دارند کدامشان از لحاظ تطابق با عالم واقع و حقیقت برترند ؟ ( کمی به یاد دارم هانری پوانکاره در جایی ثابت میکند که این سه هیچ برتری نسبت به تطابق با عالم واقع بر همدیگر ندارند ، والله العالم )
البته ایشان کلی گویی کرده اند و تعیین مصداق نکرده اند ، اگر تعیین مصداق میکردند بلافاصله پیدا کردن پاسخی سهلتر بود همانطور که میگویند نصف پاسخ درک پرسش است . .
دکتر سروش :
« ... خود پیامبر هم در مواردی زبانش تاجرانه میشد ،قرآن هم گاهی زبان تاجرانه دارد و در آن اصطلاحاتی مانند تجارت ، خسارت ، ریا ، قرض ، ربح به چشم میخورد :
هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم (صف ، 10)
یا
فما ربحت تجارتهم (بقره ، 16)
یا در مورد ریا :
من ذالذی یقرض الله قرضا حسنا قیضاعقه له اضعافا کثیره (بقره 245)
به خدا قرض دهید که خدا چند برابر به شما پس میدهد.
اینها به سبب آن است که آدمیان در طول تاریخ ، اغلب تاجر منشند و عقل تاجرانه دارد و کاسب همیشه سرمایه میگذارد و سود میخواهد ، پیامبر هم به این امر واقف بود و با اکثر مخاطبانش به آن زبان سخن میگفت که چیزی بدهید ، قدری از راحتی یا خواسته ی خود را بدهید و از خدا هوض بگیرید ، به گفته ی مولانا :
انبیاء هر یک همین فن میزنند * خلق مفلس کدیه ایشان میکنند
اقرضوا الله اقرضوا الله میزنند * بازگون بر انصروا الله میتنند »


ب- دینداری، عمل به احکامی خاص هم نیست. به گمان وی؛ تمام احکام اجتماعی قرآن بالعرض وارد دین شده است و هیچ‌یک از آن‌ها ذاتاً دینی نیست12. این احکام با حقوق بشر کنونی هم تعارض دارند.
در اینجا لازم میبینم سخن دکتر سروش را واگویه کنم :
« ... البته دینداری سه سطح یا سه نوع دارد : مقلدانه و مصلحت اندیشانه ، عالمانه و معرفت اندیش ، عارفانه و تجربت اندیش . بر حسب این سه نوع دینداری ، سه نوع پیروی از پیامبر متصور است :
پیروی از پیامبر در سطح دین داری مقلدانه ، و مصلحت اندیش ، پیروی از امر و نهی اوست ، مثل اینکه نماز بخوانید ، روزه بگیرید ، یا شراب نخورید و غیره . بی شک این نوع از پیروی از پیامبر ، بالاترین و عالی ترین نوع پیروی نیست ، این مقتضای دینداری آدابی - مناسکی مقلدانه است . نوع دوم از جهان بینی و معرفت و استفاده ی علمی و معرفتی از اوست ،مثلا مهمترین تعریفی که پیامبر از آدمی داشت این بود که آدمی عبد است و هیچ حظی از الوهیت ندارد ، این انسان شناسی او بود ، در جهان شناسی او ، طبیعت ، ماورای طبیعت ، ملک ، شیطان ، حیات پس از مرگ ، و غیره وجود دارد ... میرسیم به نوع سوم پیروی از پیامبر و آن شرکت جستن در تجارب پیامبرانه است . در اینجا نه سخن از تقلید علمی محض است و نه سخن از استفاده ی علمی محض ، بلکه ذوق کردن به تبع ذوق پیامبر ، و شرکت جستن در مواجید و واردات ویژه ی اوست مهمترین تجربه ی پیامبر تغییر شخصیت ایشان بود ، درست است که دریافت وحی و دیدن باطن عالم از تجربه های پیامبرانه محسوب میشود ولی این کسی که وحی را فرا میگرفت و دسترسی به باطن عالم داشت ، کسی بود که وجودش دگرگون شده بود ، یعنی ابتدا وجود نبوی پیدا کرده بود تا سپس تجربه ی نبوی داشته باشد . در سیره ی ابن هشام ، از پیامبر منقول است که جبرئیل برای اولین بارکه بر من نازل شد ، مرا امر به خواندن کرد و چون گفتم نمیتوانم بخوانم ، دست مرا گرفت و به شدت فشرد و دوباره گفت : "بخوان" گفتم " نمیتوانم" دوباره مرا به شدت فشار داد و گفت : "بخوان" برای سومین بار از ترس اینکه دیگر مرا اینطور نلرزاند خواندم . "
این فشردن وتکان خوردن پیامبر ، فقط در ظاهر نبود ، بلکه تمام وجود او را به زلزله افکندند و دگرگون کردند ، بعد از آن زبانش ، گوشش ، چشمش ، و همه ی وجودش تغییر تام و نمام یافت . وقتی گوش پیامبرانه پیدا کرد ، دیگر هر چه میدید پیامبرانه بود ، وقتی شخصیت پیامبرانه پیدا کرد دیگرهر چه میگفت پیامبرانه بود ، بعد از این هر آنچه خسرو میکرد شیرین بود ، و تبعیت از پیامبر در این مقام نه فقط همگامی با شیرینی های او که همنوایی با خسروی های اوست ، این دین داری عاشقانه است و عشق بدون معشوق میسر نیست ، هرگز نمیتوان غاییانه عشق ورزید ، اما تعلیمات یک فیلسوف را در غیبت او هم میتوان آموخت ، ما هم اکنون برای آموختن تعلیمات ابن سینا و ملاصدرا و دکارت و اسپینوزا و امثالهم چه حاجتی به حضور آنها داریم ؟ هم اکنون ابن سینا در اشارات و تنبیهات و شفا و قانون خود نشسته و حاضر است ، هر که با این کتابها انس پیدا کند با ابن سینا انس گرفته است ، درس را در غیب استاد ، از طریق کتاب و ضبط صوت میتوان آموخت . اما ایمان عارفانه و عشق ورزی مومنانه چنین نیست . آنجا حضور شرط است و بی این حضور ، کار بر نمی آید و :
بی ادب حاضر ز غایت خوش تر است * حلقه گرچه کژ بودن نی بر در است ؟
(مثنوی 1361:2)
هر که تنها نادرا این ره برید * هم به عون همت پیران رسید
غاییان را چون چنین خلت دهند * جاضرا از غاییان لاشک بهند
(مثنوی 1981:2979)
حقوق بشر کنونی را هم بشر نوشته است نه خدا که بتوان از مقایسه ی آن با قرآن حکم به خطای قرآن داد ،
گنجی عنوان میدارد در قرآن خطا وجود دارد و فرنود آنرا هم تعارضات علمی احتمالا مثل ماجرای آدم و حوا و هفت آسمان و جن و پری میداند ، در پیوند با داستان خلقت و کیهان دکتر سروش بیان میدارند که زبان دین زبان استعاره ، تلمیح ، تشبیه و تمثیل و ... است و پیامبر نمیتواند برای امتش از موتاسیون و ناتاشتیگی هاینبرگ بگوید چرا که سودی بحال آنان ندارد ، برای یک دانش آموز دبستانی باید دروس دانشگاهی گفته شود ؟
گنجی میگوید " سروش باور دارد احکام اجتماعی قرآن بالعرض وارد دین شده اند " ، گنجی
عرضیات را تضاد و تناقض می انگارد اما هیچ فرنود و برهانی اقامه نمیکند ، اما دکترسروش آنرا نه خطا بلکه عرضیات میداند و فرنودهایی بسیار زیبا و خردپسند اقامه میکنند :
« پیامبر اسلام در دو حصار ناگزیر پیامبری می کرد : یکی حصار صور، که بر مکشوفهای بی صورت او حصر و حد می نهادند و لا مکان را تخته بند مکان می کردند و دیگری حصار عرف که عدالت و سیاست او را صورت و صفت محلی و عصری می دادند و بدانها جامه تنگ قوانین قبیلگی می پوشاندند. همین است آنکه شارحان را به ترجمه فلسفی، عرفانی و فرهنگی آنها دعوت می کند.
همینکه خدا (یا پیامبر) به زبان عربی سخن می گوید و عرف اعراب را امضا می کند، پیشاپیش محدودیت های بسیاری را پذیرفته است. هیچ دلیلی قائم نشده است که زبان عربی تواناترین زبان ممکن است و مفاهیم فربه را می تواند در تنگنای خود جای دهد. گزاره ها گرچه از پیامبر است، اما تصورات و مفاهیم از زبان است، و این تصورات و مفاهیم مهر محدودیت های خود را بر تصدیقات او می نهند، همینطور است عرف و آداب زمانه پیامبر، که به هیچ رو بهترین آداب موجود و متصوروممکن نبودند، اما اکثرشان از طرف شارع مهر تصویب پذیرفتند و صفت احکام الله گرفتند.
وحی پیامبر بزبان عربی است و زبان عربی آینه و برآیند فرهنگ و تجربه جمعی قوم عرب است (و هر زبانی چنین است، زبان خصوصی و آسمانی نداریم--ویتگنشتاین) و همین فرهنگ است که ماده می شود برای صورت وحی ،
دیگر شگفت زده نمی شویم اگر ببینیم تقویم قرآن "تقویم قمری" است و روزه را بر همه آدمیان در ماه رمضان واجب می کند (بقره)، یا برای دیدن صنع خدا همه آدمیان را به تامل در ساختمان "شتر" دعوت می کند (غاشیه)، یا برای همه آدمیان از ایلاف "قریش" سخن می گوید (قریش) یا از میان همه آدمیان "ابولهب" را لعنت می کند (مسد)، یا سیه چشمان بهشتی را در خیمه های عربی می نشاند (الرحمن) یا سخن از زنده بگور کردن دختران عرب می گوید (تکویر) یا اینهمه به ایمان آوردن "جنیان" می پردازد (جن) یا از همسران پیامبر و سبک سری شان خبر می دهد (تحریم) یا عقاید اعراب در باب دختران خدا را بیان می کند (نجم) ... که همه رنگ و بویی عربی و قومی و شخصی دارند و سخت به خطه حجاز وابسته اند و شاید کمی آن سو تر، دل کسی را نربایند و اشتهای کسی را تیز نکنند.
و نیز دیگر شگفت زده نمی شویم اگر ببینیم قرآن به سوالاتی پاسخ می دهد که نه خود چندان مهم اند و نه برای آدمیانی غیر از اعراب آن زمان، جاذبه دارند چون سوال از اهلّه، و سوال از ذوالقرنین، و از قاعدگی زنان، و از جنگ در ماه های حرام ... که یا به پیشینه ذهنی و تاریخی جزیره نشینان بر می گردد یا به شیوه ویژه زندگی شان.
همچنین است سخن از آسمانهای هفت گانه، یا خروج نطفه از میان صلب و سینه، یا اصابت شهابها به شیاطین بلفضول یا مرکزیت ادراکات در قلب (نه مغز) و ... که همه از جنس علم ناقص زمانه اند.
اینها کجا و آیاتی چون "الی الله ترجع الامور-فاطر:4" یا "الله نور السموات و الارض-نور:35" یا " هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن-حدید:3" یا "اینما تولوا فثم وجه الله"-بقره :115کجا؟ که نمودار اوج معراج روحی پیامبر و قدرت اکتشاف دیده سرمه کشیده اوست. اینهمه قبض و بسط و فراز و فرود را چگونه تفسیر کنیم؟
آیا درست تر نیست که این قبض و بسط را در وجود پیامبر ببینیم که چون آموزگاری درمانگر (شفا و تعلیم را قرآن دو رسالت اصلی رسول می داند) برای دادن دروسی چند (همان نکته های حکمت و میوه های نبوت که او از فرط لبریزی و بهجت می خواست با دیگران در میان بگذارد – "یعلمهم الکتابوالحکمه"-جمعه:2) و گشودن گره هایی چند (که دردمندانه و مشفقانه از آنها رنج می برد – "عزیز علیه ما عنتم"-توبه:128) به بعث و انگیزش الهی پا به مدرسه اجتماع می گذارد و به تعلیم جاهلان و درمان بیماران می پردازد. دستمایه اصلی او همان جان پاک و زندگی پر آزمون و دل دردمند و خیال هنرمند اوست که جبرئیل را هم (بزبان دینی) به آستانه عقل او می کشاند و او را به رویت حقایق واپسین و بازخوانی تجربه های زندگی موفق می کند. حکایت حیات و جهان را که در چشم او اینک چهره دیگری یافته اند، با مخاطبان در میان می گذارد و با بهجت و بلاغت تمام با آنان از کشف های تازه یی که نصیبش شده است سخن می گوید: از اینکه جهان را روشن می بیند و بروشنی می بیند که جهان بر پای خود نایستاده است، و همه چیز الهی است، و او همه جا حضور همه جانبه دارد، و چون خورشیدی همه آفاق را روشن کرده است. به هر جا رو کنی با او روبرو می شوی. باد و باران را او می فرستد، گیاهان را او می رویاند، جانها را او می دهد و می ستاند، زندگی کاروانی است روانه به مقصدی، آدمی را بی هوده نیافریده اند. چشمان ناظری در عالم هست که نیک و بد را تمیز می دهد. بخود می نگرد که روزی یتیمی بی نوا و گمراه بود و اینک دلی روشن و جانی هدایت یافته و همسری ثروتمند دارد و این همه را از خدا می بیند و می گیرد (الم یجدک یتیما فاوی و وجدک ضالا فهدی و وجدک عائلا فاغنی-سوره ضحی) و سپاسگزاری و نیکوکاری را پاسخ اینهمه انعام می شمارد و به شاگردان درس شاکری و فرمانبرداری می دهد و از نافرمانی و منعم ناشناسی و کجروی و خودخواهی و "جاهلیت" شاگردان گله می کند. ...
کلاس بر می آشوبد، گروهی به انکار بر می خیزند، گروهی بروی او اسلحه می کشند، گروهی او را با سوالات نامربوط امتحان می کنند و گروهی از در تسلیم و تواضع در می آیند. ... اینها همه در درسنامه شفاهی او (که بعدا مصحف می شود) انعکاس می یابد. مونولوگ جای خود را به دیالوگ می دهد و قرآن در متن این تجربه حیاتی زنده پرفراز و فرود متولد می شود. و آموزگار درمانگر پا به پای این تجربه حیاتی و درین مدرسه اجتماعی آزموده تر و "پیامبرتر" می گردد و درسهای او هم غنا و تنوع بیشتر می پذیرد. بی تردید اگر حیاتی طولانی تر و تجربه هایی فراوان تر می داشت، درسنامه او هم قطور تر و رنگارنگ تر می شد. و به عوض اگر زندگی در غار و عزلت را ادامه می داد، جز چند کشف متعالی چیزی در دفتر عمر خود به جای نمی گذاشت.
در قرآن مکرر از این قبیل تعبیرات آمده است که :
یسئلونک عن الروح ، یسئلونک عن الاهله ، یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه ، یسئلونک عن ذی القرنین ...
پیداست وقتی از ذی القرنین سوال میشد آیات خدا هم به این موضوع اختصاص پیدا میکرد ، لاجرم اگر سوال دیگری میشد پاسخ دیگری در قرآن می آمد ، تکون تدریجی و تناسب و نطابق با شرایط تاریخی به همین معناست ، پیغمبر اسلام شاگرد پروری کرد ، امت پدید آورد و مدینه ساخت و این ناشی از آن بود که امت پیامبر پا به پای پیغمبر و وحی رشد کردند و در تکون تدریجی وشکل بخشی به اسلام سهیم بودند ، در بازی گری ها ساخته شدند و حتی در عالی ترین سطح دیانت یعنی نزول وحی هم تماشاگر محض نبودند ، وقتی میگوییم اسلام یک دین سیاسی است معنای دقیقش این است که اسلام درگیر سیاست شد اگر درگیر نشده بود مثل مسیحیت سیاسی نمیشد ، صاحبان انواع منافع و مصالح به عرصه آمدند و پیغمبر را درگیر کردند و پیامبر هم از مواجهه با این کشمکشها نگریخت و چنین بود که اسلام در تکون تدریجی خود با سیاست آمیخته شد و موضع گیری های سیاسی کرد و پیام هایی هم برای بعدی ها باقی نگذاشت . خلاصه ی کلام آنکه پیامبر اسلام در دو سطح " تجربه " داشت و اسلام محصول این دو گونه تجربه
است : تجربه ی بیرونی و تجربه ی درونی ، و به مرور زمان پیامبر در هر دو تجربه مجرب تر و لذا دینش فربه تر و کامل تر شد . در تجربه ی بیرونی مدینه ساخت ، مدیریت کرد ، به جنگ رفت ، با دشمنان در افتاد ، دوستان را پروراند و ... در تجربه ی درونی هم وحی و رؤیا و الهام و معراج و مراقبه و تفکر داشت و این جا هم پخته تر و پردست آوردتر شد و این دین با چنین سیرت و هویتی تا هنگام رحلت پیامبر اسلام هم چنان در حال ساخته شدن و کامل تر شدن بود و آن آیه ی کریمه که میفرماید :
الیوم اکملت لکم دینکم (مائده 3)
ناظر به اکمال حداقلی است نه حداکثری ، به این معنا که حداقل لازم هدایت به مردم داده شده است ، اما حداکثرممکن در تکامل تدریجی و بسط تاریخی بعدی
اسلام پدید خواهد آمد ، به تفاوت ظریف و مهم "حداقل لازم" و "حداکثرممکن" باید تذکر و تفطن داشت .
کمترین و آَشکار ترین جلوه ی این عربیت زبان عربی است ، لکن اوج و عمقی فراتر از این دارد . اوجش در استفاده از مفاهیم و تصوراتی است که فرزند فرهنگو پرورده ی جهان بینی اعراب است . در این میان ، جهان مالوف و محسوس و سنن و عادات اعراب نیز جای خود دارد . این که قرآن نشان از حوران سیه چشم (نه زنان آبی چشم ) در بهشت میدهد و این که آنان را در خیمه ها ساکن می بیند (حور مقصورات فی الخیام – الرحمن 72) و این که به ناظران توصیه میکند تا به شتر و خلقت آن بنگرند (افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت – غاشیه 17) و این که از میوه های گرم سیری مورد شناخت اعراب سخن میگوید (مور طلح منضود ، واقعه 29) خرما و انار : فیها فاکهة و نخل و رمان (الرحمن 67) انگور : و عنبا و قضبا (عبس 28) زیتون : وزیتونا و نخلا (عبس 29) ، انجیر : والتین و الزیتون (تین 1) این که از تقویم قمری استفاده میکند (ماه رمضان برای روزه ، ذی الحجه برای حج ، ماه های حرام برای تحریم جنگ و ...) ، این که از قبیله ی قریش و کوچ زمستانی و تابستانی ایشان سخن میگوید (قریش) این که به ابولهب و همسرش اشاره میکند که لیف خرمای تافته برگردن دارند (مسد 5) ، این که در بهشت از کوزه ها و بالش ها و فرش های زربافت نشان میدهد (اکواب موضوعة و نمارق مصفوفة و زرابیّ مبثوثه ، غاشیه 14 - 16) این که حدیث هول قیامت را با تعبیر وانهادن شتر آبستن ده ماهه بیان میکند (و اذاالعشار عطلت ، تکویر 4) این که از رسم عربی زنده به گور کردن دختران سخن در میان می آورد (و اذاالمودة سئلت بأی ذنب قتلت ، تکویر 8-9) این که شراره های آتش جهنم را به شتران زرد مایل به سیاهی مانند میکند (تنها ترمی بشرر کالقصر ، کانه جمالة صفر ، مرسلات 32-33) این که از حیوانات آشنا و مألوف اعراب ، چون اسب و شتر و حمار و شیر (شیرآشامیدنی) و فیل و خوک و مار و ... نام می برد و این که پشم و پنبه و کافور و زنجبیل و زنجیرهفتاد زرعی و فلز گداخته و ... را که اشیاء و ابزارهای متعارف و معروف عرب بودند مطرح میکند ، و بسی بیش از اینها که با تتبع در قرآن وسنت نبی گرامی به دست می آید همه نشان میدهد که چگونه رنگ و بوی ذوق و ظرافت و خلق و خشونت و رسم و عادت و محیط و معیشت عربی ، هسته ی مرکزی اندیشه ی اسلامی را چون قشری ستبر فرا گرفته است . تردید نیست که بعثت پیامبر عزیزو عظیم اسلام در محیطی دیگر ، دفتر وحی و قانون شفای او را پاک رنگی دیگر میزد و بدون آنکه ذره ای از فروغ و فخامت پیام آن بکاهد او را از اشاره کردن به ستوران و حواران و زنده به گوران و قریش و ابولهب و ... بی نیاز میکرد ، نه این که در آن صورت گوهر بی صدف و پیام را برهنه عرضه میکرد ، بل که به عرضیات دیگر تعرض میکرد و کلام و پیامش جامه و زنور دیگری می پوشید .
هم چنین است واژه ی غیرعربی بسیار (عبری ، حبشی ، فارسی ، یونانی ، سریانی و ...) که در قرآن کریم آمده است و عددشان از دویست تجاوز میکند و برگرفته از زبان و لهجه های فرهیخته و نافرهیخته ی قبایل و جماعات دینی و غیردینی محیط آن روز عربستانند و مورد استفاده ی مؤسس و صاحب شریعتی قرار گرفته اند ؛ از قبیل مرجان ، یاقوت ، ابلیس ، صراط ، سندس ، استبرق ، قسطاس ، سرادق ، زرابی ، نمارق ، سراج ، جناح ، جهنم ، فردوس ، کنز ، اساطیر، ابابیل ، قنطار ، قرطاس ، مقالید (در پاورقی آمده است : برای آگاهی از ریشه ها و صورت های غیرعربی این گونه واژه ها و راه های محتمل ورودشان به زبان عربی و کتاب الهی نگاه کنید به کتاب محقانه ی آرتور جفری ، واژه های دخیل در قرآن مجید ، ترجمه ی فریدون بدره ای ، توس 1372) داد و ستد و رفت و آمد و مناسبات سیاسی و جنگی و دینی قوم عرب با دیگر اقوام ، عامل عمده ی ورود این واژه ها در زبان عربی و از آنجا در زبان وحی بوده است ( ویتگنشتاین : زبان خصوصی نداریم ، زبان همیشه از ارتباطش با دیگر افراد فرم و معنا پیدا میکند) و بی تردید اگر قوم دیگر و جغرافیای دیگر و مناسبات سیاسی – تاریخی – دینی دیگری در میان بود ، نوع این لغات و حجم و تواترشان در سنت اسلامی تفاوت میکرد ، همینطور است قصه ی نزول قرآن به لهجه ی قریش ، یا به هفت لهجه (سبعة أحرف) بنا بر اختلاف احادیث و محدثان ، که امری کاملا عرضی و وض شدنی و معلول شرایط محیطی نزول وحی بوده است .
به تعبیر دیگر هر دینی (و در اینجا اسلام) یک دستگاه واژگانی ویژهمعرفی میکند و به کار میگیرد که برگرفته از زبان و فرهنگ قوم است اما میان اعضایش نسبت های تازه افتاده و با جا به جایی اعضا ، روابط کانونی و پیرامونی تازه در آن پدید آمده است (همچنان که در علم و فلسفه چنین است) محوری ترین مفهوم در دستگاه واژگانی اسلام ، الله است ، و با عطف و ارجاع به این محور است که بقیه ی واژه ها جایگاه ویژه ی خود را در آن منظومه ی معرفتی پیدا میکنند ؛ چون شکر ، صبر ، نعمت ، منعم ، توکل ، توبه ، ترک دنیا ، گناه ، دعا ، عبادت ، تقوا ، کفر ، اسلام ، ایمان ، ارتداد ، ولایت ، تسبیح ، جهاد ، زهد ، رسالت ، دعوت ، بشارت ، آیه ، مغفرت ، رحمت ، حق ، باطل ، تسخیر ، ذکر ، طاهر ، نجس ، نصر ، سکینه ، انذار ، تبشیر ، تزکیه ، خشیت ، هوی ، عذاب ، فسق ، عقل ، جهل ، هدایت ، ضلالت ، اخلاص ، رنج ، خسران ، شیطان ، ملک ، جن ، اخلاق ، صراط و ... واژه ها و معانی یاد شده ، همه از آن اعراب و پرورده ی فرهنگ و جهان بینی آنانند ، لیکن در دامن اسلام و با ارجاع به مرجع جدید روح و رایحه ی دیگر یافته اند.به عبارت دیگر پیامبر اسلام از خشت هایی که فرهنگ عربی در اختیار او نهاد بنیانی تازه ساخت که هم از آن فرهنگ نسب می برد و هم از بناهای فرهنگی دیگر سبق می برد . این معانی اسلامی شده به تعبیر نیکوی توشی هیکوایزوتسو دین شناس بزرگ ژاپنی معاصر ، نیمه شفاف بودند ، چون از طرفی تعلق به فرهنگ اعراب و شناسنامه ی قومی داشتند و از طرفی خلعت جدید اسلامیت در بر کرده بودند و پا به سرای جدید نهاده بودند (وی البته معنا را اصالتا در باب اصطلاحات کلیدی فلسفه ی اسلامی به کار می برد ، میگوید : "فلسفه ی اسلامی دستگاهی است که از کلمات نیم شفاف فراهم آمده است" ؛ توشی هیکو ایزوتسو ، خدا و انسان در قرآن ، ترجمه ی احمدآرام ، شرکت سهامی انتشار ، 1361 ص80) و همین نیمه شفافی است که به نحو شفاهی نشان میدهد که چگونه فرهنگ قومی بر شانه های اسلام حمل میشود . برای مثال به دو دستگاه فرعی واژگانی (یا دو منظومه ی معرفتی کوچک) نظر کنید ، که هر دو با نحوه ی زندگی و سلوک فرهنگی اعراب (بالاخص ، و با نحوه ی معیشت کهن بالاعم) ربط وثیق دارند ، اعراب هم اهل بازرگانی بودند ، هم اهل بادیه ، زیستن و سفرکردن در بیابان های خشک و بی نام و نشان ، گم شدن ، گرفتار غول و راهزن و شبیخون و دشمن و باج گیر و ... شدن ، سرگردان ماندن ، به بیراهه افتادن ، از ستاره ها در شب کمک گرفتن ، در بادیه هلاک شدن و به مقصد نارسیدن ، از کاروان ماندن ، به تعب و تشنگی مبتلا شدن ، دنبال علامات راه گشتن ، به راههای دور و پرپیچ و تاب افتادن ، و به طور کلی سختی و ناامنی شدید و عظیم از شؤوون و لوازم زندگی و سفرآنان بود .قرآن هم از واژگان مربوط به راه و سمبولیسم آن برای القای مقاصد خود استفاده ی فراوان کرده و به قول ایزوتسو «حتی یک خواننده ی سطحی ، متوجه این نکته میشود که قرآن از اول تا آخر، اشباع شده از این است» (همان ، ص32)
میدان معنی شناختی ، یا دستگاه واژگانی قرآن را در این خصوص ، ذیلا نگاه کنید:
صراط ، سبیل ، مستقیم ، سویّ ، عوج ، هدی ، ضلال ، تیه ، رشاد ، غیّ ، شریعت ، دین ، طریقه ، زاد (توشه) و حتی شیطان ، به منزله ی نیرویی که راه راست را می پوشاند، اعراب از این مجموعه ی معنایی ، هیچ گاه استفاده و استعاره ی دینی نگرده بودند و به خلق نظامی معرفتی و معنوی دست نبرده بودند و در وحی محمدی بود که با محوریت مفهوم الله ، همه ی آنها جهت تازه ای یافتند و منظره ی جدیدی آفریدند ، مصالح را آنان دادند اما محمد معماری الهی کرد و بر ماده ی پیشین صورت نو پوشاند . استفاده از این مصالح و معانی مدرسه ی فکری و مدل معرفتی و مکتب دینی پیامبر را برای اعراب چنان محسوس و ملموس کرد و با آنان چنان راحت و خودمانی سخن گفت که بی هیچ تأمل و توقف بر این مدعای قرآنی صحه نهادند که :
" و لقد یسرناالقرآن للذکر فهل من مذکر (قمر 32)"
قرآن را پندآموزی آسان کرده ایم ، آیا پندآموزی هست ؟
اینکه البته آن ناامنی ها و سختی های افسانه ای از سفرها و جاده های جدید رخت بسته و دیگر آن مهالک و مخاوف پیش چشمان مسافر معاصر نیست و دشواری ها از لون دیگر شده است (گذرنامه ، ویزا ، وجود مرزهای ملی- کشوری ، حق اقامت و کار در کشور بیگانه نداشتن ، و امثال آن ، که از قضا اثری از آنها در واژگان اسلامی نیست چراکه اثری از آنها در زبان وفرهنگ اعراب نبوده است)
اعراب اهل کتاب و کتابت نبودند ، به تعبیر قرآنی ، امی بودند و لذا با این که اسلام شریعتی صاحب کتاب است ، دستگاه واژگانی مربوط به کتابت به جای دستگاه واژگانی سبیل و صراط یا مانند آن ، چندان مورد استفاده ی قرآن قرار نگرفته است ؛ از قبیل صواب ، خطا ، خط خوانا و ناخوانا ، قلم گرفتن ، تصحیح و ویرایش ، پاک کردن ، خط آموزی ، نویسنده ، خواننده ، صحافی ، استنساخ ، باسوادی ، بی سوادی ، قلم ، جوهر و مرکب ، کاغذ ، خط خوردگی ، حاشیه نویسی ، تحریف و جعل و بسی مانند اینها. از اینها هم میشد منظومه ای هماهنگ و میدانی معنی شناختی برای القا و تصویر اغراض دینی پدید آورد ، اما چنانچه میدانیم ، در عین وجود واژه های قلم و کتاب و مداد و ... در قرآن ، این سمبولیسم هیچگاه مورد استفاده قرار نگرفته و میدانی معنی شناختی از آن پدید نیامده است . چرا که آن سمبولیسم منبعث از فرهنگ و مناسب عاقله ی قومی است که با کتاب می زید و با کتابت انس و الفت دارد و اعراب عصر نبوی چنین نبودند. همچنین نظر کنید به دستگاه واژگان بازرگانی در قرآن : خسر ، ربح ، تجارت ، قرض ، ربا ، بیع ، شراء ، اجر و امثال آن : "خداوند خریدار جان و مال مومنان است (توبه 16)" یا "آیا شما را به تجارتی بشارت دهم که از عذابی دردآور نجاتتان دهد ؟ (توبه 16)" یا "کسانی که ضلالت را به بهای هدایت خریدند ، داد و ستدشان سودی نکرد (بقره 16)" یا "کیست تا به خدا قرض دهد و چند برابر بستاند؟(عصر 1-2)" و آیات بسیاری که متضمن همین معانی و واژگانند . (در پاورقی آمده است : در اینجا سخن از بازتاب های فرهنگی است نه زیربناهای اقتصادی ، لذا ذهن مستشکلین به سوی شبهات مارکسیستی معطوف نشود)
دیده میشود که قرآن از گفتمان های بازرگانی و کاروانی آکنده است و معانی و مفاهیم متعلق به این دو حوزه دستمایه ی شارع برای شکل بخشی و معقول سازی و افاده ی مقاصد وی شده اند . اصناف دستگاهها و میدانها و منظومه های معرفتی و واژگانی معنی شناختی دیگر را میتوان گمانه زد که شایستگی جانشین شدن آنها را داشته اند و دارند ولی به اسباب و دواعی گوناگون تاریخی ، محیطی ، جغرافیایی و فرهنگی به استخدام شارع درنیامده اند و متروک و مهجور مانده اند ،
لذا این جا هم با دسته ای از عرضیات روبه روییم که در عین عرضی و بیرونی بودن نفوذشان در هسته ی مرکزی مکتب بسی ژرفتر و شکل بخشی شانبه محتوا بسی بنادی تر است . با این همه جای شک و مسامحه نیست که آنها عرضی اند و میتوانستند در محیط دیگری و فرهنگ دیگری ، به گونه ای دیگر باشند و باز هم اسلام همان اسلام باشد ، این که اسلام ناب چیست ، حرفی است و این که تعلیمات اسلام (و هر دین دیگری) هیچگاه ناب و برهنه عرضه نشده است حرفی دیگر؛ و برای رسیدن به اولی دریدن حجاب های ثانوی فرضیه استو سوال مهم این است که کجا میتوان اطمینان یافت که همه ی پرده ها به کنار رفته و برای همیشه زنگارتراشی پایان گرفتته است ؟
اما هنوز نکته ی فاخرتر و فخیم تری در راه است ، گفتم دین بیش از این که تصورات تازه بیاورد ، ترکیبات و تصدیقات تازه و دستگاههای واژگانی تازه آورده است . اکنون می افزایم که تصدیقات (گزاره ها ، عبارات) اسیر چنگال تصورات (مفاهیم ، مفردات) اند و لذا داشتن و برگرفتن تصوراتی معین و محدود میدان عمل و تصدیقات را نیز محدود خواهد کرد . همچنان که خشت ها و مصالح اولیه ، هیات و پیکره ی بنا را مقید و مشروط به خود خواهند کرد و آزادی طراح و معمار را خواهند ستاند . معنای این سخن این است که گاه جامعه ی فرهنگ قوم (از زبان گرفته تا سلیقه ها و سبک های سلوکی معیشتی ، تا ضعف ها و قوت های عقلی و خیالی ، تا عادات و آداب و مالوفات و مشهودات فکری ، تا غنای ذخیره ی واژگانی و مفهومی و غیره)برتن عقیده و اندیشه ، تنگی و ناباندامی میکند و لذا تنگناها و نقص و کمال خود را لامحاله بر آن فرو می پوشاند و گل آن را ناگزیر سرشت دیگری میدهد.
گله ی عارفان از تنگی زبان ، قصه ای کهن است و سخن مولانا که "کاشکی هستی زبانی داشتی " ( کاشکی زبانی داشتی * تا زهستان پرده ها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن * پرده ی دیگر بر او بستی بدان
آفت ادراک آن قال است و حال * خون به خون شستن محال است و محال
(مثنوی معنوی به تصحیح و پیشگفتار دکتر عبدالکریم سروش ، ابیات 4724- 4726)) سخن همه ی آنان است و این نه مختص به تجربه ی عارفان ، که متعلق به تجربه ی دینی (وحی) همه ی پیامبران است . آنان نه تنها نگفتنی ها را نگفتند (ویتگنشتاین: فلسفه می باید عنصر اندیشیدنی (das Denkbare) را کرانمند سازد ، و بدان وسیله عنصر نااندیشیدنی (das Undenkbare) را نیز به همچنین . فلسفه می باید عنصر نااندیشیدنی را از درون، بوسیله ی عنصر اندیشیدنی محصور سازد) ، بل که گفتنی ها را هم چنان که میخواستند ، نتوانستند بگویند . به سخن دیگر مرز گفتنی ها و نگفتنی ها را پیش از این که خودشان معین کنند گاه فرهنگ عصر و زبان قوم تعیین میکردند و زبان حال همه ی آن مشفقان همان بود که قرن ها بعد ، عارفی از تبار آنان به شیرینی دردمندی تمام سرود :
نیزه بازی اندر این کوههای تنگ
نیزه بازان را همی آرد به تنگ ( مثنوی)
کدام دلیل تجربی و عقلی ، پسینی و پیشینی قائم شده است که فی المثل زبان عربی غنی ترین واژگان و رساترین تصویرها و تعبیرها را برای افاده ی عالی ترین مفاهیم و لطیف ترین تجارب در اختیار گوینده می گذارد ، یا عادات و عرفیات اعراب بهترین مثال و سمبلها و ضرب المثلها را برای بیان باریک ترین اندیشه ها به خدمت میگمارد یا تجربه های زیستی و ذهنی (حسی ، عقلی و خیالی) اعراب جامع ترین پرده برداری را از وسیع ترین عرصه های واقعیت به عمل آورده و برای آنها بهترین قالب های مفهومی و لفظی ساخته است ، یا زبانشان در همه ی حوزه های بیان (شعری ، علمی ، فلسفی و ...) به یک اندازه رشد و تکامل یافته است ؟ و آیا رشد نامتوازن زبان عربی و اشباع شدگی اش از تجربه های معیشتی و معرفتی اعراب و ذخیره ی محدود واژگانی و مفهومی اش ، و کدورت و شفافیت پاره های گونه گونش ، کدورت و شفافیت و تنگی و فراخی جاودانه و اجتناب ناپذیری را در تصورات و تصدیقات دینی نمی افکند ؟ و آیا فقر و غنا و لف و نشر آن تصدیقات را مسبوق مصبوع به فقر و غنا و لف ونشر آن تصورات نمی کند؟ و آیا بسط تجربه های زیستی و ذهنی و زبانی اقوام بعدی مَرکب رام تری در اختیار راکب دیانت قرار نمی دهد و به "بسط تجربه ی دینی" صاحب شریعت کمک نمی کند ؟ و آیا اگر زبان و فرهنگ دیگری در دسترس شارع اسلام قرار میگرفت ، مذهب و منهاجش شاکله و رایحه ی دیگر نمی یافت ؟ و آیا می توان ثابت کرد که جهان و جهان بینی اعراب ماده ی بهتری برای صورت دین بوده است تا جهان و جهان بینی در یونانیان و رومیتان و هندیان ؟
شک نیست که اسلام اگر به جای حجاز در یونان و هند و روم ظهور مییکرد اسلام یونانی و هندی که عرضیاتش درعمیق ترین لایه های هسته ی مرکزی پیش میروند با اسلام عربی تفاوت بسیار میکرد و فی المثل اندیشه ی نیرومند فلسفی یونان ، ابزارهایی زبانی و مفهومی و دستگاه واژگانی ِ ویژه ای در اختیار پیامبر اسلام قرار میداد که گفتمان او را عوض میکرد ؛ چنان که امروز هم پس از قرن ها سیر و سلوک ، اسلام ایرانی و هندی و عربی و اندونزیایی ، به شهادت ادبیان دینی شان ، با یکدیگر تفاوت دارند (علاوه بر مشترکات بسیار) آن هم نه در زبان ظاهری ، که در عمق درک و فهم دینی ، این قصه بسی عمیق تر از قصه ی عنب و انگور و استایل مولاناست . کار دین شناس و اسلام شناس امروزی ، مقایسه ی ذهنی و آزمایش فرضی گفتمان های مختلف دینی متعلق به محیط های فرهنگی – تاریخی است و بازشناختن عرضیاتی که به افسون های مختلف ، به طاعت یا گنه ، دردل ذات راه پیدا کرده اند و آنرا بر سیرت و صورت خویش ساخته اند . این جا سخن از قبض و بسطی که به تبع پرسش ها و دانش های زمان در معرفت دینی به ناگزیر می افتد نیست ، بل که سخن از قبض و بسطی است که به تبع عوارض و عرضیات دوران ، در جوهر و حقیقت دینی ، به ناگزیر می افتد . این عرضی ها هر چه ظریفتر و نزدیکی و آمیختگیشان با ذات هر چه صمیمی تر ، کار دین شناس به همان نسبت مقدس تر و تقدس زداتر . عرضیات همه جا نقش پرده و پنجره را دارند و همان قدر که حاجب ذاتند کاشف آنند ، و بودنشان به قدر نبودنشان واجب است و جز این که از عرضی و در عرضی بگریزیم ، گریزی نیست .
ورود تئوری های علمی (طب و نجوم و ...) در کتاب و سنت دینی نیز امری بالعرض است ، خواه آن تئوری ها را حق و صادق بدانیم و خواه قائل به مسامحه ی صاحب شریعت در صدق و کذبشان شویم ، عرضی بودنشان علی ایّ حال مسلم است ، چرا که نه شرع برای آموختن آن علوم آمده و نه چنان انتظاری از آن داریم و نه استفاده ی ابزاری از آن تئوری های خاص اجتناب ناپذیر است . تئوری بطلیموسی هفت آسمان (درکی که همه ی مفسران مسلمان از آیات مربوطه ی قرآن تا پایان قرن نوزدهم داشته اند) نه ذاتی اسلام است و نه تنها راه بیان نعمت و قدرت خداوند . این تئوری میتوانست جایش را با تئوری های جدید نجومی عوض کند و همان نتایج و قواعد را عاید سازد . این که دینحق میتواند از تئوری های کاذب برای القای اغراض حق استفاده کند یا نه ، جوابش هر چه باشد در عرضی بودن و ذاتی نبودن این تئوری ها و استفاده ی از آن ها در کتاب وحی رخنه ای نمی افکند . یک مراجعه ی سریع به کتاب فربهی چون بحارالانوار آشکار میکند که نزدیک یک دهم (10 جلد از 110 جلد) آن در باب "سماء و عالم" است ، یعنی طبیعیات و فلکیات ، و مباحثی درباره ی جن و سحر و زخم چشم و احوال جمادات و جواهر و کرات و کواکب و عدد افلاک و خسوف و کسوف و طبقات هوا و رنگین کمان و باد و ابر و باران و سکون و حرکت زمین و اقالیم سبعه (به نظر صاحبنظران ، اصطلاح هفت شهر ، هفت اقلیم و هفت وادی که در ادبیات و حکمت ایرانی وارد شده است الهامی از نظریات بطلیموسی را در خود دارد) و علت حدوث زلزله و وصف بدن انسان و کیفیت تکون آدمی در رحم و حقیقت رؤیا و درمان بیماریهایی چون تب و یرقان و جنون و صرع و اختلال دماغ و کرم روده و درد مفاصل و سنگ مثانه و بواسیر و بلغم و عطش و جذام و برص و ذکرخواص گیاهان و میوه هایی چون سنا و بنفشه و عناب و هلیله و بلیله و طب النبی و طب الرضا (رساله ی ذهبیه ، که گفته میشود امام رضا برای مامون ، خلیفه ی عباسی تالیف کرد) و برای عموم این مسائل روایتی از پیشوایان دینی نقل شده است . تردید نباید کرد که حتی اگر همه ی روایات وارده در این ابواب متواتر و قطعی الصدور و قطعی الادله بودند بازهم آنها را روایات دینی نمیتوانستیم بدانیم ، چه جای آنکه اکثرشان اخبار آحاد ضعیف و نامعتمدند ، چرا که انتظار دین داران از دین ، آموختن طب و نجوم و طبیعیات و فلکیات نیست و اگر پیامبر اکرم یا امام رضا طب النبی یا طب الرضا نداشتند ، در پیامبری و پیشوایی شان نقصانی نبود (همچنان که دیگر امامان نداشتند) و حالا هم که این کتاب ها بدان ها منسوب است (نسبتی که بسیار مشکوک است) باز هم آنها را نباید جزء وظایف دینی و ماموریت های الهی آنان دانست . عرضی بودن معنایش همین است. آیا ورود پاره ای از مباحث متعلق به علوم انسانی در دین (سیاست ، اقتصاد و ...) همچون علوم طبیعی از عرضیات نیست ؟ برای جواب به بحث "انتظارات ما از دین" باید بازگشت و نیز به تفکیک از جوانب تکلیفی از جوانب توصیفی آن علوم.(در پاورقی آمده است : تفصیل این بحث موکول به محل دیگر است و رای صاحب این قلم ، بر یکسان بودن حکم علوم طبیعی دینی و علوم انسانی دینی است) در پایان این بند ، گواهی ابن خلدون بر عرضی بودن طب دینی و رأیش در باب انتظار صحیح از دین شنیدنی است :
"... و در اجتماعات بادیه نشین نوعی پزشکی وجود دارد که غالبا بر تجربیات کوتاه و کم دامنه ی برخی از اشخاص مبتنی است ... و قبایل عرب از اینگونه تجارب طبی بهره ی وافری داشتند ... و طبی که در شرعیات نقل میشود نیز از همین قبیل است و به هیچ رو از عالم وحی نیست ... زیرا وی ]محمد ص[ از این رو مبعوث شد که ما را به شرایع آگاه کند نه به خاطر این که طب یا دیگر امور عادی را به ما بیاموزد " (مقدمه ی ابن خلدون ، ترجمه ی ممد پروین گنابادی ، ج2 ، انتشارات علمی و فرهنگی ،1362 ، ص 1034)
نیز از عرضیات دینی است جمیع پرسش ها و داستانها و رخدادهایی که ذکرشان در قرآن و سنت رفته است ، از قبیل جنگ ها ، اعتراض ها ، دشمنی ها ، ایمان آوردن ها ، نفاق ورزیدنها ، تهمت ها و طعن ها و شکایت ها ، پرسش از اهلّه ، ذوالقرنین ، ساعت ، روح ، قتال در ماه حرام ، محیض ، انفال ، و نیز ذکر اشخاصی چون ابولهب و همسرش و زید ، پیداست که همه ی این ها میتوانست به گونه ی دیگری باشد . اگر ابولهبی نبود ، یا بود و مومن بود ، سوره ی مسد هم بود ، جنگ بدر (سوره ی آل عمران) و احزاب (سوره ی احزاب) که ذکرشان در قرآن رفته است ، اگر به نحو دیگری پیش میرفتند و عواقب دیگری داشتند ، لاجرم داستانهایشان در قرآن به نحو دیگری می آمد ، نه وقوع آن جنگ ها ذاتی اسلام است ، نه نحوه ی سیر و پیش رفتنشان و نه ذکر و شرحشان در قرآن ، نه تهمت بدخواهان به عایشه (سوره ی نور) نه کینه ورزی ابولهب و همسرش با پیامبر (سوره ی مسد) نه سوال از قصه ی ذوالقرنین (سوره ی کهف) نه ازدواج پیامبر با همسر زید (سوره ی احزاب) نه شایعه پراکنی شایعه پراکنان در مدینه (المرجفون فی المدینة – احزاب 60) و نه عکس العملهای یهودیان و مسیحیان (سوره ی بقره) هیچ کدام نبودنشان در قرآن و رخ ندادنشان در تاریخ ، لطمه ای به پیام اصلی و هسته ی مرکزی اسلام نمی زند و اینک که هستند بیش از امری عرضی نباید محسوب شوند ، که میتوانستند نباشند یا به گونه ی دیگری باشند. به عبارت دیگر قرآن میتوانست کمتر یا بیشتر از این باشد که اکنون هست و باز قرآن باشد ؛ چرا که قرآن به ذاتیاتش قرآن است ، نه به عرضیاتش ، نقل سوالات و سوانح ، البته به قرآن منحصر نمیشود و اینگونه عرضیات در سنت و کلام پیامبر و دیگر پیشوایان دینی به وفور دیده میشوند ، سوال از مساله ای مربوط به دین و میراث و پاسخ امام ششم به آن ، که مستند فقها در مساله ی ولایت فقیه است ، از این جنس است ، ورود این عرضیات در دین هویت دینامیک و دیالوگی آن را آشکار میکند و نشان میدهد که این دین چگونه چگونه پا به پای حوادث زمان و تجارب حیاتی پیشوای دین پیش آمده و رشد کرده است
»



ج- دینداری، یعنی تکرار تجربه‌ی نبوی و بسط و تکامل آن تجربه. عارفان با تجربه‌ی منحصر به فرد خود، تجربه‌ی نبوی را بسط داده‌اند13. به این ترتیب، ختم نبوت معنا ندارد.
این برساخته‌های نظری، و دیگر برساخته‌ها، نشان می‌دهند که با مدعایی روبه‌رو هستیم که به سادگی جامه‌ی معقولیت بر تن نمی‌کند. ختم نبوت، ادعایی بلادلیل است. اگر هم مدلل کردن این مدعا امکان‌پذیر باشد، مسلمین تا کنون هیچ دلیلی برای مستدل کردن آن ارائه نکرده‌اند.
این برساخته ها و دیگر برساخته های آقای گنجی نشان میدهد که با مدعایی روبرو هستیم که به سادگی جامه ی مغلوبیت بر تن میکنند و به سادگی جامه ی مقولیت بر تن نمیکند و ایشان هم تا کنون هیچ فرنود خردپذیری برای مستدل کردن داوهایشان نیاورده اند .
__________________
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ

وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ


نظریات جدید دکتر سروش در مورد وحی
شبکه اجتماعی هم میهن
نظریات جدید دکتر سروش در مورد وحی

ويرايش توسط Bozorgmehr : 08-21-2010 در ساعت 01:35 AM
Bozorgmehr هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 01-17-2009   #176 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
UnforGiiveN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

نوشته اصلي بوسيله bozorgmehr نمايش نوشته ها
[right][color=black][font=times new roman][size=4
این برساخته ها و دیگر برساخته های آقای گنجی نشان میدهد که با مدعایی روبرو هستیم که به سادگی جامه ی مغلوبیت بر تن میکنند و به سادگی جامه ی مقولیت بر تن نمیکند و ایشان هم تا کنون هیچ فرنود خردپذیری برای مستدل کردن داوهایشان نیاورده اند .
سپاس از توجه ویژه شما در مواردی که تا کنون مطالعه کردم این چنین می پندارم شاید گنجی در صورت جواب دکتر سروش(که در تصورم نمی آید ایشان بخواهند جواب دهند .به هر جهت!) بخواهد این نظرات خود و نقل قولهایی که از دکتر گرفته و برداشت هایش ، توضیح بیشتر دهد . چون در موارد دیگر این گونه بوده من هم عرض کردم، در غالب موارد به مبانی دکتر وفادار بوده! اما خوب این چنین مواردی هم وجود داشته! که البته به یقین باید خود گنجی در مورد برداشت هایش بیشتر توضیح دهد ! و این وابسته به اینکه دکتر سروش بخواهد این حرفهای گنجی رو رد کند و آنگاه گنجی بخواهد از حرف خود دفاع و یا سخن دکتر را بپذیرد اگر پاسخ یک مقدار به هم ریخته است ، به خاطر سرور سایت است!!! و بسته شدن ای پی من و استفاده از ف/*یلتر شکن!
UnforGiiveN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-17-2009   #177 (لینک نوشته)
معاون شبکه اجتماعی
 
Bozorgmehr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

نوشته اصلي بوسيله unforgiiven نمايش نوشته ها
سپاس از توجه ویژه شما در مواردی که تا کنون مطالعه کردم این چنین می پندارم شاید گنجی در صورت جواب دکتر سروش(که در تصورم نمی آید ایشان بخواهند جواب دهند .به هر جهت!) بخواهد این نظرات خود و نقل قولهایی که از دکتر گرفته و برداشت هایش ، توضیح بیشتر دهد . چون در موارد دیگر این گونه بوده من هم عرض کردم، در غالب موارد به مبانی دکتر وفادار بوده! اما خوب این چنین مواردی هم وجود داشته! که البته به یقین باید خود گنجی در مورد برداشت هایش بیشتر توضیح دهد ! و این وابسته به اینکه دکتر سروش بخواهد این حرفهای گنجی رو رد کند و آنگاه گنجی بخواهد از حرف خود دفاع و یا سخن دکتر را بپذیرد اگر پاسخ یک مقدار به هم ریخته است ، به خاطر سرور سایت است!!! و بسته شدن ای پی من و استفاده از ف/*یلتر شکن!
خواهش میکنم ، من هم گمان نمیکنم دکتر سروش پاسخی به گنجی بدهند و اگر هم چنین قصدی داشتند تا چندی بعد از مقاله ی گنجی صورت میگرفت ،
فرنود پاسخ ندادن دکتر سروش هم مانند روز روشن است :
الف - همدلی سیاسی
ب - نامرغوبیت گنجی
Bozorgmehr هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-18-2009   #178 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
UnforGiiveN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

البته من باور دارم ، در صورتی که نقل قول های گنجی از دکتر بیشتر شود ، و این مقالات سطح گسترده تری پیدا کنند ، شاید دکتر هم در مقام پاسخ آید!
UnforGiiveN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-18-2009   #179 (لینک نوشته)
معاون شبکه اجتماعی
 
Bozorgmehr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

نقدی بر دکتر سروش ؛

نوشته اصلي بوسيله گنجی
به گمان وی، در باورها و گزاره‌های تاریخی – کلامی قرآن، خطا وجود دارد
نوشته اصلي بوسيله Bozorgmehr

در اینجا باز هم آقای گنجی از سفسطه ی بچگانه ی حرف در دهان دیگری گذاشتن سود میبرد ، راست است که دکتر سروش در جایی میگویند اسلام یک ایدئولوژی یعنی یک بسته ی از پیش مهیا شده ( و شامل گزاره های آماده و خاص) نیست ، اما ایشان سپس دینداری را به سه سطح رده بندی میکنند و رده ی اول دینداری : " دینداری مقلدانه و مصلحت اندیشانه" است، این مرحله ی دینداری باور به گزاره هایی خاص است و لذا سخن آقای گنجی مغالطه ای بیش نیست .
زمانی که دکتر سروش میگویند " محمد را خدا تالیف کرد " و او را تطهیر کرد آیا کسی که تالیف و تطهیر توسط خداوند شده باشد میتواند خطایی (ولو ناچیز) داشته باشند ؟ خیر



با تقدیم درود
در هیچکدام از کتب و تقریرات دینی - ایدنولوژیکی دکتر سروش ندیده بودم که گفته باشند در قرآن خطا وجود دارد اما ایشان فقط در یک مصاحبه ی خود با رسانه ی هلندی در مقابل این پرسش که :

پس قرآن جنبه‌ای انسانی و بشری دارد. این یعنی قرآن خطاپذیر است؟
میگویند :

از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند.

آن‌چه قرآن درباره‌ وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی می‌گوید، لزوماً نمی‌تواند درست باشد. این مفسران اغلب استدلال می‌کنند که این نوع خطاها در قرآن خدشه‌ای به نبوت پیامبر وارد نمی‌کند؛ چون پیامبر به سطح دانش مردم زمان خویش «فرود آمده است» و «به زبان زمان خویش» با آن‌ها سخن گفته است.

من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمی‌کنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آن‌چه می‌گفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمی‌کنم دانش او از دانش مردم هم‌عصرش درباره‌ی زمین، کیهان و ژنتیک انسان‌ها بیش‌تر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشه‌ای هم به نبوت او وارد نمی‌کند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.


http://www.aftabnews.ir/vdcjyheuqxeta.html

روشن است ایشان حرفی را که از زبان مفسران بازگو کردند ، باور خودشان است منتها بصورت غیر مستقیم آنرا بیان میکنند که در قرآن " امکان " بروز خطا وجود دارد ( از گفته ی ایشان چیزی بیش ازین نتیجه نمیشود )

اما مصاحبه ی دکتر سروش با قضایای زیر همپوشانی ندارد :

محمد(ص) البته شخصیتی فوق‌العاده داشت ، گلی بود در کویر، و یتیمی کتاب ناخوانده که « کتب خانه هفت ملت بشست » و بر آمدن چنان کتابی فرهنگ ‌ساز از دامن جاهلیتی چنان تاریک ، (به زبان دینی) یک معجزه بود . دیگر ساکنان جزیره العرب نه چالشی سنگین را تجربه می‌کردند نه پرسشی روان ‌سوز را و نه به آستانه دریافت پاسخی می ‌رسیدند و نه یقین و شجاعت نظری و عملی محمد (ص) و نه هنرمندی او را در بیان و در تخیل داشتند ، نه اهل شکرستان وصال بودند نه هنرستان خیال.
همین ها بود که او و کتاب او را یگانه و بی‌ همتا کرد.

به قول مولانا «غریب است، غریب است، ز بالاست خدایا.»
آنچه معجزه بود شخصیت او بود و کتاب، به تبع او، معجزه شد. شاید اگر این کتاب را، افلاطون مردی عرضه می ‌کرد، معجزه نبود . از محمد امّی، این خرق عادت احتمال نمی ‌رفت. بی ‌هوده نبود که در معنای آیه : «فاتو بسوره من مثله» ( اگر شک دارید که این قرآن از خداست، سوره‌ یی مثل آن بیاورید- سوره بقره ) پاره‌ای از مفسران می ‌گفتند معنای دیگرش این است که سوره‌ یی از مثل کسی چون محمد بیاورید ( تفسیر صافی والمیزان و مفاتیح الغیب.) و بی‌ هوده نبود که بزرگانی از معتزله و تشیع بر آن بودند که مثل قرآن می ‌توان آورد، اما خدا نمی‌ گذارد ( قول به صرفه.)
باری این شخصیت بدیع، با قلبی بیدار و چشمی بینا و ذهنی حساس و زبانی توانا صنع خدا بود و باقی همه صنع او و تابع کشف و آفرینش هنری او.
محمد کتابی بود که خدا نوشت و محمد ، کتاب وجود خود را که می ‌خواند، قرآن
می ‌شد. و قرآن کلام خدا بود.
« محمد را خدا تالیف کرد و قرآن را محمد » و قرآن کتاب خدا بود.


آیا کتابی که خدا نوشته (یعنی محمد) میتواند در آن خطاکاری راه میابد ؟
اگر چنین باشد خطا از خداست یعنی خدا کم سواد و ناقص است ! نه از کتاب چون چند خط بالاتر که با رنگ قرمز مشخص است گفته اند که " دیگران به یقین نمیرسیدند " و این میرساند که فقط حضرت محمد به مرحله "یقین" رسیده اند ، حال پرسش این است که کسی که تاروپودش خدایی است و هر آنچه میبیند و مکاشفه ی بی صورت میکند "یقینی است" چگونه خطا در آن ( سهوا ) می افتد ؟
البته احتمالا پاسخ ایشان به این خرده ی ما این است :

اما مثال راهنمای من مثال نحل قرآنی یا نخل عرفانی است. بنا به تعلیم قرآن، ساختار بیولوژیک و کارخانه بیوشیمیک زنبور عین وحیی است که به او می شود و خانه اش را پر از حلوا می کند: چونکه اوحی الرب الی النحل آمده است
خانه وحیش پر از حلوا شده است
او به نور وحی حق عز و جل
کرد عالم را پر از شمع و عسل
اینکه کرمناست بالا می رود
وحیش از زنبور کی کمتر بود؟
آیه قرآن چنین است: و اوحی ربک الی النحل....:
"پروردگارت به زنبوران وحی کرد تا در کوهها و درختان و داربستها، خانه بگیرند و از همه میوه ها بخورند و راه پروردگار را بپیمایند (آنگاه) از شکمشان نوشابه های رنگارنگ و شفا بخش بیرون خواهد آمد. و این برای اهل نظر آیتی است". (سوره نحل ٦٨-٦٩).
پیداست که زنبور در این عسل سازی موضوعیت و مدخلیت تام دارد، نه اینکه عسل را از یکسو در او بریزند تا از سوی دیگر پس دهد. با اینهمه، انگبین شفابخش فراورده یی الهی است

مشابه این :

نوشته اصلي بوسيله Bozorgmehr
دکتر تقی ارانی از رونق بخشان فلسفه ی ماتریالیسم در ایران ، در صفحه ی 34 از کتاب ماتریالیسم دیالکتیک میگوید : « چقدر بی‏ مغز است اگر مكتبهای مخالف ما توقع دارند " شناختن " به صورت خارجی پيدا كند و فكر در تاثيری كه از اشيا گرفته است تصرف نكند بالاخره اين تصرف همان شناختن است . اينهايی كه عقب عين حقيقت ، حقيقت مطلق و مفهومهای پوچ ديگر می‏باشند مثل اين است كه می ‏خواهند عمل شناختن مانند عمل هضمی صورت گيرد كه نه ماده غذايی وارد معده شود و نه‏ معده بر روی مواد غذايی اثر كند.»

خرده ی دکتر ارانی نمیتواند وارد باشد زیرا دکتر سروش با باور داشتن به " یقین "
مسئله را از امکان بروز خطا در مسیر هضم پاک میکنند ، یک توجیه میتواند این باشد که دکتر سروش باوردارند که : " حضرت محمد به صدق همه ی مکاشفاتش یقین داشت ، اما برخی یقین های او کاذب بودند "، از آنجا که ایشان به هرمنوتیک فلسفی گادامر ( که مفسر محوراست نه مولف محور - در اینجا یعنی محمد محور است نه خدا محور، قرآن هم تفسیرهای محمد (در مقام مفسر قرآن)است از تالیفات خدا (در مقام مولف قرآن)) و هر منوتیک هایدگرهم باور دارند ، صدق این توجیه در نگر ایشان را افزایش میدهد ، لذا لازم است کمی بیشتر موضوع را بشکافیم ، در دستگاه فلسفی و هرمنوتیک هستی شناسانه ی هایدگر انسان جزئی از هستی است و فهم او هم مقارن با هستی او است، لذا شخصی مثل هایدگر به هستی شناسی فهم روی می آورد و بدين صورت انديشه ی انسان با هرمنوتيک پيوند می ­خورد ، انسان­ها از پيش خود را در جهانی می يابند كه هایدگر آن را « پيش ساخته ی فهم » می نامد، امكان رهایی از اين پيش ساختارها برای انسان ممكن نيست. با اين پيش ساخت­ها " دازاين " (Dasein) – یعنی انسان به عنوان یکی از هستی ها - به سراغ فهم موضوع می رود و داشته­ هايش را بر روی آن فرافكنی (Projection تصویر) می كند و به اين صورت انسان خود را بر پديده آشكار می سازد و متقابلا پديده هم به سخن در می آيد و خود را نمايان و شروع به افکنش می سازد و میپردازد و انسان آن را تفسير می كند ، حضرت محمد به سراغ فهم موضوع میرود ، او هم انسانی مثل همه ی انسانهاست که در چهل سالگی به پیامبری رسید ، پس او دارای پیشفرضهایی است چون محمد را خدا تالیف کرد پس این پیشفرضهای او رنگ و بوی خداوندی و استعلایی دارد ، او این پیشفرضهای مقدس را بر پدیده (لامکان و لازمان) فرافکن میکند و پدیده ها در مقام پاسخگویی درک و فهمی به او میدهند اما موضوع باز زمانی خراب میشود که بدانیم دکتر سروش میگویند : « محمد هر چه می‌ اندیشید و می ‌گفت، صحه ی خدا بر آن بود »
دیگر آنکه تکثر در معنای متن و عدم وجود فهم برتر از مشخصه های بارز برخی دستگاه های هرمنوتیکال است که دکتر سروش آنرا در کتاب صراط های مستقیم یکی از مبانی تبیین پلورالیزم دینی قرار میدهد ، و این باور با " یقین " ناسازگار است زیرا یقین ، فهم برتر است .
زمانی شعله های ناسازگاری زبانه میکشد که در این قسمت از نوشته ی ایشان تعمق میکنیم :

«سوم. اینکه می گوییم قرآن محصول کشف پیامبرانه محمد بن عبدالله (ص) است، به هیچ رو بمعنای گزاف بودن این کشف نیست، تا پیامبر حق تغییر آن را داشته باشد یا هر وقت بخواهد آیات بر او نازل شود و ... از پیامبری بگذریم. این داوری در حق کشفهای علمی و فلسفی و ریاضی هم صادق نیست. اگر نظریه جاذبه، کشف بشری نیوتون است، لازمه اش این نیست که وی نکوشد و به انتظار کشف ننشیند یا آن نظریه را هر گونه که دل خواه اوست صورت بندی کند یا بنام کشف هر چه دلش خواست بگوید و به مردم بفروشد. همنیطور است کشف فلسفی نظریه اصالت وجود. صدرالدین شیرازی مگر می تواند پا را فراتر از برهان بنهد و تعاریف و قواعد را بگرداند تا با هوس او مطابق افتد؟ او تابع دلیل است نه دلیل تابع او. گرچه شناختنش و استدلال کردنش بقدر طاقت اوست و حصار طاقت را هیچگاه هیچ کس نمی تواند بشکند. (الحکمه هی العلم ..... بقدر الطاقه البشریه). از علم و فلسفه فاصله بگیریم. در شعر هم چنین نیست که شاعر هر وقت هوس کرد بتواند شعر بگوید و معانی و مناظر همیشه پیش چشمش باشد و قدرتش بر تصرف در صور خیال همواره یکسان باقی بماند. یا شعر به میل او بر او وارد شود. به عکس، او در تسخیر شعر است نه شعر در تسخیر او.»

مضاف بر اینها در اینصورت دیگر این جمله که :
"محمد کتابی بود که خدا نوشت و محمد ، کتاب وجود خود را که می ‌خواند، قرآن
می ‌شد
"

و دیگر جملات ایشان هم در مدح محمد معنی ندارد چون در طول تاریخ دیگرانی
هم بوده اند که برخی مکاشفاتشان صادق و برخی دیگر کاذب یا مجهول بود و دیگر اینکه بگوییم " محمد کتابی بود که خدا نوشت " هم بی معنی است چون با این اوصاف این جمله را میتوان در مورد تمام عرفا و مرتاضان و درویشان بکار برد .
اما اگر چنین نباشد پرسش ما از دکتر عبدالکریم سروش این است که آیا میشود زنبور از شهد گلها تغذیه کند و به جای عسل ، ماست تحویل دهد ؟!
روشن است که خیر ، ممکن است به فرنود مرغوبیت برخی گلها که در آب و هوای بهتری پرورش یافته اند زنبور،عسل با کیفیت تری تحویل دهد یا بالعکس یعنی کیفیت آن کمتر باشد همچنانکه کیفیت پاره ای آیات قرآن بهتر از پاره ای دیگر است ، مثلا آیات سوره ی الرحمن کیفیت بسیار بالا و طنین زیبایی دارند ، اما آیا میشود که زنبور به جای عسل با کیفیت تر یا کم کیفیت تر ، بنزین سوخته تحویل دهد ؟
در منطق مثلا میگوییم : آیا میشود مقدماتی صادق باشند ، و شیوه و ابزار استنتاج و استدلال هم صادق باشند اما نتیجه کاذب باشد یا حتا آیا " احتمال " دارد نتیجه کاذب
باشد ؟ به یقین خیر ،
فکر میکنم ایشان برای رهایی از مشکل باید همان چیزی را که نقد کردند بدان
باور داشته باشند یعنی : " پیامبر « به زبان و برای زمان خویش » سخن گفته است .
سایت رسمی دکتر سروش فعلا در دسترس نیست ، با بازگشایی تارنمای ایشان این مسئله را با ایشان بازگو میکنم و پاسخ ایشان را قرار خواهم داد .


















Bozorgmehr هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-19-2009   #180 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
samirajon's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ثابت کنید که قرآن کتاب آسمانی است

به دوستاني كه مقالات گنجي رو دستاويزي براي خودشون قرار دادند توصيه مي كنم كه جوابهايي كه اقايان حدادعادل لاريجاني وسردبير محترم روزنامه ي كيهان به ايشان داده اند رو هم مطالعه فرمايند ...معرفي منبع از ما مطالعه از شما....مثله اينكه دوستان خيلي تشنه ي حقيقتند !!!! در ضمن جواب اقاي سروش رو هم ايت الله مصباح يزدي در يك مناظره داده اند
samirajon آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

برچسب ها
مورد, نظریات, وحی, جدید, دکتر, سروش

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 09:40 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.