تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > ادبيات و نوشته های ادبی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن بازی آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

ادبيات و نوشته های ادبی قدم بـه قدم تا آرامش؛ می نویسم پس هستــم

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 08-19-2005   #1 (لینک نوشته)
مدیریت کل سایت
 
Admin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Lightbulb جملات ماندگار ادبی

جملات ماندگار ادبی
درود بر کاربران گرامی هم میهن
این بحث رو آغاز کردم تا شروعی باشه برای قرار دادن قطعات ادبی جالب و خواندنی. شما هم در صورتی که جملات ادبی و آموزنده ای در اختیار داشته باشید میتواند در همین مبحث قرار دهید.
__________________
جملات ماندگار ادبی
تماس با معاونین گرامی : آقایان Rayan (معاون سایت) LifeTime (معاون نظارت) Bozorgmehr (معاون شبکه اجتماعی) Borhan(مشاور ارشد سایت)

ويرايش توسط Sarvenaz : 01-17-2011 در ساعت 03:02 PM
Admin هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
12 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-19-2005   #2 (لینک نوشته)
مدیریت کل سایت
 
Admin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض

قدرت كلمات
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند

از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه
از نويسندگان ناشناس
Admin هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-20-2005   #3 (لینک نوشته)
مدیریت کل سایت
 
Admin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض به من بگو

به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

-آن ميلمن
Admin هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-06-2005   #4 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Sadegh2x's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : قطعات ادبی آموزنده و خواندني

رفقا

نويسنده: نادين گورديمر
مترجم: اسدالله امرايي

خانم هاتي فلفور دكمه كنترل از راه دور رازد و دزدگير ماشين رااز كار انداخت، همان موقع گروهي از جوان هااز پشت به او نزديك شدند. سياه. لازم نبود بترسد، اينجاخيابان شهر نبود.
اينجامحل آموزش و يادگيري غيرنژادي بود، جايي كه گلخانه گياهان پرورشي و درختاني به حساب آمد كه شناسنامه گياه شناسي داشتند. جوان هاهم مثل او بخشي از جماعتي بودند كه براي شركت در كنفرانس دانشگاهي آموزش خلق آمده بودند.
آنهاقرار بود آموزش ببينند و او از اعضاي كميته فعالان سياه و سفيد به شمار مي آمد، طرح ژنريك انقلابيون، چپگراهاي سكولار، مسيحي هاي انقلابي و ليبرال.
پشت فرمان كه نشست، جوان باريك و تركه اي دم پنجره او آمد.
<رفيق...> از چشم و ابرو آمدن دوستانه زن و چشم هاي آبي و صورت كك مكي اش جرا‡ تي به خود داد. رفيق به شهر مي رويد؟
نه خلاف جهت مي رفت... به خانه، اماتحت تاثير جو تالار كه اين جوان هابه هر حال همراه و همفكر او بودند، پامي كوبيدند و آواز آزادي سر مي دادند، نه ببخشيد او همپاي آن هاآواز مي خواند، گفت كه تاايستگاه اتوبوسي كه سردسته شان اسم برد، مي رساندشان - بياييد بالا!
بقيه در صندلي عقب نشستند. سردسته شان كنار او.
سفيدي تخم چشم هايش راديد كه به او نگاه كرد و بعد نگاهش رادزديد. دنبال حرفي بود كه سر صحبت باآنهاراكند. البته سؤ ال خوب بود. پابه سن گذاشته هامعمولاً از جوان هاسؤ ال مي كنند. اهل سووتو هستند؟
از هارليست آمده بودند، محله فونينگ.
به حساب سرانگشتي دستش آمد كه دويست كيلومتر فاصله است. چطور خودشان رابه اينجارسانده اند؟ كي به آن هاگفته كه چنين كنفرانسي هست؟
ماعضو كنگره جوانان فونينگ هستيم.
هيات نمايندگي. بااتوبوس آمده بودند، يكي از عقب مانده هاي گروه هاي سياسي كه بعد از شروع كنفرانس مي رسيدند آنهارارساند. پس ناهار مجاني به ايشان نرسيده بود؟
پشت ماشين نفس از كسي درنمي آمد. لابد سردسته به چشم و ابرو به آنهافهمانده بود. برخي الزامات سفر ياتجارب مشترك بين گروه جوانان گاه صدايي درمي آورد: <ماگرسنه ايم> از صندلي عقب انگار يكهو هوايي رابه سكوت خفقان آور مي دمد.
زن يك لحظه زبانش بند آمد. اين گردهمايي هاي بزرگ او راهم به هيجان مي آورد و هم تابلو مي كرد، در مقابل جمعيتي كه پرشور گوش تاگوش مي نشستند كم مي آورد. كساني كه در رديف جلو بودند. آنهايي كه در رديف عقب شعار مي دادند، پاي قهوه اي بچه هايي كه بغل مادرشان بودند و مادرهاكهنه هاشان راعوض مي كردند، دخترهاي كوچولويي باگيس هاي بافته كه مثل پيرزن هاي عجوزه گوش مي دادند، زن هاي گنده اي كه خود راتكان مي دادند و زمزمه مي كردند، مرداني باچهره هاي سياه كه نمي شد چيزي در آن بخواني يكصدااز خدامي خواستند او هم خونتو وي سيزوه راحفظ كند همان طور كه همه در همه جابراي سربازهايشان و جنگهايشان دعامي كنند. آخر روزهايي مثل اين دلش يك نوشيدني مي خواست تادر خلوت و آرامش حالش جابيايد.
گرسنه. نه براي نوشيدني بايخ و كله پاشدن. انگار خود رانمي باخت. ببينيد خانه من همين نزديكي هاست. بياييد چيزي بخوريد، بعد خودم مي رسانم تان به شهر.
خيلي خوب. خيلي هم خوشحال مي شويم. نفس هاي حبس شده در صندلي عقب رهاشد.
به دنبال او از در وارد شدند و از سگ گنده او ترسيدند كه مي گفت آزاري نمي رساند و قلاده نازي به گردن داشت. آنهارااز در آشپزخانه تو برد.
زيراخودش هميشه اين طور وارد خانه مي شد، كاري كه اگر بزرگ بودند، نمي كرد، دوستان سياهي از سر بدجنسي فكر مي كردند انتخاب در ورودي اشتباه تاريخي است. چون مي خواست شكم شان راسير كند، آنهارابه اتاق نشيمن نبرد كه پر از گل و كاناپه بود، بردشان به اتاق ناهارخوري تاسر ميز بنشينند. اتاقي بود كه راحت مي شد اضافي به حساب بياوري. كف بي فرش كه باسقف چوبي طلايي جور در مي آمد چلچراغ مفرغي عتيقه، حصير به جاي پرده هاي كلفت. يك مجسمه چوبي آفريقايي شيري رانشان مي داد كه از زادگاه خودش رهاشده و در سطح درخت موكواخودنمايي مي كرد. چهار صندلي پيش كشيد و خودش به آشپزخانه رفت تاقهوه درست كند و ببيند در يخچال چيزي براي ساندويچ درست كردن پيدامي شود يانه. آنهاباخدمتكار خانه به زبان خودشان احوالپرسي كردند، اماوقتي خدمتكار و بانوي خانه گوشت سرد و نان راهمراه باقهوه حاضر كردند، بانو اجازه نداد كلفت غذاببرد. خودش سيني سنگين راسر ميز برد.
دور ميز نشستند و اصلاً معلوم نبود كه زبان ايماو اشاره راكنار گذاشته باشند شنيدند كه نزديك مي شد. بشقاب هاو فنجان هاراپخش كرد. به غذاچشم دوختند اماانگار به چيز ديگري هم نگاه مي كردند، چيزي كه او نمي ديد، چيزي كه توش و توان مي برد. تعارف مي كرد. ببخشيد فقط گوشت سرد داشتم. ترشي انبه هم هست اگر بخواهيد. شير؟ قهوه اش غليظ است؟ ببخشيد كم نمي گذارم. مي خواهيد آب جوش بياورم؟
مي خورند. وقتي سعي مي كند بايكي ديگر حرف بزند، او مي گويد اكسكيوس؟ بعد متوجه مي شود كه او انگليسي نمي داند، زبان سفيدهارانمي فهمد، شايد مختصري از آفريكانرهاي شهرك روستايي شان شنيده باشد. ديگري اسم خودش رامي گويد، انگار مي خواهد از غذاتعريف كند. من شدراك نسوتشاهستم. نام خانوادگي اش راتكرار مي كند كه جابيفتد.
اماديگر حرف نمي زند. زبان چشم و ابرويي به كار مي افتد و سردسته ظرف خالي شده شكر رابه طرف او مي گيرد: <لطفاً>. مي دود به آشپزخانه پر مي كند و برمي گردد. به كربوهيدرات نياز دارند. گرسنه اند، جوانند، نياز دارند، مي سوزانند. از كمي غذاآشفته است و بعد متوجه ظرف ميوه مي شود، جاميوه اي بزرگ مسي پر از سيب و موز است. شايد يكي دو هلو هم زير برگ هاي مويي باشد كه باآن دوست دارد منظره طبيعت بي جان راتكميل كند. ميوه بخوريد. بفرماييد.
بشقاب هاو فنجان هاراروي هم مي گذاشتند نمي دانستند چه كنند و توي اين اتاقي كه معلوم بود فقط مي خورند و آشپزي نمي كنند و نمي خوابند، نمي دانستند بايد چه بكنند، در حالي كه ظرف سيب و موز رادرمي آوردند و شدراك نسوتشاتنهاهلو رانشان كرد و آن رابرداشت، او باسردسته حرف مي زد و اسمش راپرسيد. دوميل. هنوز در مدرسه اي، دوميل؟ البته به مدرسه نمي رود. آنهاهم به مدرسه نمي روند. بچه هاي هم سن و سال آنهاچند سالي بود كه به مدرسه نمي رفتند، چون مدرسه سنگر مبارزه، محل تحريم، تظاهرات، آموزش عقايد سياسي و آموزش قيام عليه نوع زندگي و بدبختي هاي خانواده شان عنوان هاي دهن پركني داشتند. رئيس شعبه كنگره جوانان، دو سال پيش از مدرسه اخراج شد. رهبري يك تحريم رابه عهده داشت؟ به پليس سنگ انداخته بود؟ شايد هم مدرسه راآتش زده باشد؟ مي گويد همه اين هاهست. خيلي سر درنمي آورد فقط اسم فعاليت هاي سياسي رابلد است. دو سال نگذاشتند به مدرسه بروي، نه. تمام اين مدت چكار مي كردي؟
به او فرصت نمي دهد سيب بخورد. يك گاز گنده مي كند و سرش راراروي گردن باريك پسرانه اش تكان مي دهد. من تو بودم. از ژوئن امسال 6 ماه تو هلف بودم.
به بقيه نگاه مي كند، تو چي؟
شدراك سر خم مي كند. دوتاي ديگر به او نگاه مي كنند. بايد مي دانست، بايد مي دانست از رنگ آنهابايد مي فهميد چه جوابي بدهند. قرار نبود كه جزو يازده نفر اول كريكت انتخابشان كنند يابه اردوي تفريحي اروپابفرستندشان.
سردسته دوميل به او مي گويد كه مي خواهد دوره مكاتبه اي بخواند كه از دو سال پيش دنبال آن بوده. دو سال پيش كه هنوز بچه بود و اين موهاپشت لب و صورتش درنيامده بود كه او رامرد مي كرد و از دنياي كودكي مي كند. در ترديد و سكوت حاكم بر اتاق و لكه هاي قهوه اي روي بشقاب هاو ميز و پوست موز روي ميز معلوم مي شد كه نمي تواند فرم ثبت نام دوره مكاتبه اي رابگذارند، نمي تواند و آن دو سال رامحروم مانده بود. به آنهانگاه كرد و باورش نمي شد چه چيزي رامي داند كه آنهاهمين حالادر خانه او كلاشينكوفهاي خود راكه فقط سرودش رامي خواندند بيرون بكشند و سرود خوان مرگ رابه بازي بگيرند. مواد منفجره مي بستند زير كاميون ها، مي روند و لاي بوته هاو جاده هابيل به دست مي گيرند امانه براي كشاورزي و درخت كاري بلكه براي كاشت مين. آنهارامي بيند كه به سختي زخمي شده اند اماباورش نمي شود كسي رازخمي كنند. دست هاي نوچشان راباماليدن كف دست هابه هم پاك مي كردند.
سكوت رامي شكند، حرفي بزنيد، چيزي بگوييد. از شير من خوشتان آمد؟ قشنگ نيست؟ يك هنرمند زيمبابوه اي آن رادرست كرده، اسمش فكر مي كنم دوبه باشد. امااين حركت ناگهاني چشمشان راباز كرد. دوميل بانگاه خيره بي حرف آنچه رابر وجودشان سنگيني مي كرد لو داد. در اتاق دنگال چلچراغ عتيقه گران قيمت و پرده حصيري و شير منبت كاري شده همه اش يك حد داشت، پديده هاي نامتمايز و غيرقابل كشف، تنهاچيز واقعي غذابود كه سيرشان كرد.
Sadegh2x آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-02-2006   #5 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
susan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : قطعات ادبی آموزنده و خواندني

ايستگاه خدا
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.



در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .



قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .


مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
__________________
susan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-02-2006   #6 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
susan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : قطعات ادبی آموزنده و خواندني

غيرت و غرور و عشق
فرشته کنار بسترش آمد و قرصي نان برايش آورد و گفت: چيزي بخور ، پهلوان رنجور! سالهاست که چيزي
نخورده اي، گرسنگي از پا درت مي آورد. ما چيزي نمي خوريم ، چون فرشته ايم و نور مي خوريم. تو اما آدمي و آدمها بسته نان و ابند.
پهلوان رنجور لبخند زد ، تلخ و گفت : تو فرشته اي و نور مي خوري ؛ ما هم آدميم و گاهي به جاي نان و آب، غيرت مي خوريم.
تو اما نمي داني غيرت چيست؛ زيرا آن روز که خداي غيور، غيرت را تقسيم مي کرد، تو نبودي و ما همه غيرت آسمان را به زمين آورديم.
فرشته گفت: نمي دانم اين که مي گويي چيست، اما هر چه که باشد ضروري نيست. چون گفته اند که آدم ها
بي آب و و بي نان مي ميرند؛ اما نگفته اند که براي زندگي بر زمين غيرت لازم است!
پهلوان گفت: نگفته اند تا ادم ها خود کشفش کنند.نگفته اند تا آدمها روزي بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگي نيست؟ نگفته اند تا آدمها بفهمند آب را از چشمه مي گيرند و نان را از گندم، اما غيرت را از خون مي گيرند و عشق و غرور.
فرشته چيزي نگفت. چون نه از عشق چيزي مي دانست نه از خون نه از غرور.فرشته تنها نگاه مي کرد.
پهلوان به فرشته گفت: بيا اين نان را با خود ببر، هيچ نان ديگر ما را سير نخواهد کرد. ما به غيرت خود سيريم.
فرشته رفت. نان را با خود به آسمان برد و آن را بين فرشته ها قسمت کرد و گفت: اين نان را ببوييد. اين نان متبرک است. اين نان به بوي غيرت آغشته است.
susan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-06-2006   #7 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
susan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : قطعات ادبی آموزنده و خواندني

هر كه ما را ياد كرد ايزد مر او را يار باد


هر كه ما را خوار كرد از عمر برخوردار باد


هر كه اندر ره ما خارى فكند از دشمنى


هر گلى كز باغ وصلش بشكفد بى خار باد
susan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 04-06-2006   #8 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
susan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Icon17 پاسخ : قطعات ادبی آموزنده و خواندني


هرچقدر انسانها را بيشتر مي شناسم





گرگها را بيشتر تحسين مي کنم
susan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-06-2006   #9 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
susan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : قطعات ادبی آموزنده و خواندني

قطعه کوتاه از کتاب "دیوانه" نوشته جبران خلیل جبران1- زمانی مردی بود که یک دره پر از سوزن داشت. روزی مادر عیسی نزد او آمد و گفت" ای دوست، پیراهن پسرم پاره شده است و من باید پیش از آنکه او به معبد رود آن را بدوزم. یک سوزن به من نمی دهی؟آن مرد سوزنی به آن زن نداد، ولی نطق غرایی درباره دادن و گرفتن برای او کرد تا پیش از رفتن پسرش به معبد برای او نقل کند.
2- یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."
3- دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند. بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند. یکی فریاد می زد که "این گناه است" و دیگری می گفت" این آخر تقوی ست."
4- چشم یک روز گفت" من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟" گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی نمی یابم." بینی گفت"کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم." آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " این چشم یک جای کارش خراب است."
5- در باغ پدرم 2 قفس هست. در یکی شیری ست که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید" بامدادت خوش، ای برادر زندانی
susan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 05-14-2006   #10 (لینک نوشته)
رهگذر
 
رضا حاجي زاده's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض جملات زيبا

دوستان سلام
من تواین تاپیک از شما خواهش دارم ازکتاب های خوب جملات و نکات خوب رو که می بینید در این قسمت قرار بدید



قسمتهايي از كتاب پيوند نوشته اوشو



در كوچه و بازار همچون بودا گام بردار. در دنيا زندگي كن...دنيايي كه بسيار غني است. گاه در چشمان دشمنت نگاه كن و پرداخت ديگري از وجود خود را ببين. در چشمان معشوق ،دوست يا كسي ديگر نگاه كن،كسي كه نسبت به او بي تفاوتي،باز پرداخت ديگري از وجود خود را خواهي ديد.
تمامي اين پرداختها را عزيز بدار،آنها تراش هايي از تواند.
_________________



عشق با سپاس همراه است،سپاسي ژرف.
مي داني كه ديگري يك شيئي نيست.
مي دامي كه ديگري صاحب شكوه است،داراي شخصيت است.
روح خود را دارد،فردي است يگانه.
در عشق است كه آزادي محض را به ديگري ارزاني مي داري.
_________________



كتاب: الماس هاي آگاهي
نويسنده :اوشو
http://www.hozour.com/almashayagahee.pdf


__________________
جملات ماندگار ادبی


رضا حاجي زاده آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 05-14-2006   #11 (لینک نوشته)
همکار قدیمی
 
roshanak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : جملات زيبا

روزي آمده بودي
كه من تمام نشاني ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم كردي
بمن نگفتي
همسايه ها گفتند
دير آمدي
پنجره بوي رطوبت داشت
به من نگفتي
كه بيرون از خانه باران است

(تاپیک جالبی زدی)
__________________
ما را مددی که مست گردیم
بیرون ز هر انچه هست گردیم!
roshanak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 05-14-2006   #12 (لینک نوشته)
رهگذر
 
رضا حاجي زاده's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : جملات زيبا

ممنونم
خوشحالم که خوشتون اومد
خوشحال میشم دوستان دیگه هم نظر بدند
رضا حاجي زاده آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 05-14-2006   #13 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
سپیده's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : جملات زيبا

شخصی که مطالعه نمی کند بهتر از فرد بی سوادی نیست که نمی تواند مطالعه کند.
دنیس ویتلی از کتاب روان شناسی پیروزی
سپیده آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 05-28-2006   #14 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
marjan-f's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : جملات زيبا

گابریل گارسیا مارکز:

1- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصييتت ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم .

2- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود .

3- اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

5- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آنست كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

6- هرگز لبخند را ترك مكن ، حتي وقتي كه ناراحتي ، چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .

8- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

9- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نا مناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكر گذار باشي .

10- به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آنچه پس از آن امد لبخند بزن .

11- هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن وفقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني .

12- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .



13- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه


انتظارش را نداري
__________________
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
marjan-f آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 05-28-2006   #15 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
gogo_19000's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : جملات زيبا

مادر
عشق
محبت
دل
عشق به مادر با محبت در دل جاي دارد
gogo_19000 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

برچسب ها
ماندگار, نوشته, آموزنده, ادبی, بزرگان, جملات

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 09:00 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.